سفارش تبلیغ
صبا ویژن
دوستی، یکی از دو [نوع] خویشاوندی است[ : خویشاوندی سببی و نَسَبی] . [امام علی علیه السلام]
لوگوی وبلاگ
 

آمار و اطلاعات

بازدید امروز :157
بازدید دیروز :178
کل بازدید :245367
تعداد کل یاداشته ها : 5422
99/1/12
9:4 ع
مشخصات مدیروبلاگ
 
لیلی یاسمنی[59]

خبر مایه
لوگوی دوستان
 

یک روز با تو قراری خواهم گذشت

منو را سُر خواهم داد جلو

به تو اصرار خواهم کرد یکی را انتخاب کنی

خواهم گفت با دلتنگی چطوری...؟

اشک های گاه و بیگاه هم بد نیست،

مزه اش شور است ولی تا میلِ تو چه باشد...

مرور خاطره ها...؟ این یکی کمی به تلخی میزند...

اگر از این ها خوشت نیامده برویم سراغ انتظار،

فکر نکنم باب طبع تو باشد...

اگر طرفدار مزه شیرینی خیالبافی را  پیشنهاد می کنم...

بی اعتمادی چطور...؟ نه سنگین است سر دل آدم می ماند...

اصلا منو را ول کن

من ذائقه تو را میدانم

آقا...!

یک فنجان بی حسی بیاورید بی شیر و شکر

منهم همان همیشگی: دوست داشتنِ تلخ لطفا


| پریسا زابلی پور

 

.......................................................

پ.ن : یک فنجان بی حسی بدون شیر و شکر با دوست داشتن تلخ حال و هوای این روزای من دقیقا ...


  
  

ته اتوبوس، آن صندلی آخر، کنار شیشه

بهترین جای دنیاست

برای آنکه مچاله شوی در خودت

سرت را بچسبانی به شیشه و زل بزنی به یک جای دور

و فکر کنی به چیزهایی که دوست داری

و فکر کنی به خاطراتی که آزارت میدهد

و گاهی چشمهایت خیس شود، ازحضور پُر رنگ یک خیال

و یادت برود مقصدت کجاست

و دلت بخواهد که دنیا به انداز? همین گوشه اتوبوس کوچک شود...و دنج و تنها...

و آه بکشی از یادآوری حماقت های عاشقانه ات...

شیشه بخار بگیرد

و تو با انگشت بنویسی " آینده "

و دلت بگیرد از تصورش...

چشمهایت را ببندی

و تا آخرین ایستگاه درخودت گریه کنی.

پریسا زابلی 


  
  

کاش می دانستی 

یک زن از لحظه ای که " دوستت دارم " می گوید

از لحظه ای که بوسیده میشود

از لحظه ای که به آغوش کشیده میشود،

دیگر خودش نیست

می شود تو

میشود با هم بودن

آن لحظه که ترکش می کنی

دو نیم اش می کنی...

و یک نیمه اش را با خود می بری

نگو زمان همه چیز را حل می کند

که زمان، تنها، کند می کند جستجوی او را برای یافتن نیمه دیگرش 

نگو فراموش کن......

که او یک چشمش همیشه باقی می ماند به نیمه رفته دیگرش......

پریسا زابلی


 




  
  

چرا همیشه مدت ها بعد از آنکه همه چیز تمام شد باید بفهمی که چقدر دوستم داشته ای...؟

که من چقدر مهم بوده ام برایت و تو ناشیانه قدرم را ندانسته ای...؟

حتما باید روزهایمان را تباه میکردی تا بفهمی؟

حتما باید زیر حرف هایت میزدی، باورهایم را له میکردی، میرفتی، تا برگردی...؟

حتما باید اینهمه دیر میکردی که جایت را بی تفاوتی بگیرد..؟!

حتما باید سرد میشدم تا تو گرم شوی...؟

حتی نمی دانم الان درست می فهمی چه میگویی، چه میخواهی...؟

ببینم حالا که رفته بودی حتما باید برمیگشتی...؟! 

خاطره ها را هم میزدی، دلم را بهم میزدی...؟!


| پریسا زابلی 


  
  

من آرامم و دلتنگ...

میدانی آدم، دلتنگ باشد و آرام یعنی چه؟

یعنی رفتنت را باور کرده...

یعنی آدم شده... منطق قاطی جنونش شده...

میدانی آدمِ مجنونِ منطقی کیست؟

کسی که خاطره ها را ته یک کمد قایم کرده...

میدانی یک کمد پر از خاطره های تلخ شده،

یک آدمِ آرامِ منطقیِ مجنونِ دلتنگ یعنی چه...؟

یعنی کسی که یک بمب ساعتی بسته به خودش،

تمام روزهای نبودنت را انتحاری سر کرده......




پریسا زابلی

  
  
   1   2   3      >