سفارش تبلیغ
صبا ویژن
از دشمنی که در سینه ها مخفیانه رخنه می کند و در گوشها آهسته می دمد، بپرهیزید [امام علی علیه السلام]
لوگوی وبلاگ
 

آمار و اطلاعات

بازدید امروز :357
بازدید دیروز :351
کل بازدید :287586
تعداد کل یاداشته ها : 5436
99/7/1
11:47 ع
مشخصات مدیروبلاگ
 
لیلی یاسمنی[59]

خبر مایه
لوگوی دوستان
 

شبی از شبها، شاگردی در حال عبادت و تضرع وگریه و زاری بود.
در همین حال مدتی گذشت، تا آنکه استاد خود را، بالای سرش دید، که با تعجب و حیرت؛ او را، نظاره می کند ! 
استاد پرسید : برای چه این همه ابراز ناراحتی و گریه و زاری می کنی؟
شاگرد گفت : برای طلب بخشش و گذشت خداوند از گناهانم، و برخورداری از لطف خداوند!

 استاد گفت : سوالی می پرسم ، پاسخ ده؟
شاگرد گفت : با کمال میل؛ استاد.
استاد گفت : اگر مرغی را، پروش دهی ، هدف تو از پرورشِ آن چیست؟
شاگرد گفت: خوب معلوم است استاد؛ برای آنکه از گوشت و تخم مرغ آن بهره مند شوم .
استاد گفت: اگر آن مرغ، برایت گریه و زاری کند، آیا از تصمیم خود، منصرف خواهی شد؟
شاگردگفت: خوب راستش نه…!نمی توانم هدف دیگری از پرورش آن مرغ، برای خود، تصور کنم!
استاد گفت: حال اگر این مرغ ، برایت تخم طلا دهد چه؟ آیا باز هم او را، خواهی کشت، تا از آن بهره مند گردی؟!
شاگرد گفت : نه هرگز استاد، مطمئنا آن تخمها، برایم مهمتر و با ارزش تر ، خواهند بود!
استاد گفت :
پس تو نیز؛ برای خداوند، چنین باش!
همیشه تلاش کن، تا با ارزش تر از جسم ، گوشت ، پوست و استخوانت؛ گردی.
تلاش کن تا آنقدر برای انسانها، هستی و کائنات خداوند، مفید و با ارزش شوی
تا مقام و لیاقتِ توجه، لطف و رحمتِ او را، بدست آوری .
خداوند از تو گریه و زاری نمی خواهد!
او، از تو حرکت، رشد، تعالی، و با ارزش شدن را می خواهد ومی پذیرد.
« نه ابرازِ ناراحتی و گریه و زاری را…..!!!»

 

 


91/10/3::: 8:52 ص
نظر()
  
  

تو که می آمدی انگار دنیا را به من می دادند..... نگاهت می کردم.... آرام می نشستی و لبخند می زدی و سرت پایین بود و زیر لب حرف می زدی....

من سکوت بودم و سراپا گوش... تو دلربا بودی و سراپا حرف.... من خدا را در چشم های صبور تو می دیدم.... تو اشک های کهنه ای در چشم های غریب من....

تو انگار شمع بودی... گل بودی.... دریا بودی.... من پروانه بودم...خار بودم... ساحل..... تو سر به زیر و با متانت.... من سر به هوا و سرشار از ارادت...... تو لبخند هایت با طمئنینه.... من لبخند هایم با اضطراب و ترس... تو لبریز از آرامش و خدا بودی..... من غرق در تشویش و التهاب.....

تو پرواز را خوب بلد بودی... من حسرت پرواز را...... تو آسمان را خوب می شناختی.... من حتی زمین را گم بودم.....

تو هوای رفتنت بود..... من هوس ماندنم.......

تو بارت را بسته بودی و من بی خبر از همه چیز... تو با وضو... با لبخند... با سلام.... با خدا.... خوابیدی و رفتی.... من تنها... بی کس... بی یار.... بیمار... ماندم.....

 

 

کپی شده از وبلاگ نگاهم برای تو که خیلی خیلی دوستش دارم .. گفتم شمام ازش لذت ببرید ...


91/10/2::: 10:32 ص
نظر()