سفارش تبلیغ
کمک به محرومان
کمک به محرومان
پیامبر خدا صلی الله علیه و آله به ما فرمان داد که در سه چیز بر ما چیره نگردند : به معروف فرمان دهیم و از منکر باز داریم و سنّتها را به مردم بیاموزیم . [ابوذر]
لوگوی وبلاگ
 

آمار و اطلاعات

بازدید امروز :153
بازدید دیروز :178
کل بازدید :245363
تعداد کل یاداشته ها : 5422
99/1/12
8:56 ع
مشخصات مدیروبلاگ
 
لیلی یاسمنی[59]

خبر مایه
لوگوی دوستان
 

   عدد چهل همیشه برایم مجهول بوده ... نمیدانم چه حکمتی دارد اینکه همه پیامبران درچهل سالگی به پیامبری میرسند ... چله  بچه باید دربیاید ... چله مرده ... قوم بنی  اسراییل چهل شبابه روز آواره بودند ... چهل روز مداومت در نماز و دعا باعث استجابت دعا میشود ... پیامبر خدا چهل شبابه روز در غار حرا اقامت گزید تا به پیامبری رسید ... فلسفه عدد چهل هنوز برایم لاینحل مانده ...

امروز درست چهل و سه روز است که  ازتو جدا شده ام ... مراسم چهلم جداییمان را نمیدانم چگونه گذراندم .. آنروز 19 مرداد درست چهل روز بعد از روز تلخ و سیاه مبعث که روحم را به دار کشیدی و رفتی گیج و منگ بودم مثل کسی که عزیزی را  از دست میدهد به او آمپول آرامبخش میزنند تا زیاد بی تابی نکند ... دقیقا همان حس و حال را داشتم .. بیحس و بیرمق ... دردی ... دردی عمیق و جانسوز .. جانسوز به معنای واقعی کلمه .. دردی که مغز استخوانم را میسوزاند و بگونه ای که حتی نمیتوانی فریاد بکشی ..

نمیدانم درچه حالی ... نمیتوانم هضم کنم و بفهمم چگونه است که توانسته ایم چهل و سه روز بی هم ، بی شنیدن صدای هم ،بی لمس دستهای هم نفس بکشیم ... چهل و سه  روز نه چهل و سه سال نوری گذشته و من حتی مزاری ندارم تا بر آن برایت بگریم .. منگم ... قلبم درد میکند ... دلم انقدر برایت تنگ است که  نفسم به شماره میفتد .. شماره هایی که تمامی ندارند... چقدر سگ جانم من ... چقدر جان سختم من ...

تو که میگفتی نمیتوانی بدون من دوام بیاوری .. تو که مینالیدی نمیتوانی بی شنیدن صدایم و نفسهایم دوام بیاوری ... تو که ... آه که تک تک کلماتت ذهنم را میسوزاند .. قلبم  اتش میزند ... پس تو مرا اینگونه میخواستی .. پس چگونه است که چهل و سه روز دوام آورده ای ... باید بر روی نحیف و رنجورم سیلی میزدند  ... باید دشنامم میدادند ... باید پیش چشمم آشغال خطابم میکردند ، باید درخانه ام میشکستند و پیش درو همسایه رسوایم میکردند ... باید من خانه ام  را به اجبار عوض میکردم و آواره خانه مردم میشدم تا تو دوام بیاوری ... خیلی بی انصافی .. خیلی بی انصاف ...

ولی هنوز هم احمقانه ... احمقانه به معنای واقعی کلمه   هر وقت تلفن زنگ میزند و گوشی را برمیدارم به امید صدای آشنا نه ...به نفس آشنایی هستم  که هیچ نگوید فقط نفس بکشد و من نفسهایش  را از پشت گوشی تلفن به عمق جانم و روحم فرو برم ... فکر کنم که تویی ولی ... افسوس .. .

نصفه شب فیلم زیبا ی مسیر  سبز را  د یدم  که نه ، با تک تک سلولهایم حس کردم فیلمی که روحم راآشفنه تر کرد و اگر هزار بار هم ببینم سیر نمیشوم به قول "جان"  فیلم سفر سبز ... خسته ام .. داغونم ... رئیس ... اشگ مجالم نمیدهد .. انگشتان سستم دیگر نمیچرخند ...راه نفسم ،  نمیدانم چرا بسته نمیشود تا خلاص شوم  ... نمیدانم  ... دلم مثل بچه گنجشکی است که به دست دو کودک شرورافتاده و راه خلاصی ندارد ... حتی مرگ هم ازمن گریزان است ... بخت بد بین از اجل هم ناز میباید کشید ...

خدایا قلب مرا ببین که چگونه پیچ وتاب میخورد قلب داغونم را بسوزان و خاکستر کن ولی مرا بببن  ... خستگی مرا بچش .. روح خسته ام را از این همه محنت خلاص کن ... ترا به این ماه عزیزت قسم میدهم که ... تنهایم رها نکن ... میترسم ... خدایا من از تاریکی میترسم ... من از بی تو بودن میترسم ... من از ... این دنیای سیاه و مخوف میترسم ... من از این میله های سرد و آهنین قفس که به قفسه سینه ام چسبانده ای  خسته ام .. 

 

 

 


90/5/22::: 12:41 ع
نظر()
  
  

سلام ... میدانم که تو نیز امسال ماه رمضان مثل منی عین خود من که گم کرده ای داری عزیز ... عزیزم میدانم که مردمکهای همیشه خیست که من دلم خیلی خیلی برایشان تنگ شده ... در خلوت خیسترند مثل خود خود من ... دستانت را گم کرده ام ... نگاه نازنینت را گم کرده ام ... صدای آرام و دلنشینت را آرام جان خسته ام بود گم کرده ام ... روحم از روز مبعث با روحت  از وجودم گریخته ... این پرت و پلاها این هذیانهای جسم بی روح من است که فقط  نام تو را میخواند ... یعنی فراموشم کرده ای ؟ یعنی مرا رها کرده ای ؟ قلبم به درد میاید ؟ بخدادر باورم نمیگنجد که تو اینگونه مرا رها کنی ؟ اینگونه چون یک دستمال چرکین مرا دور بیندازی ؟ پس آن همه حرفهایت ؟... تک تک کلماتت در گوشم مانده ... تک تک جمله های شیرین و روح نوازت در جسمم مانده که نام مرا آنگونه گرم ودوست داشتنی زمزمه میکردی ... اکنون اینگونه دوری از من ؟ ...  براستی واقعا دوری از من ...؟ نه نیستی ... بخدا قسم که دور نیستی .. نزدیکی به من .." خواننده با صدای غمگینش حرف دلم را میخواند :

" فکر نمیکردم که یه روز اینجوری تحقیر  بشم به جرم دوست داشتن تو اینجوری تنبیه بشم قد یه دنیا غم دارم اگه یه روز نبینمت چه طور دلت اومد بری عاشق چشماتم هنوز ... "

دوری از من  ؟ میدانم که میدانی اینگونه نیست ... چون هر ثانیه ام با نامت و یادت میگذرد ... "حالا قدرتو میدونم "...ماه رمضان های سالهای پیش را که به یاد میاورم قلبم به درد میاید ... شب هایی که سرزده به  افطار به خانه محقرمان  میامدی ، با دو فطیر در دست مهربان ونحیفت ... سر سفره محقرم مینشتی کنارم ... و من چقدر احساس خوشبختی میکردم که  عزیزی چون تو روزه اش را  سر سفره من باز میکند ... قلبم ... خدایا اگر میدانستم این روزهای زیبا به این زودی تمام میشود ... ولی حالا دیگر موقع افطار گریه ام میگیرد .. ربنا که میخوانند تک تک سلولهای قلبم میلرزد وقتی یادم میاید که دیدنت در کنارم نشستنت ... درکنار سفره محقرم افطار کردنت ... نامم را خواندنت که وقتی از سفره برای آوردن چیزی پا میشدم آهسته میگفتی بنشین کنارم و بلند نشو ... همه و همه برایم مثل یک فیلم خیلی دور و دور و دور میماند که گویی درخواب دیده ام ...  در یک فیلم کوتاه چند دقیقه ای ...

دلم برایت آنقدر تنگ است که نفسم بند میاید ... میخواهم یک بار دیگر پشت گوشی تلفن برایت گریه کنم .. و تو فقط بشنوی میخواهم سربر شانه ات ساعتها بگریم و تو فقط بغلم کنی و هیچ نگویی ...میخواهم ... میخواهم همه اینها را  ازخدا میخواهم ... یادت هست عزیزم یک مدتی دور از هم بودیم و میگفتی" لیلی ام تو را در قنوتهایم از خدا میخواهم "... حالا من عزیزکم بخدا بخدا ترا در قنوتهایم از خدا میخواهم ... نفسم بی تو به چه میارزد ؟... نمیدانم ... روحم که از وجودم گریخته میدانم حتم دارم که دست در دست روح مهربانت به یک جای دور خیلی دور رفته اند و با همند ... که با هم از این دیار مکاره ها گریخته اند .. با همند و مارا ، جسم مارا رها کرده اند ... من روحم را میخواهم ...عزیزم من بدون روحم هیچم ... تورا به خدا روحم را به من پس میده ... من چون لاشه ای هستم که بدون روح درگوشه ای افتاده ام و دارم میپوسم ... کم کم بوی تعفن میگیرم ... عزیزم ... به دادم برس ... به دادم برس ... به خدا که اینگونه با من قهر کرده بگو به دادم برسد ... تو که مرا گذاشته ای و رفته ای .. خدا هم محلم نمیگذارد ... درهمان قنوتهایت از خدا بخواه که لاشه مرا بیروح رها نکند .. آخر هیچ کس برای دفنم هم نمیاید ... و من مانده ام و بغض تلخی که بیتو حتی اشگ نمیشود ...

نه مثل اینکه دارم گریه میکنم .. خدایا شکرت که چشمه اشگم را لااقل باز کردی .. خدایا شکرت ... لااقل این اشگها را از من نگیر ... بگذار در فراق عزیزم حداقل خون گریه کنم ... چشمانم دیگر سو ندارند ... بیرمقم خدایا مرا دریاب ... خدایا من عزیزم را یگانه عزیزم را از این پس در قنوتهایم از تو خواهم خواست .. به امید اجابتی ... این ماه عزیز .. این ماه استجابت دعا  ..این ماه بخشش را خدایا ... خدای..........................................................ا ... صدایم رابشنو ...


  
  

ماه رمضان برایم بهترین ماه سال است همیشه همین طور بوده و روز عید فطر را هرگز دوست نداشته ام و وقت افطارش ساعتها گریسته ام به خاطر یکسال دوری از این ماه عزیز و دوست داشتنی ... ولی امسال تلخ ترین یا بهتر است بگویم زهرترین ماه رمضان عمرم را شاهدم ... روزهایی که به سختی و مرارت بر من میگذرند ثانیه هایی که تک تک سلولهای قلبم را میفشارند ... فکر کن به مهمانی بروی که میزبانش تو را به اکراه دعوت کرده و از حضورت راضی نیست ... فکر کن سرسفره ای بنشینی که میزبانش بالای سفره طوری تو را نگاه میکند که قلبت میشکند ... من امسال اینگونه ام ... خدای مهربانیها که اینروزها با من بسیار نامهربانی ... بسیار...

وقت سحر که نمازم تمام میشود و آیه هایت را با ولع میبلعم ... نگاهم به آسمان نمیرود ... رویی برای نگاه کردن به تو ندارم ... دستهایم دستهای تهی و زمخت و خسته ام که مردانه میزند ... که همیشه تا فراز  تا منتها به سویت دراز میبود اکنون به سویت نمیرود ... نگاه مهربانت را گم کرده ام ...  نازنین خدایم ... تنها کس و کارم ... امیدم .... نگاه گرم و یتیم نوازت را گم کرده ام ... چرا دستم را رها کرده ای نمیدانم ... نمیتوانم بفهمم نمیتوانم درک کنم نمیتوانم هضم کنم که به کدامین گناه مستوجب دوری از نگاه مهربانت شده ام ... نمیدانم چرا انقدر حس میکنم که دوستم نداری ... و میدانم که میدانی چقدر از دوریت در عذابم ... به خدایت قسم که میدانم که میدانی ...

وقت افطار  دستم به سفره ات نمیرود ... خدایا شاهدی که در اوج تشنگی و گرسنگی جسمی وقتی سر سفره نگاهت را میبینم دستم به سفره مهربانی واکرامت نمیرود ... ولی چه کنم ؟ بگو سر سفره چه کسی افطار کنم ؟ بگو ... با من بگو ...؟ آنگاه که فقط مرا مینگری فقط مینگری .. درسکوت مطلق ... نمیدانم چه میگویی ... نمیدانم چه میخواهی بگویی ... مرا که اینگونه تنها و تنها و تنها رها کردی ؟ به امید که ؟ نمیدانم ...روح سرگردانم که از همان روز مبعث خودش را در بن بست قلبم در سردترین و تاریکترین گوشه قلبم مچاله شده و پنهان شده تنها دست نوازشگر تو میتواند آنرا از انزاوا بیرون بکشد ... خدایا تو خودت به من بگو .. آیا روحی که تو اینگونه اش آفریدی به واقع مستوجب این همه تحقیر بود ... اینهمه حقارت ... به خاطر ؟ 

تو این عشق را در وجودم کاشتی ... تو این محبت آسمانی را در وجودم نهادی تو خواستی که من اورا اینگونه بخواهم بی تکلف بی چشم داشت ... من چه میخواستم خدای نامهربانیها ... ببخش مرا ... ببخش که اینگونه خطابت میکنم تو خدای همه چیز هستی ...حتی خدای این اشگهای دربدر که همیشه جاریست ... حتی خدای روز مبعث که عظیم ترین وعزیزترین روز تو و پیامبر تو بود ... ولی آنروز عزیز آنگونه مرا حضیض خواسته ای ... خدای روز مبعثی که تا عمر دارم سیاهپوشش خواهم بود و عزادار ... حتی خدای این آههای سرد که سینه ام  را میشکافد ... چه ماه رمضان تلخی ... چه ماه رمضان زهری دارم امسال ... حقم این نبود .. به خدایت قسم که حق من این نبود ... یا شایدم بود و عقل ناقص من قد نمیداد ... دهانم تلخ است ذهنم تلختر وجودم سرد و روحم که امسال اصلا محلم نمیگذارد ... شده ام یک لاشه ... یک جسم بی روح ... یک تنهای دربدر ... نمیدانم به چه دردی میخورم .. نمیدانم ؟ خسته ام خدا خسته ... با من آشتی کن ... تنهام ... تنها دلخوشیم رو ازم گرفتی ... چیزی گفتم ؟ اعتراضی کردم ؟  بی هیچ گناهی با من قهر کرده ای ... اینجوری نگام نکن ... فقط آشتی کن ...نمیدونم چه طوری ؟خودت میدونی و بس .. فقط آشتی ..

 


  
  

روزهای سرد و سیاه و پر از حوادث ناگوار و تلخ پی در پی سپری میشوند قلبم از اندوهی سرد لبریز است ... باد تندی که در قلبم میوزید اکنون به سرمای جانکاهی تبدیل شده که تاروپود روحم را میسوزاند ...

خانه ام  را فروخته ام خانه کوچکی که با هزاران محنت درخارج شهر با گرفته بودم فروختم و با پول ناچیزش به خانه ای اجاره ای در داخل شهر آمدم ... شاید حماقت محض .. و به گمان عده ای کار ابلهانه ای که  از من بعید بنظرمیرسد .. ولی چاره ای نداشتم ... دیگر نفس کشیدن در آن خانه ... درآن اتاقها که هر گوشه اش خاطره ای تلخ و شیرین از اوست تمام تاروپود جانم را میسوزاند ... دیگر طاقت ندارم دیگر نمیخواهم شاهد وجب به وجب خانه ای باشم که با دست تو رنگ شده ... که با نفس های تو آغشته شده ... که تک تک آجرهایش شاهد و ناظر محبت بی شائبه و مهر بی پایان  تو .. و تک تک آجرهایش شاهد تلخی شب  گریه های اندوهبار من ... روز گریه های محنت بار من بود ... دیوارهایی که تنها تکیه گاه بی پناهی بودند ... و بارها سر بر سینه ستبرشان تا صبح گریسته بودم ...

من چون کرمی بودم که به هوای پرواز به دنیا آمدم ... به هوای زیبابی و سبکی  ... به هوای پروانه شدن ... دور خودم تارتنیدم ...  وتنیدم و پیله ای ساخته ام ... پیله کوچکی پر از امید به پرواز ... آنقدر دور خود پیله تنیدم که در حصار این پیله اسیر و زندانی شدم پیله ام انقدر ضخیم شده که نای پاره کردن این پیله و پرواز را ندارم ... دیگر پرواز برایم یک مفهوم کنگ و دور از ذهنی است ... و تصویر آبی آسمان بسیار دور ...

خسته ام ... دیشت بعد از پنج سال که در اتاقک محقرمان در خارج شهر درپیله تنهایی ام میخوابیدم ... رو به سقف اتاقی خوابیدم  که مال من نبود ... و ازآن بیگانه ای بود که بابت رهنش کل بهای خانه ام را پرداخته بودم ... دیشب یک دل سیر گریه کردم و خوابیدم ... نالیدم و گریستم و خدایا ...ترا خواندم و از تو مرگ  را خواستم ... منی که تک تک سلولهایم خسته اند  ... منی که بعداز چهل سال  زندگی ، زندگی که نه ... چهل سال مشقت و اندوه و بد شانسی و بد بیاری مطلق اینک در آستانه فصل سر د زندگیم که باید به ثبات نسبی رسیده باشم ... هنوز در اوج سختی ها و مرارت ها حتی از خدا هم نا امید شده ام ... هرچند که بگویند ناامیدی کفر است ... که اگر چنین است پس ... قلبم را دستی آهنین میفشارد... به پشت سرم مینگرم به چهل سال اندوه و بی کسی و بی یاوری ...

کودکیم  در ابهامی سرد از حضور گاه به گاه پدرم درخانه سپری شد ... پدرم گاه بود و گاه نبود مثل یکی بود و یکی نبود قصه ها ... ما سه کودک بودیم که همیشه با مادرمان درخانه کوچک چهل متریمان تنها بودیم ... نوجوان که شدم پر از شر و شور و التهاب دوره خاص نوجوانی و علت غیبت های پدرم را فهمید م ... پدرم اکثرا در زندان بود ... دوره نوجوانیم با پدر دائم الخمری سپری شد که درخانه مشروب درست میکرد ... میفروخت ... درخانه مواد بسته بندی میکرد و میفروخت ... و من در اوج نوجوانی ... رنج میکشیدم ... مادر مظلوممان هرگز کلمه ای نمیگفت ... هرگز گلایه ای نمیکرد...پدرم اوج یک پدر بی مسئولیت و بی بند وبار بود ... بدمستی های شبانه اش ... هنوز هم گاهی کابوس شبهای بی  سرانجام منست ... فقر ، اندوه ، نداری ، بد مستی ، بدنامی در محل ، شلاق خوردن های مداوم پدرم گاه به گاه ... که باعث میشد... هیچ خواستگاری در خانه محقرمان را نکوبد ... دیپلم گرفتم با هزار بدبختی و نداری ... با امید به معلم شدن و نجات از این خانه  ،حق التدریس ثبت نام کردم و درعین ناباوری  اسمم در لیست اسامی پذیرفته نشدگان بود ... قلبم شکست از مسیر آموزش و پرورش تاخانه یکریز گریستم ... خدایا نمیدانم چه طوری دلت آمد ... آنروز ... سیاه ... دنبال کار گشتم و گشتم و گشتم هیچ کاری نبود ... دریک رادیولوژی یک کار تمام وقت پیدا کردم و به طور تجربی شروع به کار کردم ... پنج ماه تمام بدون حقوق از 8 صبح تا 9 شب کار کردم .. و کار کردم ...خسته شدم ... سرماه که میشد همه حقوق میگرفتند و من ... دست خالی به خانه محقرمان میرفتم... پدرم طبق معمول زندان بود ... و من ومادرم و بچه ها ... چه بگویم که چه کشیدیم ... چه بگویم از روزهاو شبهای سختی که همیشه صبحانه داشتیم .... صبحانه و ناهار و شام فقط چای شیرین بدون پنیر میخوردیم ... گاهی چای هم پیدا نمیکردیم و مادر گل سرخ دم میکرد... به تنگ آمدم ... درکنکور هم قبول نشدم ... میگویند آنهایی که کودکی و نوجوانی پرباری دارند آدمهای موفقی میشوند ...منکه هیج کدامش را نداشتم ...

با اولین خواستگارم که همسایه سالیان دور ما بودند ... بااصرارخودش وخودم و با مخالفت خانواده هایما ن ازدواج کردم به  امید نجات یافتن به امید خانه ساختن ... به امید یارو یاور داشتن ... بی هیچ مراسمی ... پدرم طبق معمول در زندان بود ... روز عقدمان درمحضر که با حضور شوهر عمه ام برگزار میشد پدرم را خواستند ... مادرشوهرم سرافرازانه و بلند گفت پدر عروس در زندان است ... خدایا خودت میدیدی که چقدر شکستم ...خدایا من با چادر نیمدار با کفش نیمدارتر .. درکنار پسری نشسته بودم که خود فرزند طلاق بود .. شاگرد راننده بود ... مادرش اور را بزرگ کرده بود و تک فرزندبود ...هیچی از دار دنیا جز یک مادر سنگدل نداشت ... و من آنروز ... پشت سر شوهر آینده ام ... مادر شوهر اینده ام ... شوهر عمه ام و عاقد که دفتر عقد بزرگی را یدک میکشید سرافکنده و مایوس و با چشمانی اشکبار راهی تنها زندان شهر کوچکمان شدم تا عقدم با اجازه پدرم و با حضور پدرم خوانده شود ... به چه جرمی ؟... نمیدانم ؟... معمولا عروسها به ارایشگاه میروند لباس سفید میپوشند .... ماشین گل میزنند ... ولی من با چادر سیاه از در بسیار بزرگ و آهنی وسرد زندان داخل شدم تا عقدم خوانده شود تنها به جرم اینکه پدرم ... نادان دائم الخمری بود که مفهوم خانواده را نمیشناخت و من فقط 20 سال داشتم ...

مامورها همه ایستاده بودند و من سربزیر و سرافکنده با طعنه های مادرشوهرم ...که زیر لفظی اش برای بله گفتنم کلمات رکیک و زننده بود ...خدایا خودت دیدی که وقتی پدرم را آوردند قلبم چگونه شکست با زیر شلواری زندان ... امد و دفتر بزرگ عقد را جلویش گذاشتند و امضا کرد و هیج نگفت ... حتی برای من آرزوی خوشبختی نکرد ... که نشدم ... شاید اگر آرزویی میکرد ... نمیدانم ...

و در اوج ناباوری یک سال بعد با کودکی در دامن .. متوجه اعتیاد شوهرم شدم ... خدایا این تقدیر شوم دست از سرم برنمیداشت من از نکبت خانه پدری فرار کرده بودم .. ولی از چاله که نه از چاهی به چاه دیگر افتاده بودم ... دیگر حتی آرزوی مرگ هم نمیتوانستم بکنم چون کودک بیگناهم آتش به جانم میزد ... کار شبانه روزی ...کار طاقت فرسا ... با کودکی که یا اسیر مهدکودک بود یا در خانه پدری اسیر کتکهای خاله و دایی ... روزهای وحشتناک ... خیلی دیر سپری شد ... به امید داشتن دختر دوباره در اوج حماقت با شوهری معتاد باردار شدم  ... پسر دومم در اوج فقر و نداری که حتی بیکار شده بودم و از مستمری بیمه بیکاری استفاده میکردم  ودر خانه  نکبت پدری بودم ودرحالیکه کارمان برای طلاق به دادگاه کشیده شده بود در دی ماهی سرد به دنیا آمد درحالیکه تنها  با  خواهرم به بیمارستان رفتم و پسر بچه تپل و زیبا و ملوسی به دنیا آوردم که 15 روز بعد پدرش او  را دید...جند دقیقه ای آمد و او را دید و رفت ... دست و پایش آنقدر کوچک و برفی بود که دلم برایش ضعف میرفت با چشمانی درشت و مژه هایی بلند .. در بغلم که میگرفتم اشگ مجالم نمیداد چقدر از زن و شوهرها بودند که حسرت یک تار موی این کوچولوی زیبارا میکشیدند ولی کوچولوی نازنین من همچون مادرش تیره بخت بود  .. پدرم طبق معمول زندان بود و تولد دومین نوه اش را خبردادند ... چه نقدیر شومی داشتم من ...

روزهای سیاه و سیاهترم پایانی نداشت ...  روزی 12 ساعت کار میکردم ... بزرگ شدن کودکانم را نمیدیدم ... مشکلات خودم بس نبود که بارکش مشکلات خانواده ام نیر بودم ... ساپورت دو خانواده برای من که هنوز سی ساله هم نشده بودم ... با  دو کودک ... باخانه ای اجاره ای ... با کار ی با نصف درآمد ... تاروپود وجودم خسته بود ... دراوج ناوری پسر کوچکم 4 ساله شده بود .. و من مراحل رشدش را ندیده بودم ... شش ماه بود که طلاق گرفته بودم که خبرمرگ شوهرم را آوردند ... حتی به مجلس ختمش هم نرفتم ... او که جوانیم را به آتش کشیده بود و رفته بود ... شوهر که نبود  بی مسئولیتی که درزندگیم پا جای پای پدرم گذاشته بود و همانی را  با جوانیم کرد که پدرم با نوجوانیم کرده بود ... گناه من چه بود که دراوج جوانی و شور و نشاطم یتیم دار شوم و بار مسئولیتی به این بزرگی شانه هایم را بشکند ... ..

واکنون چهل سالگی را پشت سر گداشته ام و در دهه آستانه  پنجاه زندگی سراسر اندوهم با کوله باری از اندوه و شکست های پیاپی ، پسر بزرگم امسال به دانشگاه میرود  و پسر کوچکم سال اول راهنمایی است ... دیگر از شور و شوق جوانی در وجودم اثری نمانده ... دو دهه پر التهاب تک تک سلولهایم را سوزانده .. در زندگی پر از نشیبم شاهد صحنه هایی بوده ام که جز در فیلمهای درام و تراژیک هندی نمیتوان دید ولی من بواقع آنها را حس کرده ام و لمس کرده ام و سوخته ام .. ولی کسی سوختنم را باور ندارد حتی کودکانم که گام به گام این مسیر تلخ و سرد با من بوده اند ... هیچ همزبانی ندارم ... هیچ کس که لااقل کمی کمی حرفم را بفهمد همدردم باشد و شانه های خسته ام را ثانیه ای به او تکیه دهم .. نمیدانم در کجا خوانده ام در یکی از این وبلاگهای گذری که سری بهشان زده بودم .. و چه زیبا نوشته بود ..

"زن که باشی گاهی دوست داری که ضعیف باشی گاهی دوست داری که تکیه بدهی گاهی دوست داری که پناه ببری .. گاهی دوست داری که سر بر روی شانه ای گریه کنی و ناله کنی از خستگی روح و جسمت ... " من نیز زنی بودم چون همه زنهای عالم ولی هرگز جنسیتم مانع این نشد که خود را مرد نبینم و انقدر در نقش مردانه مبارزه با زندگی تلخ فرو رفتم که اطرافیانم نیز به این باور رسیدند که باید به من تکیه کنند که باید من حلال مشکلات همه باشم باید ... و باید ... و دراین میان زنانگیم و  لطافتم گم شد ...  خسته ام به وسعت خستگی این زمین گرد که میلیونها سال است میگردد ... مثل اینکه انرا روی کول من گذاشته اند و ما با هم میگردیم ... خسته ام خدا ... بس است ...


90/5/8::: 11:48 ص
نظر()
  
  

"خسته و زخمی از روزگار ، درمیان انبوهی از درد و غم سردر گریبان تنهایی و بیکسی بخواب پریشانی رفت ، وقتی چشمانش را بست سیاهی سرنوشت نحس و تاریکش دو چندان شد حوادث تلخ دوران عمرش بسان دسته های عزا و ماتم از مقابلش رد میشدند ، این همه تاریکی و تکرار عذاب ، سینه اش را به درد انداخت ، ازخستگیهای مکرر و نفس کشیدن دلش به تنگ آمد و بیرون رفت ....

پا در جاده ای تاریک و خاکی گذاشت آسمان صاف بود و نسیم خنگی میوزید برگهای جوان بهاری در میان شاخه ها به لرزش در آمده بودند ، شاخه های خمیده درختان باریکه راه کنار رودخانه را پوشانده بود ، این صحنه فکری را در ذهنش زنده کرد ، رهایی از حیات دیگر سرنوشت و آینده خود و دیگران برایش مهم نبود ... مادرم ؟ خدا بزرگ است ....

خدایا از اینهمه درد دلم به تنگ آمده است مرا ببخش شب گریه و شگوائیه اش به درگاه خداوند آسمان را به گریه انداخت ... به درختی تکیه زد و شاهد بارش باران و تگرگی تند شد ...خواست چند خطی بنویسد درخیالش ساعتهای آخرعمرش را میگذراند ... اما نتوانست و به نوشته های قبلی راضی شد در تنه درخت علامتی به یادگار کند .. امضای مرموزش ... بارش باران شدت گرفت در سکوتی مطلق از وحشت و تردید تنها صدای ضربان قلبش بود و ناله رنجش برگها زیر رگبارهای بی رحم تگرگ و لحظه ای بعد صدایی دیگر ... درنزدیکی ...

ناله پرنده ای زخمی که از بالای شاخه ای تنومند و سخت به پایین افتاده بود در عمق وجودش احساسی شعله ور شد .. پرنده ای زخمی و من ... انسانی زخمی و دردمند .. چه سرنوشت مشابهی ..چه رنج مشترکی .. چه درد نزدیکی ... صدای پرنده هر لحظه بیشتر و بیشتر و بیشتر میشد .. انگار با هر ناله اش حرفی میزد .. آخ ... بالهایم ... سینه ام .. درتردیدی میان ماندن و رفتن - انتحار و انتخابی دیگر -همدردی - در تلاطم بود .. ناله های پرنده بسان فریادهای قلب رنجورش خبر از دردی آشنا میداد به خودش جرات داد ..نه بدون آنکه بفهمد نزدیک شد و پرنده زخمی را در میان دستانش گرفت خون از بالهای زخمی اش میچکید .. دستانش ازخون پرنده رنگی شد .. تپش قلبش را .. لرزش تنش را ..حرارت تن نحیف و کوچکش را در میان دستانش احساس کرد .. به آرامی پرنده را جلوی صورتش آورد و بوسه ای بر بالهای شکسته اش زد و باران اشک از سینه بر چشمانش چکید .. بایدکاری کرد .. پرنده را به خانه آورد .. بالهایش را بست و هر روز مرهمی بر زخمش گذاشت از گرمی وجودش که سالها در فراموشی مانده بود در وجود پرنده ریخت و سردی دستانش را با تن پرنده گرمی داد ...


روزها هفته و هفته ها ماه شدند .. زخمهای پرنده آرام آرام خوب میشد .. اما جای زخمها هنوز مانده بود و هروفت میخواست بالهایش را بهم بزند زخمها را میدید و اندوهی سرد در روحش احساس میشد و او ... انگار دردهایش را فراموش کرده بود .. پرنده و او با دردی مشترک و رخمی قدیمی با احساسی از سوختن و ساختن  در کنار هم ماندند ... و عادت ... این دو سخت بهم انس کرده بودند بدون اینکه بدانند ووسعت حادثه را درک کنند ... اما پرواز عادت پرنده هاست ... وقتی خورشید غروب میکرد .. دل پرنده میگرفت و پرواز در میان درختان و آسمان را آرزو میکرد .. غروب خورشید موجی از غم را در دل پرنده و او می نشاند .. راز دل گفتن ها آغاز شد .. د یگر هیچ درختی نبود که شاهد دلتنگی های این دو نباشد .. پرنده با دیدن آسمان آبی پرواز را تجربه کرد ..غروب پرواز پرنده و روی زمین بیقراری او ...

روزی بالهایش را گشود و شاخه ای گل یاس بر سینه او گذاشت بوی آسمانی اش فضارا پر کرد .. یاس را درگلدان خونین دل گذاشت و بهانه ای شد برای شبهای بیمارش .. روزهای بسیاری سرگرم یاس میشد .. برایش قصه میگفت نوازشش میکردد و چون دلتنک محبت میگشت بوسعت تمامی نداشتن هایش یاس را میبوسیدو میبوئید ... وقتی پرنده میرفت او با یاس شبهای تارش را به روز بی خورشید و ابری پیوند میزد شبی در توهمی وحشتناک و درد آور .. یاس را به حرف آورد و گوش به شیرین زبانی و ترنم او داد .. شبهای بسیاری یاس و او از در هجران پرنده گریه سر دادند ....وقتی شب فرا میرسید تنهایی و بیکسی بر قلبها حاکم میشد وقتی زمان صفر عاشقی میشد پرنده قصه غصه میخواند و او با اشکهایش پاسخ میگفت ... پرنده گفت : روزیکه بدنیا امدم  چشم به سیاهی و رنج گشودم .. هنوز پرو بالی برای پرواز نداشتم که آشیانه ام را باد حوادث ویران کرد .. عمرم  در بیکسی و تنهایی و عذاب سپری شد .. تورااز سالیان پیش میشناسم وقتی در میان این درختان میگشتم تورا میدیدم که آواره و سرگردان نشانه راه آینده را در درونت جستجو میکردی  ... تورا میشناسم چون احساس تنهاییت رادر وجودم آشنا میبنم .. وخداوند خواست تا ما رنجهایمان را درکنارهم به قبر ببریم ...

شبی از شبها اندوه پرنده را پایانی نشد آنقدر بیقرار از تنهایی و رنج گشت که یکباره خودش را در آغوش ماتم انداخت و تا صبح در کنارهم داستان عشق خواندند .. آن شب هجران به پایان رسید پس از ان قصه ها رنگ عشق و دلنوایی گرفت .. روزها و ماهها میگذشتند گاهی پرنده گم میشد چون به پرواز میرفت دیگر بار نمی گشت ... منتظر ماندن  کار او بود و عاقبت بازگشت پرنده و شکایت از سردی و برف و بوران هوا داشت .. میگفت وسعت  آسمان انبوه دردهایم را بخاطرم میاورد .. شدت درد بینایی و درکم را محدود میکند و عاقبت خسته از اوج در نهایت سکون و قعر در رویاهایم زندگی میجویم ..گم شدنها و پیدایی بعد از ان کار پرنده بود .. نه میتوانست در کنار او بماند .. نه اینکه عادت پرواز را ترک کند و اینطرف او ... دلتنگی و هجران پرنده را تحمل میکرد ... شبی از شبها پرنده به پرواز رفت و دیگر بازنگشت .. روزهای بسیاری سپری شد و پرنده نیامد چهل روز ... گذشت ..

او که دلنوایی و هم صحبتی با پرنده را تجربه کرده بود برای رهایی از تنهایی فکر کرد پرنده دیگری بیابد ...گشت و گشت .. اما در درون وجودش و روح خسته اش پرنده اولی را آرزو میکرد . دست روزگار پرنده دیگری را به او رساند گرچه او محبت و صمیمیت قلبی را در پرنده نمی دید اما برای رهایی از تنهایی گوش به دلتنگی این پرنده داد ...

حادثه ها بی آنکه خبر دهند روح او را پشت سر هم می آزرد بعد از چند روز درد  پرنده دومی بیداد میکرد  و خبر از زخمی شدن بالش در گذشته داد ... خدایا این چه سرنوشتی است این چه تقدیری است .. باردیگر تردید .. باردیگر امتحان الهی .. آیاسالیان عمر رادرکنار پرنده ای بماند که همیشه تلخی و رنجش بالش را با خود داشت .. به خدا پناه آورد از سختی این حادثه و عاقبت تصمیم به ماندن  گرفت ...غم دل و درد وجودش را به پرنده گفت چون قصه شنید ... گفت تحمل زخم من برایت آسان نیست مرابگذار و برو.. و این پرنده نیز با رد پایی از عادت اورا تنها گذاشت ... چند روزی از اوج فلاکت و بدبختی نگذشته بود که پرنده اولی را در میان شاخه ای یافت .. پرنده از آسمان گفت  وا و از زمین .. پرنده از وحشت گم شدن و او از شکست و سکوت تلخ و بار دیگر هجران پایان گرفت  آن دو با هم پیمان مرگ وجدایی بستند ...

روزهای و ماهها پی در پی می آمدند و دوباره پرواز عادت پرنده ها.. تنهایی و بیکسی سهم زمینی ها و چاره ای جز تحمل این درد نبود .. پاییز خودش را در رنگهای زرد برگها اعلام داشت ... با غروب خورشید سوز سرما حاکم شد .. عابری خمیده درخود درباریکه راه میان درختان .. لابلای برگهای خشکیده بدنبال گمشده خود بود .. دست در سینه اش گذاشت قلبش از شدت درد میسوخت .. روزهای بسیاری است خسته از تنهایی و بی کلامی است .. هوا تاریک و تاریکتر میشود .. ستاره ها با سوسو زدنشان به کمک آمده اند ..اما نشانی از پرنده نیست .. شب از نیمه گذشته است .. ماه شاهد دربدری و رنجوری است ..فکر کرد بار دیگرسراغ آن درخت حادثه برود .. درتنه درخت علامت چند سال پیش را یافت آن شب میتوانست شب خلاصی او از درد بی پایانش باشد .. اما نشد ..

به درخت تکیه داد و فریاد به جا مانده از هزاران روز و شب های تنهایی اش را در گلویش به بغض نشست ... دلش از دست جسم و روحش زخمی بود .. مدتی شاهد رقص برگهای بی جان در شاخه ها شد  ، ماه در پشت ابری تیره پنهان گشت .. تاریکی و سیاهی مطلق اسمان را چیره شد دراز ترین شب سال سپری شد ..کوتاهترین شب عمر به سر آمد .. دربستر رودخانه خشک و خالی کنار گودال کوچکی از آب ماهی کوچکی از عطش و بی آبی لحظه های آخر عمرش را تقلا میکرد و کمی بالاتر هیاهویی در خیابان و تجمع جمعیت در کنار درختی عریان ... پیکر مشکی پوش مردی از شاخه ای آویزان بود .. او در تیره ترین شب سال با سه حرف اول اسمش زندگی را وداع کرده بود ...

ناله سرد و بی روح پرنده ای در بالای شاخه و کنارمرد قلب هر رهگذری را به درد میاورد .. در دست خشک شده  از شدت سرما کاغذ مچاله شده ای بود با قلمی سیاه در آن نوشته بود .. مرغک رخمی من لانه بیا ... پرنده زخمی من ... اندوه مرا در غم فراقت پایانی نیست ..دیروز نیامدی ... امروز آمدنت را ندیدم ... فردا دوباره خواهی رفت ... چون همراهم نشدی غمخوارم گشتی ... افسوس دیرآمدی ...

بیقراری پرنده را پایانی نبود از درد هجران ،  بالهایش را به هم زد و در باوری سخت و اشک آور شاخه گل یاس را آرام بر سینه سیاهی ها گذاشت ..اشگ بر صورت یاس جاری بود ... بادی وزید و گذر زمانی از رنجها و فریادها را به آسمان برد .. در زیر درخت حادثه انبوهی از گل یاس در شبنمی گرم غوطه ور بود ... گویی یاس کوچک قصه تلخ ، تمامی همبازیهای خود را برای مرگ مرد سیاه پوش به دلنوایی خوانده بود ...

یاس کوچک صورتش را بر سینه مرد نهاد و با شبنمی خونین در محل خواب شبانه اش نوشت ... عزیز یاسی ..چرا دیشت صدایم نکردی تا باردیگر با شیرین زبانیم آرام جانت شوم دیگر رمقی نماند و پژمرد ... با صدایی خسته از غم و دردی معصومانه نالید دوستت دارم ...کمی دورتر قلب پرنده در سینه رنجورش از طپش ایستاد و از بالای شاخه به زیردرخت افتاد و با مرگی تلخ  ،فریادها درگلویش به خاموش رفت ...."

عزیزای دلم این نوشته من نیست ... نوشته عزیز دل منه همون مشکی پوش نازنینی که اینروزا ازش دورم .. برای من نوشته بود ... و من همیشه با خوندنش گریه میکنم ... دلتنگشم برام دعا کنید ... با نظراتون مرهمی باشید بر قلب رنجور و زخمی ام ... دیگه طاقت ندارم ...خدا..............................