سفارش تبلیغ
واحد طراحی
واحد طراحی
توانگرى در غربت چون در وطن ماندن است و درویشى در وطن ، در غربت به سر بردن . [نهج البلاغه]
لوگوی وبلاگ
 

آمار و اطلاعات

بازدید امروز :5
بازدید دیروز :364
کل بازدید :287598
تعداد کل یاداشته ها : 5436
99/7/2
12:4 ص
مشخصات مدیروبلاگ
 
لیلی یاسمنی[59]

خبر مایه
لوگوی دوستان
 

امروز درست پنجاه روز و شب است که رفته ای و دیگر سیگار نمیکشی ... دیگر مواد نمیکشی ... دیگر نفس هم  نمیکشی ... هنوز هم از هر وقت از خواب بر میخیزم  تصویر تو و تصور مردنت  باور نبودنت اولین چیزی است که به مغزم خطور میکند یادت هست که میگفتم یک معتاد وقتی ترک میکند که دیگر نفس نکشد وتو میگفتی من هر وقت بخواهم کنارش میگذارم ...  ولی باز هم از خدا میخواهم که خواب دیده باشم ... این همه درد را ... خواب دیده باشم ... بیمارستان لقمان تهران را .. پزشکی قانونی کهریزک را و غسالخانه تهران را .. خواب دیده باشم غریبان اردبیل را که چنین غریبابه به خاک سرد و سیاه سپردمت و چه خونسرد و راحت راهی خانه شدم ... خانه ای که تک تک آجرهایش بوی ترا میدهد ... هنوز هم وقتی از در خانه وارد حیاط میشوم ... چهره  غمگین و خسته و آشفته ات را با موهای پریشان با عرق گیر سفید و چرک تاب پشت شیشه اتاقک محقر و کوچکت میبینم و دلم فشرده میشود ... گویی هنوز هم از بالا نگاهم میکنی ... ولی پشت شیشه سیاه و خالی است و قلب من خاموش ...؟

اینروزهای تلخ به معنای واقعی کلمه تلخ و سیاه که در محاصره غم واندوهم که در احاطه درد و رنجم و تنهایی و بیکسی تا مغز استخوانم رسوخ کرده و با بار مسئولیتی بزرگ و جانفرسا درحالیکه که هیج یار و یاوری ندارم میاندیشم به تنهائیت به بی یاوریت ... حال که درموقعیت نسبی تو قرار گرفته ام شانه های ناتوان و خسته ام ... تحمل اینهمه بار را اینهمه تلخی  را ندار د ولی چه کنم که مسئولیتم دوچندان شده ... جای بالهایم بالهایی که خدایا روزی کندی و مرا از بهشتت راندی و به زمین پر از محنت و غم انداختی  روی شانه ام دوباره خونریزی کرده ... دوباره ذق ذق میکند ... قلبم تیر میکشد ...  روح خسته ومچاله ام دوباره در تاریکترین و سردترین گوشه وجودم خود را پنهان کرده و پناه گرفته و ترسان و لرزان  به من مینگرد و من سرگردان و حیران باور ندارم اینهمه بدبیاری و تلخی و تندی را در زندگی بی سرانجامم ... باور ندارم که اینهمه خدا مرا در منگنه حوادث رها کرده باشد ...

دراوج اندوه به روزهای رفته ام مینگرم من کجا هستم ... این دنیا کجاست ... من کی هستم در این غریباباد که همه در ناز ونعمت و سرخوشی و ارامش روزگار به سر میکنند من کدامینم که اینگونه سرگردان در حوادث تلخ و سیاه و سردرگریبان اندوه و بیکسی روزهای مرگم را میشمارم ... چرا اینهمه به مرگ نزدیکم چرا اینهمه خود را دوراز زندگی و خوشیهای ان مینگرم ... اصلا خدایا به من بگو مرا برای چه به دنیا آورده ای ... برای چه نفس میکشم ... برای چه این امانت بزرگ را در دامانم گذاشتی ... چرا ... مرا مستوجب اینهمه محنت و درد و بیکسی دیدی .. نمیتوانم بفهمم حکمتت را که چگونه مرا اینگونه خواستی ... منی که همیشه به یادت بوده  ام با تو بوده ام .. چرا اینگونه از تو دورم ... چرا مرا به حریم انست به حریم امنیتیت راهی نیست ... ؟ با من بگو چرا اینگونه از دامان مهرت رانده شدم ؟ به کدامین گناه مرا مستوجب اینهمه دوری و فراق اینهمه هجران و دربدری دیده ای ؟ با من بگو به کدامین گناه روح خسته ام را اینگونه به دار مکافات کشیده ای ؟ من هم بنده توام ... من هم نظر کرده توام که از روحت در من دمیده ای ... به خدایت قسم که من هم ترا میخوانم .. من هم دوستت دارم پس چرا اینگونه روحم را مچاله میکنی ؟ ... به کدام طرف بنگرم تا قلبم کمی آرام گیرد ؟ ؟ به کدامین سو ؟ به تو ؟ که اینگونه  از من رو برتافته ای و حتی نیم نگاهی به سویم نداری ؟ که چه ؟ که بگویی خدایی  ؟ که بگویی قادری ؟ که بگویی در آنی میتوانی  با خاک یکسانم  کنی  ؟ میدانم که تو قادر که تو متعالی که من هیچم و پوچم ولی خدایا من میترسم از بی تو بودن ... بخدا میترسم از بی تو نفس کشیدن از بی تو تنهایی نفس کشیدن میترسم ... من از این کره  خاکی از مردمانت از مخلوقاتت از انسانهایت  از انسان نماهایت میترسم و به تو پناه میبرم .. . لااقل  پناهت را از من دریغ نکن ... لحظه ای ثانیه ای صدم ثانیه ام در آغوشت  پناهم ده تا میلیونها سال نوری آرام شوم ... خدای خوبیها ....خدای مهربانیها ... حداقل نگاهت از من دریغ نکن ترا به خداییت قسمت میدهم .... روح برادرم   را بیامرز و قرین رحمت کن ... و تنهایم را با نگاهت پاس بدار ... دوستت دارم خدای من ... خدای .... خدای .... خدای  مهربان من ...

 


90/7/16::: 11:51 ص
نظر()