سفارش تبلیغ
صبا ویژن
[ و گفته‏اند چون از صفّین به کوفه بازگشت به شبامیان گذشت و آواز گریه زنان را بر کشتگان صفین شنود . حرب پسر شرحبیل شبامى که از مهتران مردم خود بود به سوى حضرتش آمد . امام فرمود : ] چنانکه مى‏شنوم زنان شما بر شما دست یافته‏اند چرا آنان را از افغان باز نمى‏دارید ؟ [ حرب پیاده به راه افتاد و امام سواره بود ، او را فرمود : ] بازگرد که پیاده رفتن چون تویى با چون من موجب فریفته شدن والى است و خوارى مؤمن . [نهج البلاغه]
لوگوی وبلاگ
 

آمار و اطلاعات

بازدید امروز :1157
بازدید دیروز :526
کل بازدید :377262
تعداد کل یاداشته ها : 5619
100/1/30
11:12 ص
مشخصات مدیروبلاگ
 
لیلی یاسمنی[59]

خبر مایه
لوگوی دوستان
 

یوقتایی هست از همه چیز گله مندم ..میشم یه آدم بدبین که از زمین و زمان عصبابی وناراحته..خشمگینه ...

یه شبایی دلتنگ ترینم...

تنهاییمو بغل میکنم و گوشامو میسپارم به غمگین ترین آهنگا و شعرهای جهان  .. و  گذشته لعنتی و گریه های بیصدا ...

انگار امشب ته دنیاست و همه چی تموم شده ..

قبلنا این حالتم روزها طول میکشید.. افسردگی داشت مثل خوره روحمو میخورد ...

ولی من  بالاخره راه خوب  کردن حالمو پیدا کردم  بدون اینکه  مشاوره برم و کسی به هم بگه ...

کتاب - فیلم  تنها چیزی دراین جهان هستند که شبای تنهایی و غممو  باهاشون شریکم...

و میدونم بهترین و عزیزترین دوستان من هستن ...

هر کتاب تاثیر گذار و فیلم عالی میتونه روزها منو درگیر خودش کنه .. شخصیت هاشونو تو خواب میبینم و ادامه قصه شونو ...

و با طلوع صبح فردا خورشید تو ذهن منم طلوع میکنه  فرداش رد پای امید و دنبال میکنم تا برسم به روشنی !!

اینو میدونم من دیر از پا میافتم ولی هرگز تو جایی که افتادم نمی مونم ...

من آدم همیشه از پا افتادن نیستم...

روزایی بوده که زمین خوردم اما دوباره پا شدم حتی شده  لنگان لنگان...

روزایی بوده که همه آسمون دلم سیاه و ابری و طوفانی بوده... شلاق تگرگ و سوز سرد باد قلبمو ویران کرده ...

اما دوباره پا شدم ...من  بالاخره راهی پیدا میکنم برای خوب کردن حالم ...

فهمیدم دنیا اونجوری پیش نمیره که ما میخوایم .. و فکر میکنیم...

و همیشه دو دوتای ماها چهار تا نمیشه حتی حتی حتی اگه " باید " بشه....

اگه 99 درصد کارها باید اوکی باشه و یه درصدنباشه .. همون یه درصد شامل ما میشه !!!  و نمیشه !؟؟

هیچوقت در  بدترین ساعات زندگیم امید و ایمانمو از دست ندادم...

یه جایی یه تکه به اندازه یه سکه تو ی قلبم   سمت چپ دهلیز قلبم هست که  مثل یه خورشید همیشه گرم و میدرخشه و وقتی بهش فکر میکنم

 و روی همون قسمت زوم میکنم یه خلسه و آرامش عجیبی تموم روحمو میگیره..حتی الان که دارم اینا رو مینویسم گرمی و نورشو حس میکنم ... یه احساس آرامش عجیب ..

حتی تو بدترین و وحشتناک ترین ساعات زندگیم که هی توذهنم اکو میشه .. درست میشه .. درست میشه .. درست میشه ... غصه نخور ..غصه نخور ......غصه نخور ...

نمیدونم چیه شاید جونم اونجاست ... شاید روحم اونجاست .. شاید خود خداست که اونجا ست .. میگن حجم روح انسان 21  گرمه .. یعنی وزن یه جسد بعد قبل  و بعد مرگش

فقط 21 گرم   کم میشه ... !!!؟؟؟ شاید این همون 21 گرمه وجودیه منه ...

به انگشتان کج  و معوج و خسته و  زخمی که یه جای سالم توشون نیست نگاه میکنم بعد از سی  و اندی سال کار سخت ...

همه این سالهای دردو رنج و سکوت و تحقیر و بی خانمانی به خاطر هیچ ... !!!!؟؟؟

شاید از لحاظ مادی فقیرترینم ...

اما همه این سالها از من یک جنگاور ساخته ..

جنگاوری که دیگه از هیچی نمیترسه ... حتی از مرگ !!!

و اینو یاد گرفتم لمس کردم  و باور کردم که تا آخرین نفس های زندگی باید امیدوار بود و جنگید ..

و من امروز جنگیدن و خوب یاد گرفتم ....

و این روزا .. سمباده ..سفال .. خاک رس .. رنگ .. تینر .. قلمو .. طرح و نقش و بوی رنگ .. شده تراپی و  باعث حال خوبم ..

وقتی می بینم دوباره ابر ناامیدی و یاس و حرمان و گذشته لعنتی داره به  طرفم هجوم میاره .. پناه میبرم به میز  مستطیل کارم  گوشه

اتاق ..

که پناهگاه من شده ..  سنگر من شده ... در برابر ناملایما ت .. در سکوت .. تمام خشمم  از بی کفایتی و ندانم کاری و اهمال خودم  و

...درسمباده ای که روی سفال میکشم   ... میسابم و میسابم ... ریز میشه ، پودر میشه ، و نرم میشه و میره ...

و وقتی دست میکشم  به  سفال صاف  و   صافی شو حس میکنم .. انگار اون و رنگ و نقش و نگار روحمو جلا میده ...

من امروز میجنگم با سرنوشت و سرگذشت تلخم با فیلم و کتاب  با سمباده و  قلمو و رنگ و ..

و در نهایت امید به رحمت پروردگار...

 

لی لی یاسمن