سفارش تبلیغ
صبا ویژن
[ و فرمود : ] اگر دو پایم را در این لغزشگاه استوار ماند چیزهایى را دگرگون کنم . [نهج البلاغه]
لوگوی وبلاگ
 

آمار و اطلاعات

بازدید امروز :222
بازدید دیروز :342
کل بازدید :264946
تعداد کل یاداشته ها : 5422
99/4/22
4:38 ع
مشخصات مدیروبلاگ
 
لیلی یاسمنی[59]

خبر مایه
لوگوی دوستان
 

ماه رمضان برایم بهترین ماه سال است همیشه همین طور بوده و روز عید فطر را هرگز دوست نداشته ام و وقت افطارش ساعتها گریسته ام به خاطر یکسال دوری از این ماه عزیز و دوست داشتنی ... ولی امسال تلخ ترین یا بهتر است بگویم زهرترین ماه رمضان عمرم را شاهدم ... روزهایی که به سختی و مرارت بر من میگذرند ثانیه هایی که تک تک سلولهای قلبم را میفشارند ... فکر کن به مهمانی بروی که میزبانش تو را به اکراه دعوت کرده و از حضورت راضی نیست ... فکر کن سرسفره ای بنشینی که میزبانش بالای سفره طوری تو را نگاه میکند که قلبت میشکند ... من امسال اینگونه ام ... خدای مهربانیها که اینروزها با من بسیار نامهربانی ... بسیار...

وقت سحر که نمازم تمام میشود و آیه هایت را با ولع میبلعم ... نگاهم به آسمان نمیرود ... رویی برای نگاه کردن به تو ندارم ... دستهایم دستهای تهی و زمخت و خسته ام که مردانه میزند ... که همیشه تا فراز  تا منتها به سویت دراز میبود اکنون به سویت نمیرود ... نگاه مهربانت را گم کرده ام ...  نازنین خدایم ... تنها کس و کارم ... امیدم .... نگاه گرم و یتیم نوازت را گم کرده ام ... چرا دستم را رها کرده ای نمیدانم ... نمیتوانم بفهمم نمیتوانم درک کنم نمیتوانم هضم کنم که به کدامین گناه مستوجب دوری از نگاه مهربانت شده ام ... نمیدانم چرا انقدر حس میکنم که دوستم نداری ... و میدانم که میدانی چقدر از دوریت در عذابم ... به خدایت قسم که میدانم که میدانی ...

وقت افطار  دستم به سفره ات نمیرود ... خدایا شاهدی که در اوج تشنگی و گرسنگی جسمی وقتی سر سفره نگاهت را میبینم دستم به سفره مهربانی واکرامت نمیرود ... ولی چه کنم ؟ بگو سر سفره چه کسی افطار کنم ؟ بگو ... با من بگو ...؟ آنگاه که فقط مرا مینگری فقط مینگری .. درسکوت مطلق ... نمیدانم چه میگویی ... نمیدانم چه میخواهی بگویی ... مرا که اینگونه تنها و تنها و تنها رها کردی ؟ به امید که ؟ نمیدانم ...روح سرگردانم که از همان روز مبعث خودش را در بن بست قلبم در سردترین و تاریکترین گوشه قلبم مچاله شده و پنهان شده تنها دست نوازشگر تو میتواند آنرا از انزاوا بیرون بکشد ... خدایا تو خودت به من بگو .. آیا روحی که تو اینگونه اش آفریدی به واقع مستوجب این همه تحقیر بود ... اینهمه حقارت ... به خاطر ؟ 

تو این عشق را در وجودم کاشتی ... تو این محبت آسمانی را در وجودم نهادی تو خواستی که من اورا اینگونه بخواهم بی تکلف بی چشم داشت ... من چه میخواستم خدای نامهربانیها ... ببخش مرا ... ببخش که اینگونه خطابت میکنم تو خدای همه چیز هستی ...حتی خدای این اشگهای دربدر که همیشه جاریست ... حتی خدای روز مبعث که عظیم ترین وعزیزترین روز تو و پیامبر تو بود ... ولی آنروز عزیز آنگونه مرا حضیض خواسته ای ... خدای روز مبعثی که تا عمر دارم سیاهپوشش خواهم بود و عزادار ... حتی خدای این آههای سرد که سینه ام  را میشکافد ... چه ماه رمضان تلخی ... چه ماه رمضان زهری دارم امسال ... حقم این نبود .. به خدایت قسم که حق من این نبود ... یا شایدم بود و عقل ناقص من قد نمیداد ... دهانم تلخ است ذهنم تلختر وجودم سرد و روحم که امسال اصلا محلم نمیگذارد ... شده ام یک لاشه ... یک جسم بی روح ... یک تنهای دربدر ... نمیدانم به چه دردی میخورم .. نمیدانم ؟ خسته ام خدا خسته ... با من آشتی کن ... تنهام ... تنها دلخوشیم رو ازم گرفتی ... چیزی گفتم ؟ اعتراضی کردم ؟  بی هیچ گناهی با من قهر کرده ای ... اینجوری نگام نکن ... فقط آشتی کن ...نمیدونم چه طوری ؟خودت میدونی و بس .. فقط آشتی ..