سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
صبا
آیا می دانی کدام یک از مردم داناترند؟ گفت : خدا [پیامبر خدا صلی الله علیه و آله ـ خطاب به ابن مسعود ـ]
لوگوی وبلاگ
 

آمار و اطلاعات

بازدید امروز :32
بازدید دیروز :73
کل بازدید :82620
تعداد کل یاداشته ها : 2434
95/9/21
7:31 ص

بامن بخند,عشق من,این شام آخراست
گلخنده های تلخ من اقدام آخراست

فردا بجرم عشق تو محکوم می شوم
عشاق را  تفکر  از اعدام آخر است

دلبسته ام بخال لبت,دام پهن کن
مرغ دلم کنار تو بر بام آخر است

سرمستم از توافق بین لبانمان
چشم دلم اگرچه که برجام آخراست

بانو غزل بدون تو آغاز کی شود
چشمت همیشه منبع الهام آخراست


ماهم که باحقوق بشر آشناست گفت
دردا پلنگ غمزده در دام آخر است


#مهدی.زکی زاده

خیلی به دلم نشست با تشکر از شاعر محترم

 

 


  
  

یه قناری کوچک و زرد و قشنگ داشتیم تو قفس که

با آواز قشنگ و لی غمگینش گاهی حال و هوای خونه و عوض میکرد ...

 یه روز که رسیدم خونه دیدم گربه با یه دستش سعی داره اونه تو قفس بگیره

تا من رسیدم فرار کرد . نمیدونم چه مدت باهاش درگیر بوده که قناری قشنگم انقدر خودشو

اینور اونور کوبیده که یکی از بالاش شکسته بود  آویزون و غمگین افتاده بغلش ...

ازقفس درش آوردم قلبش تند تند میزد بالشو که گرفتم دستم درد و تو چشمای قشنگ و غمگینش

حس کردم .. عزیزم .. با سیخ چوبی کباب یک آتل درست کردم و ماهرانه بالشو بستم ...

حالا افتاده کنج قفس ...بالشو آویزون کرده بغلش سرش تو لاکشه .. نه میخونه نه چیزی میخوره ..

درد داره یه استامینوفن ریختم تو آبش شاید دردش کم بشه ..

 میترسم بلایی سرش بیاد .. درد قفس بس نبود درد بالشم بهش اضافه شده .. اگه ولش کنم حتما گربه شیطون

که هی این اطراف پرسه میزنه بلایی سرش میاره یا از سرما و بی غذایی میمیره .. آخه اینا پرنده های قفس اند

تو قفس جشماشونو باز کردن .. ودنیا و همین قفس میدونن ..چه تلخ .. و سرد ...

برای قناری کوچولوی من دعا کنید ...


  
  

این روزا که بیشتر برای نماز غروب به مسجد محله مون میرم .. یه روز وقتی چادر و از توی سبدی که دم در مسجد قسمت زنانه بود برداشتم

چادرهای درهم و برهم که روی هم تلمبار شده و دیدم که همه چرکتاب و خسته  و کهنه تو سبد افتاده بودن به فکرم رسید الان که آخر ماه صفره آخر هفته ببرم این چادرها و تو خونه بشورم و تمیز بیارم  بزارم مسجد یه ثوابی هم ببریم ...

خیرات که همش شله زرد و حلوا نیست  ... یه کارای خرد  و  ریزی هست که به چشم نمیاد .. ولی خوب وقتی یکی با یه چادر تمیز و با بوی خوش نماز بخونه حتما  فرقشو حس میکنه منکه اینجوریم ؟؟؟ به هر حال

به خانمی که سرایدار مسجده گفتم و با اجازه اون سبد بزرگ و با انبوه چادرهای رنگی و گلدار و جانمازهای رنگی  رو روی شونه راستم که همیشه و همیشه خدا درد میکنه  و ذق ذق میکنه گذاشتم و مسیر مسجد تا خانه رو به زحمت به خونه بردم

چون کارم خیلی زیاد بود چمعه دو نوبت انداختم تو ماشین و تر و تمیز شسته شد و چون هوا خوب نبود و باد سردی میومد تا شنبه خشک شدنش طول کشید مرتب همه رو اتو کشیدم و تا کردم و تو سبد با جانمازها و مهرها و تسبیح های رنگی گذاشتم تو سبد آبی بزرگ شنبه به خواهرم دادم تا نماز ظهر که من اداره ام اونا برسونه به مسجد ..

خواهرم برده اون مسجد و سرایدار آقا گفته خانم خدا خیرت بده سه روزه خانمها چادر ندارن وما فکر کردیم چادرهای رو دزدیدن ؟؟؟

منکه به  سرایدار ه زن گفته بودم ... بهر حال اون روز گذشت  و روز بکشنبه که بعد از اداره رفتم دانشگاه و ساعت 7 خسته و کوفته رسیدم خونه نزدیکیهای خونه دیدم یه خانم چادری ایستاده دم در خونمون .. ناشناس بود .. رسیدم که کلید بندازم به در .. زنه بی  سلام و کلام گفت :

تو چادرهای مسجد و بردی شستی ؟؟؟

 با تعجب گفتم بله خانم فکر کردم برای تشکر اومده ؟؟ گفت باهات کار دارم گفتم بفرمایید گفت اینجا نمیشه باید بیام خونه گفتم شاید برای تشکر اومده ...

اومد خونه نشست یه توبره سفید درآورد  و یه جانماز ترمه سبر رنگ و گذاشت رو فرش ... گفت : چه کسی به تو اجاره داده بود که چادرهای مسجد رو بشوری ؟؟ گفتم چون همشون چرکتاب شده بود و بو میداد گفتم ببرم بشورم ؟؟ گفت تو بیخود کردی شاید من رضا ندارم تو چادر جانماز منو بشوری ؟؟ ببین با جانماز قشنگ و ترمه  من چه کردی ؟؟؟ این ترمه ها با ید بادست شسته بشه

تو انداختی تو ماشین و رنگش قاطی شده ؟؟؟؟ مات و مبهوت با خجالت گفتم حاج خانم ببخشید بنده نیت بدی نداشتم اینم یه جانماز کهنه و قدیمی بود فکر نمیکردم قیمتی باشد والا با دستم میشتم ؟؟؟ با عصبانیت گفت ؟؟؟ اصلا تو به چه حقی چادرها و جانمازهای مردمو شستی به تو چه ربطی داشت که چرک بودن یا نبودن ؟؟؟ این یادگار ی بود ؟؟ گفتم خانم ما خواستیم ثواب کنیم و کباب شدیم بفرمایید هر چی قیمته بنده بپردازم یا اینو بدین عین همونو براتون بخرم بیارم ؟؟؟

گفت مسئله پولش نیست تو بی اجازه من چانمازمو چرا شستی ؟؟ و خراب کردی ..دست بردار نبود ؟؟؟؟ چه کار میکردم ؟؟؟

نه حاضر بود پولشو بگیره ... نه حاضر بود عینشو بدم .. جبران خسارت بشه ... کلی هم بد و بیراه و فحش و ناسزا نثار من بیچاره کرد و هر چی میتونست به مرده و زنده من گفت و رفت ؟؟؟
گفتم حاج خانم قبولی نماز به ترمه و قیمتی بودن جانماز نیست ؟؟ به دل آدمه .. که صاف و پاک و روشن باشه .. شما دل منو میشکونی به خاطر یه تیکه پارچه 30 سانتی ... میدونی  که نیتم خیر بوده .. بازاومدی که هرچی از دهنت اومد بهم گفتی منکه نه شما رو میشناختم و نه نیت بدی داشتم حتی اگه اون یه تیکه پارچه قیمت طلا هم داشته باشه ارزش شکستن دل و نداره ... من وقت وانرژی و برق و تاید صرف کردم تا اینا رو بشورم ؟؟ 

گفت غلط کردی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

هاج و واج مونده بودم ؟؟؟؟ یه نگاهی به آسمون کردم  و گفتم خدایا منو ببخش که ندانسته میخوام ثواب کنم کباب میشم ؟؟؟


  
  

به قول شهرزاد انقدر به  حریم این کلمه مقدس و پاک و مظلوم و بی کس " دوستت دارم  " تجاوز نکن

به خدا به خدا و به خدا تو جز خودت و دو نفر که داره میشه سه نفر هیچ کس و هیچ کس هیچ کس تو این دنیا

 دوست نداری نداری و نخواهی داشت ... هر وقت که مظلوم نمایی میکنی و منو به خدا میسپاری از خودم میپرسم

واقعا تو مادرتو  هر چقدر هم که بد باشه .. رها میکنی و تو خانه سالمندان میزاری و  به خدا میسپاری ؟؟؟ چقدر بدن بهت بچه تو میزاری تو بهزیستی و میسپاری   به خدا  و میری ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 میبینی عشق و محبت و دوست داشتن واقعی این شکلیه  ،  البته این دو مورد هم تو وجودت غریزیه ؟؟؟ به هر حال آنچه که سرم اومده و با هیچ هیچ هیچ چیز تو هیچ دنیایی نمیتونم  ونمیشه جبرا ن کرد ؟؟

مثل آب ریخته رو زمینه ... تو رو از خودم میروندم ؟؟؟؟ راست میگی ... چون از ته ته ته ته دلت باخبر بودم ؟؟ چون متاسفانه

همه افکارتو میخوندم و میدونستم  که مرد زندگی من نیستی ؟؟ و نخواهی بود ؟؟ اینکه  آمدن "و " را  با حمله آن اژدهای آبی یکی بخوانی و

بدانی برایم مضحک نه غم انگیر است  که مثل همیشه خودخواهیت اجازه تفکر صحیح نمیدهد ...

چون اگه مردی واقعا واقعا واقعا زنی را دوست داشته باشه هرگز به هیچ هیچ هیچ زنی فکر هم نمیکنه چه برسه به این که

بیاره تو زندگیش و تاج بزاره سرش و این یکی رو ...  لجن مال کنه .. از هست و نیست ساقط کنه ؟؟ و هر سال یکی پس بندازه ؟؟؟

تا وقتی این نفس های خسته از قفسه سینه خسته ام میره و میاد اینو بهت میگم ..

خدا  ازت نگذره که به خاک سیاهم نشوندی و بازم طلبکاری ؟؟ پاهات بشکنه که اومدی تو زندگیم و به تاراچم

دادی ؟؟ ؟ به خدا و به خدا که سمیع و بصیره تا نفس میکشی ذره ای آرامش و عشق و تو زندگیت تجربه نخواهی کرد ؟؟ ؟؟

هر روز از جهنم زیرزمین اداره و میان مرده ها ... به جهنم سیاه خانه لعنتی ات خانه  خواهی رفت خانه ای که هرگز عشق واقعی را در آن تجربه

نخواهی کرد ؟؟

 و تاوان آنچه با من و بچه هایم کردی را با تک تک نفس هایت پس خواهی داد ؟؟؟؟ به امید آن روزی زنده ام و نفس میکشم که .......................

ببینم و بعد بمیرم ...

 هر شب هرشب لعنتی تو اون  قفس بی پنجره چشمامو می بندم با امید به اینکه صبح بشه و من تو اتاق خودم رو تختم

چشمامو باز کنم و ببینم همه تو رو همه توی لعنتی  و اون اژدهای چشم آبی کنار دیوار و  خواب دیدم و لی ولی ولی ... باز هم بازهم باز هم

هر روز که چشمانم را باز میکنم رو به همان دیوار لعنتی بدون پنجره و من ....؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ و منی که هنوز نفس میکشم ...

 


  
  

وقتی میبتی طرفت دیگه به هیچ کدوم از رفتارت اعتراضی نمیکنه

فکر نکن ، ایده آل شدی ..

این زنگ خطره

داره نسبت بهت بی تفاوت میشه ...

از بی تفاوتی طرف مقابلتون بترسید

..........................................

باید مرد باشی تا بفهمی

میان چند میلیارد آدم

یکی را دوست داشته باشی

 و پایش بمانی

حتی اگر نباشد

حتی اگر با دیگری باشد ..

.........................................

وقتی انسانی از درد دیوانه میشود

دیگران دردش را نه

فقط دیوانگی هایش را می بینند ...

.......................................

 


  
  
   1   2      >