سفارش تبلیغ
صبا ویژن
دانش بیش از آن است که به شمار در آید، پس از هر چیز نیکوترینش را برگیر . [پیامبر خدا صلی الله علیه و آله]
لوگوی وبلاگ
 

آمار و اطلاعات

بازدید امروز :454
بازدید دیروز :511
کل بازدید :391068
تعداد کل یاداشته ها : 5634
100/2/27
8:36 ع
مشخصات مدیروبلاگ
 
لیلی یاسمنی[59]

خبر مایه
لوگوی دوستان
 

بهش گفتم : این دردا این زخما کی خوب میش ؟؟

میگه : هیچوقت 

میگم جرا ؟؟ 

میگه : این زخما مرزن 

میگم مرز ؟؟  مرز بین جی ؟؟ 

میگه : مرز بین احمقی که بودی و اونی که الان هستی 

سکوت ....

میگه : بازم میخوای خوب شن 

میگم : نه !!!


  
  

زیباترین انسانهایی که تاکنون شناخته ام آنهایی بودند که شکست خورده بودند .. رنج میکشیدند ، دچار فقدان شده بودند ولی با همه اینها راه خود را از اعماق درد و رنج گشودند و بیرون آمدند ..همیشه افراد ساکت را دوست داشته ام ..  هیچگاه نمیفهمی در عالم سکوت خود درحال رقصیدن در رویای خویشند و یا سنگینی بار هستی را به دوش میکشند

دقت کرده اید که آدمهای بیخیال اغلب به هدفشان میرسند ؟؟؟ دقت کرده اید که گاهی اوقات هنگامی که بیخیال چیزی میشوید همه چیز خودش جفت و جور میشود !!!

حوالی پنجاه سالگی فهمیدم  تاکنون زندگی که نه نوع  زیستنم اشتباه بوده حالا میفهمم چیزی بالاتر از سلامتی خود و عزیزانم , چیزی بهتر از لحظه ی حال

وچیزی با اهمیت تر از شادی درونی و چیزی با ارزش تر از تخیل و در صدر  همه اینها نفسهایی که نفهمیده دم و بازدم شدند نیست...

و دریافتم زمانی انسان  میشوم که میفهم نیازی نیست به هر حرفی حرکتی کنشی واکنش نشان دهم و به حرف نامعقولی جواب بدهم ...

از زمانی که نسبت به سرنوشتم صبور و حتی بی تفاوت شده ام  حس میکنم زندگانی هم با من سر سازش بیشتری دارد و اینکه انسان در همه  ی کشش

و کوشش ها به چیزهایی که بیشتر در پی آنهاست کمتر میرسد .. این قانون طبیعت است ... و اینکه آنچه موجب رنجش آدمها از یکدیگر میشود این است که

غالبا همه ما آدمها توقع داریم طرف مقابلمان .. به تمام وقایع دنیا از زاویه ی دید ما نگاه کند !!

آنچه را ما با فکر و درک و منطق و سطح سواد و مطالعه و خانواده و .... و  زوایای دیدمان حس میکنیم او نیز در دنیای متفاوتی از درونیات خود و آنچه سواد و

فرهنگ و خانواده و جامعه و دین تحمیل میکند و همه آنچه که خمیره و شیرازه وجودی هر انسان است ببیند.. و این  یعنی ناممکن

و درصورتی طرف مقابلمان را قبول داریم  ودوستش داریم که دیدگاه مشترکی با هم   داشته باشیم ... و هر چقدر این نزدیکی افکاربیشتر باشد پذیرش طرف

مقابلمان از جانب قلب  و روحمان بیشتر است ..

از وقتی که خودم  را به قدر کافی دوست داشته ام شروع کردم به ترک عادتهای غلط .. چیزهایی که سالم نبودند.. آدمها ، مشاغل و عادات و اعتقاداتی که مرا کوچک و حقیر نگه میداشت ..

کنار گذاشتم همه آنچه را از درون مرا متلاشی میکرد گر چه در ظاهر اغوا کننده و مطلوب بنظر میرسید .. اینکه سعی کنم همیشه اطرافیانم از من راضی باشند .. اینکه بر خلاف خواسته درونی ام بر خلاف هر آنچه برایم مهم است به خاطر طرف مقابل کوتاه بیایم و تاییدش کنم که مبادا از من برنجد و چقدر در این راه قربانی شدم ... قبلا فکر میکردم این به معنی وفادار نبودن است ولی در واقع این معنای دوست داشتن  خود است .. ا صلن مگر در تمام سختیهاو مرارتهاو شکنجه های روحی و جسمی که در تمامی ایام گذشته بر روح و جسممان رفت غیر از خودمان  یار و یاوری هم داشتیم؟؟؟

غیر از کسی که در آینه می بینینم  کسی شاهد گریه هایمان و غم و اندوهمان بود آیا کسی کنارمان بود ؟؟ .. آنگاه که خسته از مظالم روزگار جز بازوان خسته و بی رمقمان کسی ما را در آغو ش کشید ؟؟؟!! کسانی که خود باعث رنج و مرارتمان بودند کسانی که به دلیل خودخواهی و فزون خواهیشان

همیشه قربانی بودیم  در روزهایی سیاهی که  در تقویم زندگیمان رقم زدند و آن روزها را تا ابد در ذهنمان خط خطی و سیاه کردند مگر در همان روزها ما را

خونین و تیر خورده و زخمی رها نکردند ؟؟؟ مگر نرفتند؟؟  مگر  پشت سرشان را نگاه کردند ؟؟؟  رفتند و دور شدند تا زندگی نکبتشان آسیب نبیند ...

چون  ما را میشناختند میدانستند این قربانی عوضی و نگون بخت  در نیمکت ذخیره زندگیشان همیشه  "استند بای"  نشسته تا هر گاه که خواستند هر گاه

که عشقشان کشید هر گاه که خسته از یاران اصلی و اولویتهای اول زندگیشان شدند هرگاه که  "  آدم " حساب نشدند از طرف کسانی که تمام جان ومال

و زندگیشان برای آنهاست یاد تو بیفتند و دم از عشق و عاشقی و دوستت دارمهای آبکی بزنند ...

پس من باید قبل از هر کسی و هر چیزی در این  دنیا اول باید خودم را دوست داشته باشم و این معنای خود شیفتگی نیست .. این یعنی من برای خودم

ارزش قائلم و اطرافیانم را نیز مکلف به این ارزش گذاری میکنم...

تاج قربانی بودن همیشگی را از سرم بردارم و زیر پاهایم له کنم .. از اینکه همیشه و همیشه از خواسته های برحقم بر ای  آرامش اطرافیانم  گذشته ام ..

بیزارم ...

و اینک دریافته ام  هر قدر فقر درونی در وجود هر انسانی شدیدتر باشد ..نمایشات احمقانه بیرونی و کنش های هیستریک و غیر معمول نیز بیشتر ...

و اینکه تایید اطرافیانم و سوپرمن شدنم برای حل مشکلات و معضلات بقیه برای اینکه بگویند به به چه آدم خوبی ! ( که غالبا هم نمیگویند ) دردی  از من دوا

نمیکند .... کسانی که در بدترین روزهایشان نقش " زورو " را  برایشان بازی کردم و در روزهای خوششان آدم حساب نشدم ... و رودر روی دو رویشان " مادر مقدس " بودم و پشت سرم "مادر آناستازیا " خطابم میکردند ،

"ژان وال ژانی "  که به خاطر یک قرص نان نیم قرن   زندانی کشید من بودم ... مقصود از نان همیشه نان نیست .. چون آدمی فقط به نان زنده نیست آدمی در کنار نان به محبت و عشق هم نیازمند است .. من برای نانم محتاج کسی نبودم هیج وقت و خدا را شاکرم من تشنه محبت و عشق واقعی و اصیل بودم که هیچ گاه نیافتم ...

به آینه نگاه میکنم  به عزیزی که نیم قرن تمام مظلومانه و بی چشمداشت در بدترین شرایط روحی و جسمانی تنها رفیق و همدمم  بوده به دستان زخمی

و زمختم که همیشه یاورم بوده و بارهای سنگین و سخت زندگی را با آنهابلند کرده ام و هر گاه افتاده ام قبل از من به زمین خورده تا تکیه گاه من باشد تا

بیشتر آسیب نبینم ... به چشمان مظلومم که میلیونها بار به خاطر اطرافیانم  گریسته ودم بر نیاورده .. به شانه های خسته ام خمیده زیر بار زندگی ولی

هرگز در اوج درد تنهایم نگذاشته و ... تک تک اعضا و جوارحم  ... و  بازوانم را دور خودم می پیچم ..  من عزیزم   من  نازنینم من مهجور و دلخسته وغمینم که 

" سیبل " تیرهای سرنوشت ملالت بارم بوده مرا ببخش .. که بیش از همه به تو ظلم کرده ام .. تنها کسی که ندیدم تو بودی با اینکه همیشه همنفسم بودی

مرا ببخش به  خاطر همه روزها و شبهایی که بابدترین و خشن ترین روشها  به خاطر آرامش و آسایش دیگرانی که ذره ای در زندگانیم  نقشی نداشتند

ترا شکنجه کردم و آزردم .. کسانی  که در بزنگاه های سخت زندگی که خود باعث به وجود آوردنش بودند رهایم کردند.. و تو ماندی و من ...

تویی که هرگز صدم ثانیه ای رهایم نکردی .. تویی که در بدترین روزها بهترین یاورم بودی ..

وفادار و یاور همیشه مومن  من مظلوم همیشگی و دلارام خسته من مراببخش ...

روزی که در پیشگاه عدل الهی بایستم به حتم  "من "  مظلومترین شاکی است که جوابی در مقابل خدایش ندارم ...

 

لی لی


 


  
  

از همان اوان نوجوانی و جوانی از کلمه دادگستری و دادگاه متنفر بودم .. حتی  اگر امکانش بود سعی میکردم از جلو ی این مکانهای منحوس رد نشم ولی واقعیت همین است که هر فوبیایی که داریم دقیقا

روزگار کاری میکند که درگیر  همان شوی و فلسفه اش را نمیدانم ... گویی مصداق همان که  ما تو را در  " رنج "  آفریدیم  .. این کلمه رنج در زندگیمان نهادینه شده ... که باید .. که باید طعم تلخ رنج و اندوه

همیشه در لحظاتمان باشد ... خسته از راه ده ساعتی که با اتوبوس طی شده  درترمینال کلوچه و چایی میگیرم و در سکوت کنار هم روی نیمکت ترمینال صبحانه میخوریم و  هر کدام  داروهایمان را راهی معده میکنیم و  با عوض کردن چند اتوبوس بالاخره به مکان مورد نظر میرسم .. حقوقی ها میدانند تنهادادگاه محل وقوع جرم صلاحیت رسیدگی به پرونده را دارد .. 

دست چروک و سرد و زرد مادر تکیده ام را دست گرفته ام و برای چندین ده بار این سالهای اخیر جلوی ساختمان خاکستری عظیم  چند طبقه ای که حوصله شمردنش  را ندارم در مقابل پله های عریض و

طویلش ایستاده ام ... ساختمان غول پیکری که غمگین و سرد و یخ همانند غولهای کارتونی در جنوبی ترین قسمت شهر تهران چمباتمه زده و دست به زیر چانه   مراجعینش را مینگرد .. مراجعینی گرفتار

و اخمالو و ستم دیده و  ستم کرده ای که در رفت آمدند .. زنهای چادری عبوس  دم در تفتیش بدنیت میکنند به خصوصی ترین قسمت تنت دست میکشند حتی گیره موهایت را تفتیش میکنند که مبادا چیزی داخلشان پنهان کرده باشی ...  موبایلت همان دم در  با جمله خانمم خاموشش کن توقیف میشود و شماره سردی که  کف دستت را میبوسد .. کیفت زیر و رو میشود و اجازه ورود مییابی ...

دنیای غریبی است دادگستری جنایی تهران .. گویی خود یک شهر مجزاست .. ماشینهای ون مانندی که شیشه هایش حصار کشی شده اند با پلاکهای سبز،مامورین اخمو که دستبند به دست مجرمانی  که اکثرا پا بند دارند در رفت و آمدند ... زندانهایی با لباسهای خاکستری راه راه که کلمه " تحت نظر" بزرگ

پشت لباسشان حکاکی شده ..با دمپایی های پلاستیکی رنگ اکثرا سفید یا آبی ...  و  با موهای آشفته .. زنجیر به پا دستبند به دست ...

زنهایی  با چادرهای رنگ و رفته و یا خانمهای مانتویی از هر تیپ و طبقه اجتماعی ...  درگرمای شرجی تابستان تهران به زحمت درحالیکه دست  مادرم رادست دارم  از پله های عریض و  بسیار بزرگ و گرانیتی آن بالا میرویم  وارد ساختمان که میشوم سردی کولرهای  اسپلیت را بوضوح روی صورتم حس میکنم

مقابل سه  آسانسور  غلغله است .. به هر ترتیبی است به مقابل شعبه مورد نظر میرسم ...

کارمند دفتر شعبه قرآن کوچکی جلوی رویش میخواند .. ابلاغیه را روی  میز میگذارم خونسرد و آرام میگوید منتظر بمانیم تا متهم رابیاورند ...

کنار هم ساکت و مغموم روی نیمکت سرد می نشینیم .. گوشی هم ندارم که لااقل سرگرم شوم ..ساعت تازه 9 صبح است ..

مامورین دستبند به دست هی زندانی میاورند .. زنی چادری که از چهره ایش معلوم است افغانی باشد با دو کودک دختر و پسر چهار پنج ساله به گمانم

در  کنار مردی که دستبند به دست مامور از پله ها بالا میایند و بچه ها که بیخبر از مکان و موقعیت پدر و مادرشان شاد و سرخوش پله ها را بالا میایند و

زن و مرد پچ پچ کنان از جلویمان رد میشوند به دخترک و پسرک که لباسهای مندرسشان داد از بی لیاقتی پدر میزند بیخیال در عالم کودکی به پر و پای پدر می پیچند .. بغض میکنم .. اینها گناهشان  چیست که به جای بازی و پارک و .. گذارشان به اینجا افتاده ..

وکلایی که کیف به دست از این شعبه به آن شعبه در حرکتند .. ساعت نزدیک 12 ظهر است .. کلافه و خسته نمیتوانم یکجابنشینم هی  راهرو ها را گز میکنم ... تا به حال قاتلش را ندیده ام .. هر زندانی که از پله ها بالا میاید میگویم نکند این باشد .. میدانم که سن و  سالش زیاد است .. ولی تصویری از 

چهره اش ندارم فقط نامش را میدانم .. نزدیک اذان  زنی چادری از پله ها بالا میاید مادرم زمزمه میکند ...  خودشه ... زنیکه ..... زن اونه ...ماموری با مردی هیکلی مسن با ریش پرپشت سفید و موهای آشفته سفید تر با دستبند و پا بند آخرین پله را بالا میاید .. به یکبار ه انگار بند دلم پاره میشود ..وچیزی در قفسه سینه ام به پایین میافتد ... دست و پایم یخ میزنند ضربان قلبم بالا میرود .. دهانم خشک میشود ..

نگران به چهره رنگ پریده و زرد مادرم با آن سن وسال و دریچه قلب مصنوعیش  مینگرم که بسان مرده ها شده .. دست سردش رامحکمتر  در دستان سردم

میفشارم بی هیچ کلمه ای ...

مستقیم راهی دفتر شعبه میشوند و نام  ما را میخوانند ..و اکنون در مقابل مردی زن و  مردی ایستاده ام که طومار زندگیمان را در هم پیچیده اند ..

چهار قاضی بالاتر از ردیف متهم و  مراجعین کنار هم با فاصله نشسته اندو  یکی ازآنها پرونده را ورق میزند ...

برایم عجیب است زن... زنی که با سه فرزند ...بازیگر نقش اول این سناریوی وحشتناک است ساکت و آرام  کنار شوهرش  ایستاده  در جایگاه متهم کنار وکیلشان و  وپچ پچ میکنند.. زن را به داخل دادگاه راه نمیدهند ..چون قبلا تبرئه شده ... تعجب میکنم .. !!! متهم اصلی پرونده بازیگر نقش اول این  سناریو مگر او نیست ؟؟؟؟

مادرم مادر صبور و کم حرفم که تا حالا کسی صدای بلندش را هم نشنیده به زن حمله میکند .. و چادرش را میکند ... بغلش میکنم .. قاضی دعوت به آرامش

میکند .. نفس نفس میزند میترسم قلبش بایستد .. شانه هایش را بغل میکنم و تن نحیفش را  به خود میفشارم و گریه و مویه میکند نام عزیزش را هی تکرار میکند چی بر سرم آوردی گویان ؟؟؟  سر بر شانه ام سر بر فرق سرش گریه میکنیم  .. از این سرنوشت سیاه  ... که برایمان رقم زده اند ...

سوال و جوابها شروع میشود .. مرد با صدای زمخت و فارسی دست و پا شکسته و لهجه ترکی افتضاحش ... لحظه قتل را  تشریح میشود ... هر حرف هر کلمه هر جمله مثل نیشتری در قلبمان فرو میرود ..  گویی بر پرده ای عریض فیلم لحظه سیاه را نمایش میدهند ...مادرم همچنان در آغوشم آرام  مویه میکند .. و شانه هایش میلرزند ..

چه بگویم متاسفانه  کلمه ای  در فرهنگ لغت برای تسلای این مواقع نوشته نشده ...

یک ساعتی میگذرد و اول متهم رامیبرند و بعد از درخواست مادرم ختم جلسه اعلام میشود و.. بیرون از دفتر چشمانم میگردد تا اثری از زن بیابم ولی نیست 

رفته ... راهی محوطه که میشوم زندانی را داخل ون نشسته و  " زنک "  از شیشه حصار کشیده ماشین با او صحبت میکند ... مادرم بلند فحش میدهد  رهگذران بدون تعجب نگاهمان میکنند به حتم این مکان همیشه ناظر و شاهد این صحنه هاست  دستم رابه دهانش میگذارم  بغلش میکنم و راهی میشویم ..

گرمای ظهر  تهران و دوباره اتوبوس شهری  و دوباره ترمینال ... و کنار هم ساکت و غمگین می نشینیم به بهانه خوردن قرصهایش  کیک و ابمیوه ای  برایش میخرم تا  بخورد

.. هر دو خسته و خاکی گویی هزار سا ل نوری کار کرده ایم .. حالا دیگر تصویرش در ذهنم حک شده ..  و به حتم در کابوسهای شبانه ام جا خوش کرده اند ..

بی هیچ کلمه ای در اتوبوس می نشنیم و  راهی شهر غم خانه احزانمان میشویم ...

و این سکانس های لعنتی هر چندماه یکبار در زندگیمان تکرار میشود .. ابلاغیه هایی که میایند .. بلیطهایی که رزرو میشوند .. جاده هایی که طی میشوند ..

شهر شلوغی که چند ساعتی ما را درآغوشش پناه میدهد ودوباره رها میکند .. تصاویری آن اداره گرانیتی خاکستری سرد ......

 هر باری که  با  او روبرو میشوم .. هرگز به چهره اش توان نگاهم نیست از دور که میاید یک لحظه که می بینم نگاهم را میدزدم که نگاهش را نگاهی که

آخرین تصویر نگاه عزیزم بود  را  نبینم ... آن لحظه که چاقو را بالا برد و با تمام  قدرت سینه ای را شکافت ... آن لحظه که  برای آخرین بار چشم در چشم هم

شدند .. و این زن .. که حالا پیچیده در چادر مظلوم کنارش نشسته ... و سر بزیر دارد .. براستی با هم چه میگویند ...؟؟

با خود میگویم آیا سهم این زنی که اینگونه  شانه به شانه ات کنارت نشسته با تو سخن میگوید مرگ بود یا ..... سهم برادر من ؟؟؟ چگونه با چه منطقی اکنون چشم در چشم این زن حرف میزنی ؟؟؟ چه کسی این پا بند و دستبند را در دستانت کرده ؟؟؟؟؟

از دفتر دادگاه که بیرون میایم به صورتش نگاه نمیکنم به پاهای بدون جورابش که  ناخن های بلند و سیاه و چرک در دمپایی پلاستیکی طوسی  و زنجیری کلفت که پاهایش را هم متصل کرده اند نگاه میکنم ... و اینکه آیا توان این در من هست که روزی چهار پایه را از زیر این دمپایی بزنم تا در هوا معلق شود ؟؟؟؟

تمام تنم مورمور میشود .. نفسم به شماره میافتد... به بالا نگاه میکنم آسمانی نیست سقف سرد و رنگ پریده نگاهم میکند ..

 

و یک لحظه ذهنم جرقه ای میزند و تصاویر عوض میشوند  " پ "  مقابلم در غل و زنجیر .. و پابند و تمام موهای تنم سیخ میشوند.. بوضوح چهره تکیده با

چشمان کم سو و رنگ و روی پریده بادستانی که بادستبند سردو پا بندی سردتر ...

براستی اگر آنروز سناریو برعکس میشد ؟؟؟؟؟ !!! اگر آنروز لعنتی چاقو بر عکس بر سینه این مرد می نشست اکنون برادر من اینچنین با پابند مقابلم بود ...

چه میکردم ... ؟؟؟ چرا این افکار لعنتی دست  از سرم بر نمیدارند ؟؟؟ چرا انقدر ذهن مغشوشم ریپ میزند .. اگر  جایگاهمان عوض میشد ؟؟؟؟؟

اگر ... اگر... اگر...های ذلیل شده ی بسیار .... که چون خنجری در قلبم فرومیرود ....که ذهنم راخط خطی میکنند...  که قلبم را جریحه دار ... وتصاویر را به

راحتی بر عکس ....و نام خواهر قاتل ..با نام خواهر مقتول جابجا ... ؟؟؟؟؟؟  قلبم توانش را ندارد...

 از خود میپرسم آیا جایگاه مقتول  بودن از جایگاه قاتل بودن راحتتر است ؟؟؟؟ یا برعکس ... یا برعکس ...  یا برعکس .... 

نمیدانم .........هیچ چیز نمیدانم ....

 

لی لی

................

پ.ن : بی شک خواهر برادری زنده و سالم بودن از هر دو بهتر است بی شک ....


 


  
  

زمستون گذشت و بهارون گذشت

عطش رد شد و عطر بارون گذشت

نه غم موندنی بود و نه سرخوشی

چه شیرین چه تلخ سخت و آسون گذشت


یه روز دلخوشی بود و دلبستگی

یه روز با فراق و دلِ خون گذشت

هم از پنجره خنده ی شادی و

هم از حنجره آه بی جون گذشت


چه روزا که جز بی نیازی نبود

چه شب ها که با حسرت نون گذشت

سحر شب شد و شب سحر شد چنین

طلوع و غروب فراوون گذشت

گذشت و به جا ماند یه مشت خاطره

از عمر گرونی چه ارزون گذشت

 


 

طلوع و غروب فراوون گذشت

گذشت و به جا ماند یه مشت خاطره

از عمر گرونی چه ارزون گذشت

 

.................................................................................

آهنگ جدید قمیشی به نام گذشت که خیلی خیلی  عالی خونده مثل همیشه ...


  
  

 اونایی که حقوق خوندن میدونن تو مبحث حقوق بحث جرم شناسی  ما دو نوع جرم داریم یکی فعل و دیگری ترک فعل .. فعل یعنی انجام دادن عمل و فعل مجرمانه و ترک فعل یعنی ظاهرا مجرم کاری نکرده ولی در باطن همین کاری نکردن خودش باعث رسیدن آسیب به شخص مقابل شده مثال ملموس که تو کتاب هم اومده  که برای همه قابل درکه مثال غریق نجاته که وظیفه ش نجات کسیه که داره غرق میشه ... نجات غریقی که کنار استخر یا دریا نشسته کسی رو میبینه که داره غرق میشه ولی حرکتی نمیکنه طرف غرق میشه و میمیره در ظاهر نجات غریق فعلی انجام نداده ولی در باطن ترک فعلی که باید میکرده ولی نکرده میشه فعل مجرمانه یعنی ترک وظیفه ذاتیش و باید مجازات بشه اصلن طرف نجات غریقم نیست تصادفی یکی داره غرق میشه و این بی تفاوت فقط نگاش میکنه  کسی هم پیگیر این نیست ولی این تو دلش میدونه میتونست کاری بکنه برای نجات کسی ولی نکرده حالا  ...متاسفانه گاهی ندانسته یا دانسته به خاطر کارایی که به "اطرافیانمون انجام نمیدیم"  بیشتر بهشون ضربه میزنیم تا کارایی که کردیم ...

همون مصداق ترک فعل که خودش تو قانون جرمه ولی تو زندگی روزمره جرم حساب نمیشه و پیگرد قانونیم  نداره ...

دیروز تا غروب سر مزار ت نشسته بودم و فکر میکردم  اگه سینه سپر میکردم از تنها داراییم خونه م میگذشتم و دست تو میگرفتم  به خاطر چندر غاز  اواره عربت نمیشدی اگه پشت و پناهت میشدم  الان زیر خروارها خاک نبود ی روزی که بهم گفتی کمکم کن   پوزخند زدم چی دارم کمکت کنم غیر از یک خونه فکسنتی .. خونه مو ؟؟؟؟ خونه مو بفروشم آواره شم ؟؟؟ کجا برم ... و اون رفت خودم تا ترمینال رسوندمت  موقع رفتن گفتی یا با دست پر عمودی بر میگردم یا  تو تابوت افقی  ...

دو ماه طول نکشید که مصیبتی به سرم اومد و ده روزه همون خونه رو حراج کردم و موقع امضا قولنامه نگفتم  کجابرم ؟؟ میگفتم هر جایی برم غیر از اونجا ... عزیز من  با چاقو تو شهر غریب کشته نشد عزیز من با بی تفاوتی من و امثال من که فقط خودمونو دیدیم مرد و ترک فعل مثبت اطرافیانش کشته شد ‌. .منی که واسه همه فامیل دایه مهربانتر از مادر بودم و برای تایید خودم از حانب کسایی که ذره ای تو زندگیم تاثیر نداشتن از جون و دل و مالم و وقتم مایه گذاشتم و آچار فرانسه همه بودم و حکم لاستیک زاپاس کهنه ته صندوق ماشینو داشتم واسشون که فقط هر وقت پنچر بودن یادم میفتادن  بعدش پرتم میکردن همون گوشه برای  روز مباداشون  ..  پیش عزیز خودم برادر خودم سرم بالا بود و حق به حانب ... من خونه مو بابت بدهی تو بدمممممممم ؟؟؟؟  و دو ماهی نگذشت که همون خونه همون سرپناه همون کلبه  چنان رو سرم خراب شد چنان که هنوزم از زیر آوارش بیرون نیومدم به نصف قیمت حراجش کردم و تمام ،  ایکاش سر پناهمو به خاطر نجات تو  حراج میکردم ایکاش به خاطر توبچه هامو آواره و بی سرپناه میکردم ایکاش .... حتی اگر باعث نجاتش نمیشد... حتی اگر باعث نجاتت نمیشد  انقدر دلم آتیش نمیگرفت ...

 

 و بعد از فروش همان خانه لعنتی یکماه  بیشتر طول نکشیدکه عزیزم تو تابوت برگشت .... دیروز کنار مزارش نشستم و بهش گفتم هزینه ای که وقت و انرژی و جانی که برای فامیل گذاشتم اگه فقط ده درصدشو واسه تو میزاشتم شاید شاید الان اینجا نبودی ... اینجا نبودم .. اینجا نبودیم ... تو رو  قاتلت  نکشت ... من کشتم با رها کردنت .. با بیکس گذاشتنت .. با فرار کردن ازت  با جواب ندادن به زنگات  با بی تفاوتیم با حق بجانب حس کردنم ...با از بالا به پایین نگاه کردن و ریز دیدنش ... با بزرگ کردن اشتباهاتش ...با دریع کردن مالم دریغ کردن وقتم با گوش ندادن به حرفات ... با حس نکردن دردات ... با نگرفتن دستای زمخت و  زخمو زیلی کارگریت ... اگه آستینی که برا دیگران بالا زدم وقتایی که تو مطبا برای دکتر بردن اقوام  برای  جهیزیه درست کردن برای ازدواجشون صرف کردم برای تو صرف میکردم ده درصدشو فقط به خدا  الان هیچ کدوممون الان اینجا نبودیم ... وقتی طلبکاراش پیغام فرستادن ما تو رو فقط قبول داریم بیاضمانتشو  بکن چک بده  مهلت بدیم بهش ... خندیدم .... اگر عزیز من روزی روزگاری به یک زن که سه بچه داشت پناه برد به خاطر بی لیاقتی منه خواهر بود که یکبار یه درد دلش گوش ندادم یکبار دستش  و  نگرفتم اصلن یکبار سرش و  را به سینه نگذاشتم تا گریه کند تا دردش  و بگه  یک بار آغوشم را برویش نگشودم آغوشی که پناه همه بود غیر از او ... نتیجه اش شد پناه به آغوش اغیار

دیروز ساعتها کنار مزارت نشستم  با اشگ چشمم با سر انگشتای خستم سنگ قبرتو شستم ...  قاتل تو فلانی نبود من بودم ... ماها با کارایی که میتونیم ولی بوقتش نمیکنیم اطرافیانمونو میکشیم مصداق همون ترک فعله که میشه فعل  مجرمانه اس  هیچ پیگرد قانونی نداریم .. هر چند  " کارما  " کار خودشو میکنه بلا هایی سرمون میاره که تو ذهن ناقصمون نمیگنجه ... وقتی بلایی سرمون میاد نگیم چرا من ؟؟؟ بیشتر دقت کنیم به گذشته مون به رفتار و گفتار و کردارمون به کارهای کرده و نکرده مون ...  "به دستایی با لیاقتی که  باید میگرفتیم و نگرفتیم "  که رهاشون کردیم  و دستای بی لیاقتی که محگم گرفتیم و رهامون کردن ...

همه ما قاتلان خاموش و اتو کرده زندان ندیده دادگاهی نشده ای هستیم که روزی با بی تفاوتی .. سنگدلی .. بیرحمی .. به خود اندیشیدن صرف , شانه بالا انداختن و به من چه کردنهایمان ... دستانی را رها کرده ایم  .. که راست راست راه میرویم ظاهرا پیگرد قانونی نداریم ولی اندکی  ذره ای وجدان داشته باشیم محکمه بدون قاضی وجدانمان  هر روز  کیفرخواستمان را صادر میکند.. و ما هرروز هزاران بار اعدام میشویم و  بین زمین و آسمون معلقیم به سزای ترک فعل مجرمانه مان ... 

ما هر کداممان شاید مستقیما مباشر قتل   و نابودی عزیزانمان  اطرافیانمان نباشیم ولی به  حتم با کارهایی که  " میتوانستیم و نکردیم   "  حتی در "کارهایی که نباید و انجام دادیم  "معاونت در نابودی و قتلشون و کردیم ...اینو فراموش نکنیم ...

عزیزانمان را رها نکنیم ... نجات غریقای بی تفاوت نباشیم نگیم به من چه  ، من باعث مشکلات کسی نیستم  خودش داره غرق میشه ، نگیم خودم هزار تا مشکل دارم به دست و پا زدنای غزیقای اطرافنون بی تفاوت نباشیم .. سنگ نباشیم ...

اکنون بعد از نیم قرن فهمیده ام دنیا خیلی بی ارزش تر و حقیرتر از آن است که دست همدیگر را بوقت نیاز رها کنیم ...رها شدگان زندگیمان را در یابیم ....افسوس که خیلی دیر میفهمیم خیلی خیلی دیر ایکاش زمان دگمه پلی بگ داشت ایکاش .... هزاران افسوس به عمری که بر باد رفت بر باد دادیم افسوس ...

الان حکم همون زندانی حبس ابدی و دارم که بعد از پنجاه سال زندانی  ، عفو خورده آزاد شده ولی همه عزیزاش بیرون زندان مردن هیچکی و نداره ... آزاده ولی نه جایی داره بره نه کسی و داره بشناستش ... همونقدر رها .. همونقدر تنها .. همونقدر آواره ... ...همونقدر سر گردون ...همون قدر پشیمون از کارایی که میتونسته و نکرده ... 

میخواد برگرده زندون ... ولی اونجام راش نمیدن ..

 به دستام نگاه میکنم به دستای زمخت و خسته و کج و معوجم دستای بیحاصل و سرگردانم ... به یاد دستان هنرمندی که با چوب معجره میکرد و چوب زمخت وسخت را در دستانش مثل موم شکل میداد و خم نرده هایی که حیرت زده ات میکرد و انگشتان کجی که با قلم نی  با دوات در سکوت با  ناله های غمگین نی با قلب و روحی شکسته  نستلیق شکسته  میکشید که بر روی کاغذ فریاد میزد فریادی در ته چاه عمیق بیکسی فریادی که هیچ کس نشنید ... 

 تا آنگاه که تنها و غریب و خسته و زخمی با چاقویی در سینه بر روی خیابانی غریب تر شیاری از خونش  آسفالت را رنگین کرد و  با چشمان و دهانی باز بر خاک و خون غلتید .... و ناله اش همچون ناله نی بر روی کاغذ برای همیشه خاموش شد

و  او را و کاغذ را  با هم باد  برد ....

......................................................................................................

 

 


  
  
پیامهای عمومی ارسال شده
+ در این هنگامه شب با خود میاندیشم در آن گوشه غمین سهر عزیز دلخسته ام در آغوش کدامین راهزن غریبه اسراف میشوی در حالیکه من در این گوشه غمگین تر شهر شهر به ذره ذره ات محتاجم ...