سفارش تبلیغ
تبلیغات در پارسی بلاگ
آنکه در دین خدا تفقّه کند، خداوند همّ وغمش را کفایت می کند و از جایی که به فکرش نمی رسد روزیش دهد . [پیامبر خدا صلی الله علیه و آله]
لوگوی وبلاگ
 

آمار و اطلاعات

بازدید امروز :35
بازدید دیروز :222
کل بازدید :104146
تعداد کل یاداشته ها : 2908
96/4/8
6:18 ص

گاهی با خود میاندیشم

به عقوبت گناهی که یادم نیست

در دنیایی دیگر ...

به حتم این دنیا

جهنم  کره دیگری است

که اینگونه درد میکشیم ...

ما محرومان ما درد کشیدگان  ..

به کدامین گناه اینگونه مصلوبیم

خدایا ایکاش قبل از مجازات

جرمم را هم میگفتی ...

شاید تحمل درد آسانتر می بود...

.........................................


  
  

 بی شک عاشقان زیادی در این دنیای فانی

دور از هم نفس کشیده اند  ؛ به ظاهر زندگی کرده اند ،و آخر سر مرده اند ...

بی آنکه حتی فرصت خداحافظی از هم را داشته باشند ...

به جنگ جهانی اول ودوم میاندیشم ..

در دوران جنگ عشاقی بوده اند که چند صباحی خیلی کوتاه ، خیلی خیلی کوتاه ،

مزه عشق هم را چشیدند و هرگز فراموش نکردند ..

از هم جدا شدند و دیگر همدیگر را هرگز ندیدند ..

مردانی که به اسارت رفتند و هرگز برنگشتند ..

زنانی که به اسیری رفتند و هرگز عشقشان را ندیدند

و دور از هم ... با اشگ حسرت و غم جان دادند..

و اکنون در جنگ جهانی سوم ...

در این همه جنگ و کشتار و کشتار

صبحی نیست که  رادیو را باز کنی از کشت و کشتار حرفی نزند

یا داعش کشته .. یا مسلمانها به جان هم افتاده اند .. یا تصادف مرگباری شده

یا سیل و زلزله آمده .. و رانش زمین ..یا بیمار جدیدی کشتار میکند ..یا خودسوزی است و یا...

اما هیچ کدام غم انگیز تر از ..جدایی دو نفر نیست که فقط چند خیابان آنطرفتر ..

در شهر خیلی کوچک به وسعت 8 کیلومتر از ابتدا تا انتها ..

حق دیدن هم را از دور هم ندارند ..

به بیمارستان شهر که بیمارها هم هفته ای سه بار ملاقاتی دارند ..

به زندان شهر میاندیشم که هفته ای دو بار ملاقانی دارند ..

سربازهای پادگان هم حداقل دو سه ماهی یکبار میتوانند به دیدار عزیزانشان بروند ..

اسرا جنگی هم از طرف صلیب سرخ و هلال احمر میتوانند نامه رد و بدل کنند ..

بیمار میداند که بالاخره روزی مرخص میشود ..

زندانی میداند اگر حبس ابد هم باشد ممکن است عفو بخورد و آزاد شود ..پس هنوز امیدی هست

اسیر جنگی امیدوار است که شاید روزی جنگ تمام شود و باامید دیدار عزیزانش در غربت نفس میکشد ..

اما ...  اما ... امان از این اما ...

که هیچ کورسوی امیدی نیست ...

خدایا شکرت ...

 

 

 

 


  
  
ثانیه ها در گذرند
چگونه بگویم...
شاید با سرعت باد...
نه...
سرعت نور...
نه...
نه...
این سرعت فقط مال ثانیه هاست.
این من و توییم که به پای تجربه هامان پیر می شویم...

گاهی فکر می کنم
قلبها گرامی تر از آنند که بشکنند
و عمر ها کوتاهتر از آنکه به بطالت بگذرند...
من همه ی اینها را از پیش آموخته ام
خوب میدانم...
خوب می فهمم...
اما نمیدانم چرا
گاهی ثانیه ها از تپش می ایستند
من می مانم و اشک
من می مانم و غم
من و اندوه...

و تو در خلال ساعت ها تنهایی...
حتی نگاهم نمی کنی
و این یعنی رنج

من اما دانش آموخته ی کوهم
نمی رنجم از این همه سردی تو

تو با نگاهت
با چشمانت
با صدایت
با اشاره ات رنج می دهی
چون حتی معنای عشق را نفهمیده ای...

من اما ریشه های عشق را آبیاری کرده ام...

من از تو انتظاری ندارم...
این گناه من است
من که می فهمم
من که چشمانم با زلال رود آشناست

آری...
تقصیر من است

باز سکوت می کنم...
نه اینکه حرفی ندارم
اتفاقآ حرفهایم زیاد است
اما نه تو حوصله ی شنیدنش را داری
و نه من طاقت بازگو کردنش را

کاش نمی دانستم و نمی فهمیدم
آن وقت نگفتن و ندیده گرفتن آسان بود

من می ترسم از این همه بی دردی تو
می ترسم آخر بمیرم و تو هرگز نفهمی
که چشمان من روشنترین چشمه های این حوالی بودند
و دستانم بی ریاترین سروهای عاشق

من می نویسم اما تو نه می خوانی نه می فهمی
ثانیه های من بدون تو
با نگاههای سردت به شلاق درد عادت کرده است

کاش غرورت کمی زلال تر بود
کاش می فهمیدی دریا از وحدت قطره ها دریا می شود
اما افسوس که نه می فهمی نه تلاش می کنی
و ثانیه ها همچنان در گذرند

احمد شاملو

 


  
  

صبح یا عصر

ظهر یا شب

زیاد فرقی نمیکند

دلتنگی جمعه یا هر روز دیگر

از جایی شروع میشود

که دهانت پر از حرف است

برای گفتن ..

اما کسی را نداری برای شنیدن ...

برای فهمیدن دردهایت ..

کسی که چیزی نگوید ..

هیچ نگوید ..

فقط بشنود و گاهی دستان سردت را بفشارد

که میفهم ..

همین ...

.....................................


  
  

به گمانم سخت ترین کار دنیا

مرد بودن است ..

نگاهت را از اخبار ایران وجهان برگیری

و خبر از دنیای چشمان زنی

بگیری ..

که از صبح میخواسته چیزی را به تو بگوید

اما سکوت کرده است ..

و شاید زنی که ..

 در ازدحام این همه درد و اندوه

با دکمه های کیبورد درد میکشد

و این نقش درد را در سکوت

چشمان اشکباری میریزد که آنسوی دیوار

درد را زمزمه میکند ...

.....................................

درخوابهای آشفته ام

هر شب طنین سوت قطاری

از ایستگاه میگذرد 

دنباله قطار  ...

انگار هیچگاه به پایان نمیرسد

انگار ...

بیش از هزار پنجره دارد

 و در تمام پنچره هایش

تنها تویی که دست تکان میدهی ...

قیصر امین پور

...................................