سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
.
هرکه پیش از آزمودنِ [کسی] تسلیم اطمینان شود، خود را در معرض هلاکت و عاقبت رنج آلود، قرار داده است. [امام جواد علیه السلام]
 
چهارشنبه 95 شهریور 10 , ساعت 12:7 عصر

تا آخر عمر
درگیر من خواهی بود
و تظاهر می کنی که نیستی

مقایسه تو را
از پا در خواهد آورد

من
می دانم به کجای قلبت
شلیک کرده ام

تو
دیگر
خوب نخواهی شد


افشین یداللهی

 


دوشنبه 95 شهریور 8 , ساعت 12:46 عصر

گاهی باور این سرنوشت و این همه تلخی در روزگارم مغزم را از کار میاندازد .. سکانسهایی که جز در فیلمهای سینمایی تصوریش نمیکردم

به ترمینال بزرگ آزادی تهران که رسیدم با مادر پیر و بیمارم در حالیکه دستهای تحفیش در دستم بود با مشکل خودمان رابه دادسرای جنایی

جنایی تهران رساندیم ...

ساختمان بزرگ و سیاه و عظیم الجثه سردی که قلبم را میلرزاند .. پله های بزرگش را که ییمودم به راه  روی  سرد با گرانیتهای خاکستری و

مردمان آشفته ، خبرنگاران آقا و خانم جوراجور و دوربین به دست ، مجرمانی با لباسهای راه راه و پا بند ها و  دستبندهای سرد فلزی و ماموران

اخمو .. از پله ها که بالا میرفتم  چند زندانی با پا بند و دستبندهایی که به هم بسته شده بودند نظرم را جلب کرد ... خانواده ای با چند کودک

قد و نیم قد و با زنی چادر ی که دست بچه ها را گرفته بود .. و بچه ها با ذوق و شوق بی خبر از دنیا ، وآنجه که بر سرشان آمده خندان دنبال

پدر در حالیکه به پا بندهای پدر دست میزدند و میخندیدند و بالا میرفتند و زن آشفته و با چادر خاکی و با نگاه غمگین نمیتوانست کودکان را جمع

و جور کند .. قلبم را به درد میاورد این صحنه ها ...

کودکان معصومی که بیخبر از سرنوشت تلخی که دارند به دنبال پدر مجرم روانند .. مجرمی که پا بند دارد به حتم برای یک مشکل ساده پایش

به دادگستری کشیده نشده است .. ولی کودک با دنیای کودکانه اش با نگاههای معصومش چه میداند این فاجعه را ؟؟؟

چه میداند سرنوشت پدر را ؟؟ چه میداند دستبند و پابند چیست ؟؟ا چه میداند که بزرگ شدن در این خانه و خانواده چه بر سرش خواهد آورد ؟؟

من میدانم ؟؟؟ منی که در یک خانواده بلبشور بزرگ شده ام  میدانم کودکی در این خانه های غم  یعنی چه ؟؟؟ 

کودکی در این خانه ها مفهومی ندارد  درست است که کودک قد میکشد رشد میکند  ولی هرگز بزرگ میشود ....

نگاه معصومشان ، لباسهای مندرسشان ، مادر پریشانشان ، پدر ...  چه بگویم ...؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ واژه مقدس پدر به حتم برازنده خیلی از مردان

روزگار ما نیست ؟؟

به عنوان ولی دم وارد دادگستری شده ام ...

 فرزند قاتل بطرفم میاید با اندامی نحیف سری پایین ، چهره ای غمگین و سرد و چشمانی خیس نمیدانم  ..  از نگاهش گریزانم .. از دیدن

اینهمه درد در چشمانش ، به حتم او نیز نمیخواست در این جایگاه اکنون مقابل من بایستد ..

هر دوی ما قربانیم .. قربانی جهل اطرافیانمان ... قربانی مکر شیطان رجیم ...

 دلم برای خودم بسوزد که روزی تک و تنها پیکر بی جان و غرق در خون برادرم را که موهای خیس ازخونش  مقابلم  درکشوی

سردخانه با چشمان و دهانی  نیمه باز آرمیده بود از خاطرم نمیرود ...

یا  دلم برای او بسوزد  که به خاطر اشتباه پدرش به خاطر قتلی که پدرش مرتکب شده اینچنین خار مقابل من ایستاده بسوزد ...؟؟؟؟؟؟

نمیدانم به حال خودم بگریم که این چنین درد میکشم ؟؟؟ یا به حال  او بگریم که در اوج جوانی اینچنین  خار و ذلیل و شرمگین و ندار مقابلم

ایستاده و التماس میکند ؟؟؟ به کدامین گناه مستوجب این همه دردم ؟؟ این همه دردیم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

منی که تاب تحمل کشیدن درد خودم را ندارم درد قاتل برادرم را  هم باید بکشم ؟؟؟؟ 

چرا هیچ کینه ای از هیچ کس در این دلم نیست ؟؟؟

چرا همیشه خودم را در جای طرف مقابل متصورم .. و این درد را هم این سو  ، و هم آن سو حسن میکنم ؟//

گاهی میاندیشم به حتم شرایط او از شرایط من سخت تر است ... هرگز نمیخواهم آن سوی این مرز باشم .. اگر برادر من پدر او را میکشت ؟؟؟؟

به حتم من اکنون نقطه مقابل این مرز بودم ؟؟ نمیدانم از این بابت باید خدا را شکر کنم ؟؟؟؟ شکر به خاطر اینکه برادر من کشته شده ؟؟؟

شکر به خاطر اینکه من ولی دمم ؟؟؟؟ شکر به خاطر اینکه برادرم در اوج جوانی زیرخروارها خاک خوابیده و پوسیده و ...

وشکر به خاطر اینکه پدر او کشته نشده ؟؟؟؟؟؟؟؟؟و هنوز نفس میکشد و من این ور مرز به عنوان مدعی نشسته ام ؟؟؟؟؟؟؟

این صحنه های غم انگیز ... این روزهای سرد و یخبندان .... این واژه های یخ دستبند و پا بند و لباسهای راه راه آبی و سیاه ..

. ماشینهای ون سیاه  و مامورهای اسلحه بدست خاموش و سرد و آهنین .. قاضی های خونسرد با چهره های سرد و آرام ...

ولی دم های گریان ... که درد دلشان در دادگاه تازه میشود ... چه بگویم ؟؟؟؟؟؟؟  از این همه درد ؟؟

از  این همه اندوه که روحم رامحاصره کرده ...به کجا بگریزم ؟؟؟

تنها تلاوت آیات قرآن اندکی روحم را آرام میکند ... یا مجیب المضطرین ... مضطرم  پناهم ده ...

 برایم دعا کنید ...


دوشنبه 95 شهریور 8 , ساعت 11:27 صبح

این روزهای سخت این فصل بارش سنگ به معنای واقعی کلمه ... که از همه جا برایم میبارد ... این بدبیاریهای ممتد و نابهنگام ...

این فصل گرم ولی یخنبدان سال برایم که از عزیزی دورم  و این دوری گاهی آنقدر زیر منگنه درد فشارم میدهد که همه روحم سیاه وکبود است

ولی همین یاس سیاه و کبود روحم را در دامان خدا گذاشته ام ... با این همه وسایل ارتباط جمعی که کل دنیا را دهکده جهانی مینامند

باور اینکه در یک شهر کوچک خیلی کوچک ... نتوانی عزیزت را برای لحظه ای حتی از دور ببینی .. شاید در مخیله کسی نمیگنجد ولی من

 ولی ما اینگونه ایم .... گاهی نجابت زیاد .. هم .. زیاد خوب نیست ... ولی ............؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ بگذریم

هفته گذشته عزیزی از فامیل را از دست داده ایم .. دختر خاله جوانم بعد از دوسال دست وپنجه نرم کردن با بیماری سخت نارسایی ریه

درحالیکه در نوبت پیوند ریه بود در سن سی و پنج سالگی با دو کودک خردسال به آسمانها پر کشید و رفت ...

چهره نحفیف و رنجورش و دستهای کشیده و نگاههای بیروحش از ذهنم نمیرود ..

چه خوب شد که دو روز قبل از مرگش پیشش بودم و برای آخرین بار دیدمش  ....

چهره کودکان معصومش و نگاههای آخرش ... حرفهای آخرش ... در ذهنم پلی بک میشود ...کسی که هیچ کس صدای بلندش نشنید

کسی که برای اینکه مورچه ای را نیازارد راهش را کج میکرد .. به مثابه فرشتگان به آسمانها پر کشید ...

در عجبم از فامیل و اقربایی که در زمان بیماری سختش در روزهای سخت بیماری و  کپسولهای بزرگ اکسیژن و شلنگ هایی که برای یک

تنفس معمولی همیشه حتی در دستشویی به او وصل بود ولی یک نفر حالش را نمیپرسید ولی بعد از مرگش .. دورترین فامیل هم برای

ختمش میامدند .. کسانی که یک تلفن را در تمام طی بیماریش از او دریغ کردند حالا .......چه بگویم از ما مردم مرده پرست ...؟؟؟؟؟؟؟

از همه دوستان و هم وبلاگیهای عزیزم در پارسی بلاگ میخوام برای شادی روح پاکش یک فاتحه بخونن ...

ممنون میشم ...


دوشنبه 95 شهریور 8 , ساعت 10:54 صبح

بعد از وقت اداری دیروز  باعجله به مرکز خرید شهر رفتم تا مقداری گوشت و مرغ برای منزل بگیرم طبق معمول شلوغ و پر ترافیک به زور ماشین

را دوبله پارک کردم و وارد  مغازه مرغ فروشی شدم و سفارش دادم  در حین حساب کردن با فروشنده بودم که پیرزن بسیار

مرتب و چادری بهم نزدیک شد و گفت خانم اگر ممکنه برای منم یک کیلو بال مرغ بخرین .. باتعجب نگاش

کردم اصلا شبیه گداها نبود یک چهره نورانی و بسیار جذاب که نشانه از زیبایی دوران جوانی هنوز در آن باقی مانده بود

نگاه کردم بال مرغ 7000 تومن ، ران مرغ 5200 تومن ... با تعجب از فروشنده پرسیدم چرا قیمت بال مرغ از ران مرغ گرونتره ؟؟؟؟؟

گفت چون مقدار گوشتی از از یک کیلو بال مرغ بدست میاد از مقدار گوشت ران  مرغ بیشتره ......

جوابش حیرتم را بیشتر کرد .. گفتم مادر میخواهی یک کیلو ران مرغ بگیرم گفت نه خدا خیرت بده خیر از بچه ها ت ببینی همون

بال مرغ خوبه ..  تو دستم سینه های مرغ پاک شده بود ... تو دلم گفتم بهتره یه مرغ درسته براش بگیرم ... ولی ...

منصرف شدم و همون یک کیلو بال  مرغ  را گرفتم ... و در دستانش گذاشتم و برگشتم به طرف ماشین درحالیکه او همچنان دعایم میکرد

به طرف ماشین که برگشتم دیدم افسر داره جریمه میچسبونه .. گفتم آقا تو رو خدا من فقط دو دقیقه اینجا وایستادم ... پیرزن دستپاچه

به طرف افسر پلیس رفت و با التماس بهش گفت آقا تو رو خدا این خانم بخاطر گرفتن مرغ برای من معطل شد بخدا نسبتی هم با من نداره ...

افسر پلیس با خونسردی گفت خانم دوبله پارک کرده سد معبر کرده ولی چون اینطوری گفتی پایین ترین جریمه رو براش نوشتم .. ده تومن

و برگه جریمه را در همان دستم گذاشت که مرغ را به پیر زن داده بودم ...

پیرزن ناراحت از من دور شد و من ... نگاهی به آسمان کردم و گفتم خدایا شکرت .. واقعا مصداق این حرفه که با هردستی که بدی از همون

دستم میگیری  ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ولی وقتی سوار ماشین شدم و کمی فکر کردم و حساب  وکتاب .... جمع اون جریمه با پول بال مرغ درست معادل پول یک مرغ کامل میشد ؟؟؟

چون به ذهنم اومد که یک مرغ کامل بخرم ولی ............. بال و ترجیح دادم به اون زن نیازمند ... درحالیکه خودم سینه های مرغ دستم بود ...

اشگم سراریز شد .... خدایا چه زود به من تلنگر میزنی ؟؟؟خدایا چه زود با هام حرف میزنی ؟؟؟؟؟؟؟ خدایا ممنون که  حواست بهم هست ؟؟

خدایا منو ببخش ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ برگه جریمه بوسیدم و گذاشتم تو داشپورت ... رسیدی از طرف خدا .... که حواسم باشه ...

چهره نورانی زن هیچ وقت خاطرم نمیره ... روزهای بعد بارها به همان حوالی رفتم تا شاید ببینمش و بهش کمک کنم ولی دیگه ندیدمش ...


یکشنبه 95 شهریور 7 , ساعت 12:45 عصر

اینکه با تو باشم و با من باشی

و با هم نباشیم

جدایی همین است.

اینکه یک خانه ما را در بر گیرد

اما یک ستاره مارا در خود جا ندهد

جدایی همین است

اینکه قلبم اتاقی باشد

خاموش کننده‌ی صداها با دیوارهای مضاعف

و تو آن را به چشم نبینی

جدایی همین است

اینکه در درون جسمت

ترا جستجو کنم

و آوایت را در درون سخنانت

جستجو کنم

وضربان نبضت را در میان دستت

جستجو کنم

جدایی همین است

 

از غاده السمّان


   1   2      >

لیست کل یادداشت های این وبلاگ