سفارش تبلیغ
صبا ویژن
دوستی جاهلان، دگرگون شونده و زودْ گسلنده است . [امام علی علیه السلام]
لوگوی وبلاگ
 

آمار و اطلاعات

بازدید امروز :447
بازدید دیروز :511
کل بازدید :391061
تعداد کل یاداشته ها : 5634
100/2/27
8:28 ع
مشخصات مدیروبلاگ
 
لیلی یاسمنی[59]

خبر مایه
لوگوی دوستان
 

شیطان اندازه یک حبّه قند است  گاهی می افتد توی فنجانِ دلِ ما

 حل می شود آرام آرام  بی آنکه اصلا ً ما بفهمیم  ...

 و روحمان سر می کشد آن را  آن چای شیرین را  

شیطان زهرآگین ِدیرین را  آن وقت اوخون می شود در خانه تن  ...

می چرخد و می گردد و می ماند آنجا  او می شود من...

" عرفان"


  
  
قلبم کاروانسرایی قدیمی است
من نبودم که این کاروانسرا بود
پی اش را من نکندم
بنایش را من بالا نبردم ،دیوارش را من نچیدم
من که آمدم ،او ساخته بود و پرداخته
و دیدم که هزار حجره دارد واز هر حجره قندیلی آویزان
که روشن بود و می سوخت از روغنی که نامش عشق بود
 
قلبم کاروانسرایی قدیمی است
من اما صاحبش نیستم
صاحب این کاروانسرا هم اوست
کلیدش را به من نمی دهد
درها را خودش می بندد ،خودش باز می کند
اختیار داریش با اوست .اجازه همه چیز
قلبم کاروانسرایی قدیمی است
همه می آیند و میروند و هیچ کس نمی ماند
هیچ کس نمی تواند بماند که مسافر خانه جای ماندن نیست
می روند و جز خاک رفتنشان چیزی برای من نمی ماند
کاش قلبم خانه بود
خانه ای کوچک و کسی می آمدو مقیم می شد
می آمد و می ماند و زندگی می کرد ،سالهای سال شاید
......
هر بار که مسافری می آید ،کاروانسرا را چراغان می کنم و روغن دان قندیل ها را پر از عشق
هر بار دل می بندم و هر بار فراموش می کنم که مسافر برای رفتن آمده است
نمی گذارد
نمی گذارد که درنگ هیچ مسافری طولانی شود
بیرونش می کند و من هر بار در کاروانسرای قلبم می گریم
غیور است و چشم دیدن هیچ مهمانی را ندارد
همه جا را برای خودش می خواهد همه حجره ها را خالی خالی
.....
و روزی که دیگر هیچ مسافری در کاروانسرا نباشد او داخل می شود
با صلابت و سنگین و سخت
آن روز دیوار ها فرو خواهد ریخت و قندیل ها آتش خواهد گرفت
و آن روز ،آن روز که او تنها مهمان مقیم من باشد ،کاروانسرا ویران خواهد شد
آن روز دیگر نه قلبی خواهد ماند و نه کاروانسرایی

 عرفان نظر آهاری


  
  

شاید مرا به یاد نیاوری

 اما من تو را خوب می شناسم ما همسایه شما بودیم و شما همسایه ما

و همه مان همسایه خدا

یادم می آید گاهی وقت ها می رفتی و زیر بال فرشته ها قایم می شدی ومن همه آسمان را دنبالت می گشتم

تو می خندیدی و من از پشت خنده پیدایت می کردم

خوب یادم هست که آن روزها عاشق آفتاب بودی

توی دستت همیشه قاچی از خور شید بود

نور از لای انگشت های نازکت می چکید

راه که می رفتی ردی از روشنی روی کهکشان می ماند

یادت می آید؟

گاهی شیطنت می کردیم و میرفتیم و میرفتیم سراغ شیطان

تو گلی بهشتی به سمتش پرت می کردی و او کفرش در می آمد اما زورش نمی رسید

فقط می گفت:

همین که پایتان به زمین برسد

می دانم چطور از راه به درتان کنم

تو شلوغ بودی آرام و قرار نداشتی

آسمان را روی سرت می گذاشتی و شب تا صبح از این ستاره به آن ستاره می پریدی و صبح که می شد در آغوش نور به خواب می رفتی

اما همیشه خواب زمین را می دیدی آرزویی رویاهای تورا قلقلک می داد

دلت می خواست به دنیا بیایی و همیشه این را به خدا می گفتی

و آن قدر گفتی و گفتی تا خدا به دنیا آورد

من هم همین کار را کردم

بچه های دیگر هم

ما به دنیا آمدیم و همه چیز تمام شد 

تو اسم مرا از یاد بردی و من اسم تو را

ما دیگر نه همسایه هم بودیم نه همسایه خدا

ما گم شدیم و خدا را گم کردیم

دوست من

همبازی بهشتی ام

نمی دانی چقدر دلم برایت تنگ شده

هنوز آخرین جمله خدا توی گوشم زنگ می زند

از قلب کوچک تو تا قلب من یک راه مستقیم است اگر گم شدی از این راه بیا

بلند شو

از دلت شروع کن

شاید دوباره همدیگر را پیدا کنیم  ...

 


  
  

نفس که می کشم ، با من نفس می کشد .قدم که برمی دارم، قدم برمی دارد.اما وقتی که می خوابم ، بیدار می ماند تا خوابهایم را تماشا کند....

او مسئول آن است که خوابهایم را تعبیر کند.او فرشته من است، همان موکل مهربان.اشک هایم را قطره قطره می نویسد.دعاهایم را یادداشت می کند. آرزوهایم را اندازه می گیرد و هر شب مساحت قلبم را حساب می کند و وقتی که می بیند دلتنگم ، پا در میانی می کند و کمی نور از خدا می گیرد و در دلم می ریزد،تا دلم کوچک و مچاله نشود.
به فرشته ام میگویم:از اینجا تا آرزوهای من چقدر راه است؟من کی به ته رویلهایم میرسم؟میگویم:من از قضا و قدر واهمه دارم.من از تقدیر میترسم.از سرنوشتی که خدا برایم نوشته است.من فصل آینده را بلد نیستم.از صفحه های فردا بیخبرم.میگویم:کاش قلم دست خودم بود....کاش خودم مینوشتم.....
فرشته ام به قلم سوگند می خورد و آن را به من می دهد و می گوید:بنویس.هر چه را که می خواهی... بنویس که دعاهایت همان سرنوشت توست.تقدیر همان است که خودت پیشتر نوشته ای...
شب است و از هزار شب بهتر است.فرشته ها پایین آمده اند و تا پگاه درود است و سلام.قلم در دست من است و می نویسم.می دانم که تا پیش از طلوع آفتاب تقدیرم را خدا به فرشته ها خواهد گفت.

عرفان نظر آهاری



  
  
گریه می کند
رنج می کشد
و صبر می کند
سر بر آستان مرگ می گذارد
بر شانه هایش می گرید
اما نمی میرد
خاک عاشقی صبور است
بر برگ های پاییز بوسه می زند
تقدیر جهان را عوض می کند
جوانه ها را بیدار می کند
و درخت ها را خواب می کند
اما
خود هرگز نمی میرد
خاک
عاشقی صبور است
که سالها و سالها
برای آسمان صبر می کند
ومن
همانم
که از خواب آمده ام
چون خاک عاشقم
و چون خاک روزی
صبوری را خواهم آموخت ...

"جبران خلیل جبران"



  
  
<   <<   6   7      >
پیامهای عمومی ارسال شده
+ در این هنگامه شب با خود میاندیشم در آن گوشه غمین سهر عزیز دلخسته ام در آغوش کدامین راهزن غریبه اسراف میشوی در حالیکه من در این گوشه غمگین تر شهر شهر به ذره ذره ات محتاجم ...