سفارش تبلیغ
صبا ویژن
[ و مردى را دید که براى زیان دشمن خویش مى‏کوشید و به خود زیان مى‏رسانید بدو فرمود : ] تو کسى را مانى که به خود نیزه‏اى فرو برد تا آن را که پس وى سوار است بکشد . [نهج البلاغه]
لوگوی وبلاگ
 

آمار و اطلاعات

بازدید امروز :488
بازدید دیروز :511
کل بازدید :391102
تعداد کل یاداشته ها : 5634
100/2/27
9:32 ع
مشخصات مدیروبلاگ
 
لیلی یاسمنی[59]

خبر مایه
لوگوی دوستان
 

تا به حال طعم بی خیالی را چشیده ای ؟؟؟

ملس است و دلچسب !!

چقدر می نشیند به جانت ...

 و دلارام و دلشاد ..

از تمام اتفاقات اطرافت لذت میبری 

از صبح های بی تشویش ..

صدای گنجشگ ها ..

گلدان های شمعدانی پشت پنجره 

از نوشیدن فنجانی چای 

با طعم زندگی ..

و رقص واژه واژه شعر بر لبانت 

و در آخر ...

از سکوت شب های بی دغدغه 

بی خیال باش جانم 

نگذار رد پای خاطرات 

روحت را لگد مال کند 

بگذر از تمام تلخ کامی های روزگار 

لبخند بزن ...

عمیق نفس بکش 

و جان ببخش به ..

تمام لحظه های بی جانت 

بی خیال باش جانم ...

 

سارا قبادی 


................................................................

 


  
  

افراد شاد عموما بخشنده تر...

دلسوزتر 

و بلند نظرترند ...

و نسبت به افراد غمگین ..

از کنترل بیشتری برخوردارند 

و تحملشان در مقابل ناامیدی بیشتر است 

درحالی که افراد غمگین 

اغلب طرد شده 

پرخاشگر ، متخاصم و خود محورند ...

اسکار وایلد میگوید 

کسی که آدم خوبی است 

همیشه شاد نیست 

اما کسی که شاد است 

همیشه خوب است ...

....................................................................


  
  

من شبیه خودم هستم ...

شبیه فکرهایی که میکنم ..

نه به خاطر خوش آمدن کسی 

فکرهایم را تغییر میدهم ..

نه به خاطر پول ، آزادگیم را فروخته ام 

من را برخی شبیه خودشان می بینند 

ودر ذهنشان ..

کسی شبیه خودشان میسازند 

نتیجه میگیرند قضاوت میکنند 

و جای من تصمیم میگیرند 

بازی اینگونه است 

هر وقت کسی  را به خاطر خودش 

وتفکرات خودش 

دوست داشتی

آنوقت بگو 

دوستت  دارم 

علی ضیاء


  
  

زن زیبایی نیستم 

موهایی دارم سیاه ...

که فقط تا زیر گردنم میاید 

و نه شب را به یادت میاورد 

نه ابریشم 

نه سکوت شاعرانه 

نه حتی خیال یک خواب آرام 

پوست گندمی دارم 

که نه به گندم می ماند 

نه کویر 

و چشم هایی 

که گاهی سیاه میزند 

گاهی قهوه ای ...

و گاه که یاد مادرم میافتم 

عسلی میشوند و کمی خیس ..

دست هایم ...

دست هایم...

دست هایم ..

دستهایم مهربانند 

و هراز گاهی 

برای تو ..

به یاد تو ...

به عشق تو ...

شعر می نویسند 

مرا همین طور ساده ...

دوست داشته باش 

با موهایی که نوازش میخواهند 

و دستهایی که ...

نوازشت میکنند 

و چشم هایی که ..

به شرقی صورت من میایند 

 

نیکی فیروز کوهی 


  
  

کسی چه میداند 

شاید روزی ، روزگاری 

بی خبر از همه چیز

بی خبر از همه جا 

در کوچه باغ قدیمی 

کودکی ها ...

یا در پیاده رو خلوت شهر 

ناگهان به هم برسیم ...

دوباره دل ببندیم 

و شعرهایم از شوق 

مثل پروانه  های هزار رنگ 

به پرواز در آیند 

واژه ها از دفترم

کوچ کنند بروند 

شاید دوباره 

تنگ شود 

دلت برای دلم ...

یا شاید 

تو شعر بگویی برایم 

غزل بسرایی 

کسی چه میداند 

راستی کسی چه میداند ....

کوثر صارمی


  
  
<      1   2   3   4   5   >>   >
پیامهای عمومی ارسال شده
+ در این هنگامه شب با خود میاندیشم در آن گوشه غمین سهر عزیز دلخسته ام در آغوش کدامین راهزن غریبه اسراف میشوی در حالیکه من در این گوشه غمگین تر شهر شهر به ذره ذره ات محتاجم ...