سفارش تبلیغ
صبا ویژن
مرا با عصمت تأیید فرما و زبانم را به حکمت بگشای . [امام زین العابدین علیه السلام ـ در دعای استغفار ـ]
لوگوی وبلاگ
 

آمار و اطلاعات

بازدید امروز :777
بازدید دیروز :526
کل بازدید :376882
تعداد کل یاداشته ها : 5619
100/1/30
9:33 ص
مشخصات مدیروبلاگ
 
لیلی یاسمنی[59]

خبر مایه
لوگوی دوستان
 

استفاده از لفظ داغون برام اصلا خوشایند نیست ...

خدا  رو  شاکرم از اینکه :

الانه من یه زن قویه  درسته که خیلی درد کشیده تحقیر شده زخمی شده تو گل و لای دست و پا زده ولی هنوز سر پاس..

زخماش  درداش و رنجاش نه تنها کوچیکش نکردن  ، قویش کردن..

زنی که دیگه از هیچی هیچی نمیترسه حتی از مرگ اینو از ته دلم میگم..

الانه من یه زنه بی نیازه بی نیاز از همه مادیات و فرعیات دنیا ...

یه زمانی من باهات  بودم با همه وجودم بودم برات ؛ با رفتارت گفتارت کردارت  بهم ثابت کردی  که  برات کافی نیستم  ..

گفتم برو دنبال چیزایی که خودتو لایقش میدونستی چیزایی که من نتونستم بهت بدم و تو رفتی ...

بارها   رهام کردی میدونم از روی جبر ..

ولی رفتی و من تنهایی با خودم با همه مشکلاتم با همه هستی جنگیدم  آنقدر با خودم  واطرافم جنگیدم تا  بالاخره تنهایی و یاد گرفتم ...

تو در واقع ندونسته  به من لطف بزرگی کردی اومدی تو قلب و روحم و و رفتی ولی و درسی دادی بهم که دیگه هیچ کس و هیچ گس به واقعی کلمه هیچ

کس و به قلب و روح خسته ام راه ندم...

چون فهمیدم هیچ کس ارزش یه ثانیه آرامش تنهاییمو نداره ..

بارها موقعیتش پیش اومده که برای ازدواج که میتونست زندگی مادیمو عوض کنه ولی هرگز حتی یه صدم ثانیه بهش حتی فکر نکردم چون حریم قلب و روحم

بسته س به روی هر غریبه ایه ...

حالم بهم میخوره از اینکه دست کسی حتی ثانیه ای انگشتامو لمس کنه ..  و یا حتی قلبمو و روحمو به دستش  بسپارم ..

کار بزرگی که تو باهام کردی ...  "و من نتونستم باهات بکنم" ...

 

حس میکنم سختیایی که تو این دهه گذشته زندگیم کشیدم کمی بزرگم کرده..

انقدر بزرگ که دیگه نه از کسی توقع خوبی دارم نه انتظاردوست داشته شدن ..نه وقتی کسی بهم بدی میکنه حالم بد میشه نه وقتی کسی ابراز محبت

میکنه حالم خوب میشه ... شاید بی احساس شدم  حالا دیگه نه برای رفتن کسی ناراحت میشم نه واسه اومدنش خوشحال.. نه  دوست داشتن کسی

 

حالمو خوب میکنه نه دوست نداشتنش حالمو بد ... ممکنه یکی به چند دلیل دوستم داشته باشه  " مهم  نیست "  ممکنم هست هر کسی به هزاران دلیل 

ازم نفرت داشته باشه ... " اینم مهم نیست .. "  اصلا افکار آدمای دور و برم به من  ربطی نداره .. هر کس مالکه درونیات خودشه .. من چرا باید انرژی صرف

کنم تا کسی  ازم خوشش بیاد ..یا  ببینم  احساس طرف نسبت بهم چیه ؟؟

و اینو یاد گرفتم که هیچوقت نمیتونم همه رو از خودم راضی نگه دارم .. همه دوستم داشته باشن .. من سعی میکنم  بر اساس معیارها و

باورهای شخصی و قلبیم که در گذر زمان همین معیارها هم کاملا دستخوش تغییر و تحولات هستن  فرد مفیدی در حد بضاعتم  برای اطرافیانم باشم ..

حالا اگه کسی فهمید و درک کرد و ری اکشن مثبت گرفتم فبها .. اگرم نشد .. بازم  فبها ... و وقتی بدی می بینم با خودم میگم به قول مولانا :

"چون تو با بد ، بد کنی ,  پس فرق چیست " ؟

اصلا با خوب ، خوب باشی با بد ، بد !!!!  که ظاهر همه ماهاست فقط یه معامله است ..

میتونی با بد خوب  باشی  ؟ ؟؟؟ میتونی ؟  اگه تا این حد رسیدی   اگه تونستی ،  اگه تحملشو داشتی ،  اگه این ظرفیت تو خودت بوجود  آوردی میتونی بگی بزرگ شدم ...

نمیدونم ولی این حس و دوست دارم اصلن خوبی و بدی معنیشونو برام از دست دادن ...  هر دوشون نسبی اند .. تو هر فردی .. کم و زیادن ..

نه خوبه مطلق داریم نه بد مطلق .. بسته به شرایط و محیط و آدمای اطرافت نسبتشون کم و زیاد میشه ..

اینو فهمیدم چون دیدگاهها متفاوته ممکنه یه کاری از نظر من  خیلی بد باشه..

ولی از نظر طرف مقابلم خیلیم خوب .. و بالعکس ..

اصلا یقه جر دادن برای اثبات عقیده و خواسته ها اینکه  همه باید مثل من فکر کنن مثل من زندگی کنن و

مثل من باشن یه چیزه مضحک و پلشتیه .. واسه همینه با هیشکی بحث و جدل نمیکنم ..  هر کس مختاره دنیای خودشو داشته باشه و ... و تا زمانیکه

این افکار منجر به آسیب به من و زندگی شخصی من نشه .. ا اصلا عکس العمل من احمقانه س ...

 و  اینکه  دنیا خیلی کوچکتر و مزخرفتر از اونه که یه ثانیه توش غم دنیا و حرفای الکی اینو و انونو  بخورم یا بدتر از اون  آرزوی مرگ  کسی و داشته باشم ..

من برای خلاصی از معضلی که خودم به وجود آوردم  با حذف فیزیکی شخصی از کل زندگی خودم که نه از کل هستی  میخوام خودمو خلاص کنم ؟؟؟؟؟

چون  هر بلایی سرم اومده  ..مقصرش خوده خوده خودم بودم و یقه هیشکی رو نمیگیرم ...

 

و تنها کسی که برای اشتباهاتم باید ازش شاکی باشم  تو آینه است ..

مهم اینه وقتی از اشتباهم درس گرفتم .. پس نباختم ... هرچندتاوان سنگینی دادم خیلی سنگین ..  دنیا همینه ازت امتحان میگیره بعدش درس میده..

ولی هنوز سرپام .. هنوز یه جنگجوی قوی ام ..

هنوز از درد آدما دردم میگیره اشگم در میاد ..  هنوز دغدغه آرامش اطرافیانمو دارم ... پس هنوز انسانم ..  هنوز نفس میکشم ...

روز تولدم یکی از بچه هام برام نوشته بود : 

"تولدت مبارک مادری که بدیها و  سختیا و آدم بدای زندگیش نتونستن باعث بشن که بد باشه "

 

خنده م گرفت عزیزکم پاش بیفته موقعیتش پیش بیاد شاید همین مادرت از بدم بدتر بشه ... شاید ولی از خدا میخوام تو مسیر زندگیمون آدما رو تو بهترین حالشون سر راهمون بزاره نه تو حال بدشون ...

همین کافی نیست ؟؟؟؟؟؟؟

و من  خدا رو شاکرم ...به تعداد ریگای بیابونش .. به تعداد قطره های اقیانوسش .. به تعداد کهکشانهای لا یتناهیش ..شکر

این حس استغنای مطلق به معنای واقعی کلمه  "مطلق  " رو دوسش دارم و از خدا میخوام که ازم  نگیرتش ..


لی لی

................................................................................

پ . ن : اعتراف میکنم  در دوران جاهلیتم در روزهای سخت و خفقان آوری که چهار ستون بدنم در صلیب درد بود و از عملگی و فعلگی و کارگری خودم و بچه هام  تو این خونه عاصی بودم و بدبختی دست و پا میزدم هر روز با این امید از بستر پا میشدم که خبر مرگتو بهم بدن ..

باور  میکنی .. هر روز که گوشیم زنگ میخورد مخصوصا " ع " امید داشتم بگه فلانی تموم  کرد ...

هر شب با این امید به بستر میرفتم  فکر میکردم فقط و فقط با مرگت قلبم آروم میشه ..

میدونستم با مردنت خودتم خلاص میشی از این همه درد ولی وقتی یاد چهره طرف میافتادم  تو مسجد و تو مراسمت ...اینکه طعم  تنهایی و یتیم داری و میچشه .. یه شعف خاصی برام

داشت حتی تصورش ...!!! یه دل خوش کنک اساسی بود که حتی با یادش آروم میشدم ...یه خشمی تو وجودم بود که فکر میکردم فقط با مرگت از جان و روحم میره 

...( عطف به اون جمله ت که گفتی آرزوی مرگ طرفو داری یادم اومد )

الان از این فکرم  خنده م  میگیره .. که چقدر  احمق و بدبخت بودم و نمیدونستم ... و   چقدر خودمو آزار دادم .. و اینهمه انرژی منفی به کائنات  فرستادم ...خودم باید منو ببخشه ...

خدا ازم بگذره ... خدا از هممون بگذره ... آمین

 


  
  

مرا ببخش اگر دوستت دارم 

ولی ....

کاری از دستم بر نمی آید !!!!

رسول یونان 

.................‌‌‌‌‌‌‌

پ. ن : همینقدر ساده ؛  کوتاه و غمگین به اندازه یک کتاب قطور رنج و درد تو این دو جمله کوتاهه .. وقتی هیچ کاری نمیتونی برا عزیزت که تو رنجه بکنی و مجبوری با دستای بسته فقط شاهد دردش باشی و ... رنج از این بالاتر ؟؟؟ 

 

 


  
  

 به خاطر کار اداری  که  دارم پیاده مسیر شهرک اداری را طی میکنم ..برخلاف روزهای دیگه چون با ماشین نیستم نمیدونم چرا دلم خواست چادر  سر کنم  و دو ماسکم راه نفسم  رو  بسته اند ...

همان سه ساختمان غول پیکر سنگی معروف که روبروی هم در یک مسیر قرار دارند ...

کارم که  تمو م شد .. ناخودآگاه از جلوی ساختمان دوم رد میشم  و به جلوی  ساختمان سوم  پا سست  میکنم ..

 

به پله های عریض و طویل ساختمان  سوم میرسم ...ساختمان غمگین و  سردی که سر در آن تابلوی س . پ .ق . ا . ا غمگین  چمباتمه زده و به رهگذران  نگاه میکنه .. 

به پله ها نگاه میکنم پله هایی که در طول خدمتش  شاید میلیونها بار از آن بالا و پایین رفته ... بی اختیار پله ها رو  بالا میرم .. جمعیت سردرگم آشفته . . شاید تنها اداره ای باشه  که هیچ کس به جرات

میتونم بگم

هیچ کس با میل و رغبت پا  به اون پا  نمیگزاره  حتی کارمنداش ... به خاطر کرونا با آرنج و بازو در سنگین را فشار میدهم وداخل میشم ... بلافاصله هوای گرم ولی  بسیار سنگین اونجا  مشاممو  و پر میکنه ..

از اینکه  لحظه ای دیگه ممکنه با هاش چشم تو چشم بشم قلبم  پاهام و دستم  ویبره میشه ..

و  مراجعینی که کیپ هم  همه سرد و غمگین و گاه خشمگین و افسرده  و  سر درگریبان روی  صندلیهای آن نشسته اند ..

به مردم افسرده ای که  نگران و ناراحت در رفت و آمد شتابزده اند ...

با خودم میگم از آخرین باری که پامو اونجا گذاشتم 9 سال میگذره ...  و خاطره بد اون روز  ذهنم و خطی خطی میکنه ..

انگار هزاران اسب وحشی تو قلبم دارن یورتمه میرن و شیهه میکشن .. و صدای قرومپ قرومپ قلبم چهار ستون تنم و میلرزونه ..

محیط کلا عوض شده ...  نگهبانی دم در تو باجه ای نشسته ..  اسمشو  به نگهبانی میگم .. طعم دهنم عوض میشه با خودم میگم چقدر سال گذشته که حتی یکبار اسمش با نام فامیل به دهنم نیومده ...

منو به پشت ساختمون راهنمایی میکنه .. دوباره در سنگین و باز میکنم .. و از پله های سرازیر میشم به پشت ساختمون میرسم ..  کنار در ماشینش پارک شده ... همون پلاک آشنا ...

 ماشین سفید رنگی که با روکشهای صندلی مشکی غمگین  کنار اداره پارک شده ..  به دستگیره ش نگاه میکنم ... به  دستگیره ای که هر روز حداقل  پنج شش بار توسط دستاش لمس میشه ...

به فرمون ماشین که هر روز روبروشه  هم نفسش .. به کمربند و صندلی ای که  هر روز بغلش میکنن ... به کنترل ضبط که کجکی  و بی حوصله  جلوی دنده افتاده ...

روی سر در اداره که حیاط داره یه تابلوی کوچیک زدن ... که کلمه  "م  "  روش سنگین و سرد نشسته ... با خودم میگم  من اینجا چه میکنم ؟؟؟؟؟ از اینکه چند متر دورتر از من توی سردخونه و کشوهای

سرد و فلزی اون آدمایی با هزاران آرزو و سرگذشت افقی خوابیدن تنم  مورمور میشه ..  یاد سردخونه کهریزک و کشویی که جلو کشیدن و صدای زیپ کاور مشکی که جلوم باز کردن  و چهره آشنا با چشمان و

دهان نیمه باز " پ "  و سینه خونیش تو ذهنم پلی میشه .. قلبم تیر میکشه دوباره شیهه اسبا همه  وجودمو پر میکنه ....همهمه غریب تو سرمه ...

با خودم میگم میرم ببینمش ؟؟؟ چی بگم ؟؟؟ که چی بشه ؟؟؟ همکاراش چی فکر میکنن ... از چی و کی بگم .. یه لحظه منو جلوش بیینه پس نیفته ...!!!؟؟؟

یه دفعه نگام میفته به ساختمون دوم وسطی که بهم دهن کجی میکنه  و  پنجره باز اتاقاش که درست مشرف به  حیاطه اداره است و یاد حرفش میفتم .. نباید دوباره تو دردسر بندازمش نباید...

و بلافاصله با یه عقب گرد .. بر میگردم ... جلوی ماشینش میایستم .. زیاد نمیتونم جلو برم .. مردم مشکوک میشن ..

دلم میخواد به دستگیره ش دست بزنم ... میدونم اثر انگشتش روشه ...  اثر انگشتای ما روی هر چی که دست بزاریم میمونه ... ماشین طوری پارک شده  نمیتونم .. یعنی خیلی تابلو میشه ...

با ترس و لرز به ماشین نزدیک میشم ... یه لحظه به بهانه درست کردن چادرم جلوش مکث میکنم و دستگیره ماشین و لمس میکنم ...شاید چند صدم ثانیه ام طول نمیکشه انگار منو برق میگیره ...

 ماشین سرد و خاموش ... با پلاک آشناش  با تعجب نگام میکنه  ... اثر انگشتم  یه لحظه رو اثر انگشتش میفته ... دلم یه جوری میشه ...یه جور قیلی ویلی ... .. از فکر اینکه الان اثر انگشتامون

همدیگه رو  محکم بغل کردن و اشگ میریزن به حتم .. گریه  م میگیره از فکر احمقانم ..

از سن و سالم .. از بدبختیم ...  از این  همه بدبیاری .. از اینهمه ظلم ...  از اینکه یه آدم درست و حسابی  سر راهم نیومد ... از اینهمه دردی که روحم تحمل میکنه ودم نمیزنه .. از نجابت روحم ... از اینکه ..

همیشه بازنده ام   .. .  از اینکه تو لحظات بحرانی بیراهه هایی رو انتخاب کردم که به بدترین جاها ختم شدن ..  از اینکه .. در بدترین لحظات هیچ کس نبوده که بگه نگران نباش من هستم .. این اینهمه تنهایی

...

 تابلوی سر در اداره ..  هوای خوب و  کاملا بهاری ..  صدای پرنده ها ... به اتمسفر غمی که تو فضا پخشه ...و به اینکه فقط چند متر باهاش

فاصله دارم .. شاید ده مترم نشه ... همونی که یه ممنوعه مطلقه .. میگن نباید ببینش ..نباید صداشو بشنوی ... نباید دستاشو لمس کنی .. . راست میگن ..حق دارن .. همه حق دارن غیر از ما ...

حق نداری پعد از سالیان مدید حتی  پیچیده در چادر  سیاه لحظه ای نگاش کنی .. تو ذهنم هی اکو میشه حق نداری ... حق نداری ...

پاهای سستم توان حمل تنم   و ندارن صبحانه خوردم و لی یه ضعف عجیبی دارم ... تا مسیر تاکسی راه زیادیه ... بر میگردم ..  عینک دودی  به چشم میزنم که رهگذران اشگمو نبینن و خدا رو شکر میکنم به

خاطر ماسکی که زدم ..

دوباره در سه راهی از دور به ساختمان زرد و غمین و افسرده ای که روبرومه نگاه میکنم .. ساختمانی که  هر روز اونو  تو بدترین وضعیت ممکن تو آغوشش میگیره ... باهاش همنفسه .. همدرده ...حتی به 

این ساختمان سنگی و غمگین حسودیم میشه  ...

ساختمانی که هیچ وقت روی خوش ندیده مثل خودش  ..  مثل خودم ... و شاید نه  ،  به حتم هیچ وقت شاهد خنده مراجعینش  نبوده ...

یه لحظه گوشی رو بر میدارم شماره میگیرم .. صدای سرد خانمی جواب میده اسمشو میگم ... صداش میکنه ..  میدونم اونجاست ... دوباره خانم میگه تلفن شما رو میخواد ... نمیدونم چی میگه ..

خانمه میگه اتاق نیستن .......ده دقیقه دیگه ...

نا امید حتی از شنیدن صدای غمگین و سردش پشت تلفن دور میشم ...

برای آخرین بار به ساختمان غم نگاه میکنم ..

و برمیگردم  ......................

 


  
  

_ وقتی به هم رسیدیم 

مرا جوری در آغوش بکش

که گویی فردا میمیرم !

+ و فردا چه ؟؟؟

_ جوری که انگار از مرگ باز گشته ام !!!!

نزار قپانی

............

 


  
  

از   جلوی بازار زرگران شهر رد میشدم ..

پیرمردی ژنده پوش با کت و شلوار  بسیار قدیمی که تار و پودش معلوم بود و لی  رنگش نه..  چندین پیراهن و پلیور از هر رنگی زیر به اصطلاح  کتش نمایان بود...

کاملا ولو روی زمین خاکی آسفالت نشسته بود حتی یه دوندون تو دهنش نداشت .. چشمای درشتش در اوج پیری  خسته و غمگین  ..

دستای زمختش که فقط استخوون و رگ های سرمه ای درشت بودن .. همین دستا رو  جلوی مردم میگرفت و فقط یه جمله کوتاه میگفت ..

جمله ای که فقط سه کلمه داشت ولی غمش به اندازه کوه های بزرگ سنگین بود ...

با همون دهن بدون دندون خیلی ساده به زبون ترکی خودمون  میگفت : (  قوجالمشام پولوم یوخدی !!!!!)   (پیر شدم .. پول ندارم ...)

این حرفش انقدر ساده و گویا بود که به اندازه یه دنیا حرف و غم توش بود .. البته برای اهل دردش ... شاید خیلیا از کنارش رد میشدن بی تفاوت .. خیلیا یه پولی دستش میزاشتن ..

ولی من میخواستم دستای زمخت و سیاه و چروک و غمگین و استخوونی و رگ رگیشو  بگیر م دستم .. ازدردش بپرسم ..از زندگیش ..  از اینکه چرا .. اینجا نشسته .... ولی ....

هنوز تک تک کلماتش تو گوشمه ...  همون غروب غمگین .. که تا خونه گریه کردم .. به این جمله ش .. و  یاد دعای صاحبخونم افتادم که همیشه بهم میگفت : وقتی یکی رو د عا میکنی بهش بگو

خدا پیری و نداریتو یه جا نزاره ... اونموقع حرفشو نفهمیدم ولی وقتی اون جمله سنگین و از پیر مرد شنیدم .. با تک تک  سلولام درکش کردم .. پیری ونداری .. بد دردیه .. بد ...

وقتی پول نداری . هیج کس دوستت نداره ... هیج کس ... حتی بچه هات دوستت ندارن ... حتی بچه ها ت ...!!!!؟؟؟؟

یه مدت به خاطر اون پیرمرد هر روز میرفتم بازار تا چهره غمگین ولی شیرین پیرمرد و فقط همون یه  جمله  تکراری رو میگفت به هر رهگذری که از جلوش رد میشد خسته ام نمیشد  و چون نشسته بود و

سرش بالا بود و دهن بی دندونش و بیشتر نشون میداد  میگفت و من هر غروب 

غم و درد این جمله کوتاهشو با پوست و خونم و استخوون حس میکردم ... بعد یه مدت دیگه نیومد .. نمیدونم چی به سرش اومد .. شاید دیگه نیست .. شاید دیگه نفس نمیکشه چون حالا دیگه 

نه پیره .. نه بی پول...

یاد جمله ای از یه کتاب افتادم ... که پیر مرد کوری همیشه کنار راه گدایی میکرد و برای اینکه هروز وضعیتشو برای مردم توضیح نده .. نداری و احتیاجشو روی یه مقوا نوشته بود و جلوش گذاشته بود

تا مردم بخونن و دلشون به رحم بیاد ..  یه روز یه خانمی از کنارش رد میشه و میگه میشه این نوشته مقواتونو عوض کنم .. ؟؟ ناراحت نمیشین .. مرد میگه نه  فقط طوری بنویس که مردم دلشون به رحم بیاد

امروز اصلا پولی برام نریختن ... زن نوشته و عوض میکنه و میره .. بعد از ساعتی پیر مرد نابینا میبینه ..فقط اسکناس و پوله که تو کاسه ش میریزن .. تا شب که میره  خونه به بچه ش میگه بخون ببینم

تو این  مقوا چی نوشته که امروز این همه پول جمع شده برام ..

تو مقوا  فقط یه جمله کوتاه نوشته شده بود : میگویند بهار  است ولی من شکوفه ها و باران را نمیبینم ...

همین یه جمله ساده ... مثل همون حرف ساده و بی غل و غش پیرمرد ما که لپ مطلب و ساده و سلیس و روان میگفت .. قوجالمشام پولوم یوخدی ... !!!!؟؟؟

 

و من همیشه دعام اینه :

امیدوارم خدا  پیری و  نداریتونو و یه جا  جمع نکنه ... !!!

لی . لی

 

 


  
  
   1   2   3   4   5   >>   >