سفارش تبلیغ
صبا ویژن
خداوند، پیرِ زناکار، دولتمندِ ستمکار، فقیرِمتکبّر و گدای سِمِج را دشمن می دارد و پاداشِ بخشنده منّت گذار را از میان می برَد و متکبّرِ گستاخِ دروغگو را سخت دشمن می دارد . [رسول خدا صلی الله علیه و آله]
لوگوی وبلاگ
 

آمار و اطلاعات

بازدید امروز :219
بازدید دیروز :342
کل بازدید :264943
تعداد کل یاداشته ها : 5422
99/4/22
4:29 ع
مشخصات مدیروبلاگ
 
لیلی یاسمنی[59]

خبر مایه
لوگوی دوستان
 

زنان کارمند .. زنان کارگر ...

زنان شب خوابی های سر ساعت

و صبح بیداری های با استرس..

زنان ترافیک های اول صبح

زنان مرخصی های ساعتی

زنان ناهار های هول هولکی

زنان چرت های ده دقیقه ای

زنان عصرهای شلوغ

زنان تاکسی، مترو، اتوبوس

زنان خریدهای سوپری

زنان شام های حاضری

زنان خسته روی مبل راحتی

زنان فرزند، زنان همسر، زنان مادر

زنان مادرانگی های به تعویق افتاده

زنان شب کار

زنان بیداری های از روی اجبار

زنان عاشق

زنان رویاهای خیس زیر بالش

زنان خواب های مرد محبوب

زنان مشکوک

زنان دلتنگ

زنان دلتنگ

زنان دلتنگ


| پریسا زابلی پور 


  
  

تنهایی خوب چیزی ست

منتظر هیچ کس نیستی

نه قول و قراری داری

نه ترسِ از دست دادن

نه رویای بدست آوردن

نه شاکی داری، نه شاکی می شوی از چیزی

همه چیز را ساده می گیری

ساده غذا می خوری

ساده لباس می پوشی

ساده فکر می کنی

هیچ اضطرابی برای چک کردن اینستاگرامت نداری، چون مخاطب خاص نداری

در قید و بند رسیدن به خودت نیستی

هر وقت که دلت خواست، و به هر شکل که دلت خواست، میزنی بیرون

و تا هر ساعتی که دلت خواست بیرون می مانی

هیچ کس را در انتظارِ خودت در هیچ جا نداری

بی حسی

و مثل آدمی که به هیچ جا تعلق ندارد، آزادی

تنهایی خوب چیزی ست

سرِ همه قرارها

خودتی و خودت...


| پریسا زابلی پور 


  
  

به خاطر خودت میگویم

تنهایی کافه رفتن را یاد بگیر

تنهایی مهمانی رفتن را

تنهایی سفر رفتن را

تنهایی خرید کردن را

تنهایی خوابیدن را

که اگر تقدیرت سال ها تنها ماندن بود

از همه این چیزها جا نمانی


به خاطر خودت میگویم

ساز بزن

که انگشتانت به وقت نبودنش

چیزی را لمس کند که خوش آهنگ باشد

که بتوانی بی شراب و بی یار هم مست شوی


به خاطر خودت میگویم

خانه ات را با گلدان و شمع و عود و موسیقی

سبز و روشن و زنده نگه دار

که کاشانه ات آرامشکده ات باشد


به خاطر خودت میگویم

هر روز به آشپزی کردن عادت کن

که آشپزی کردن به خاطر آن بشقاب روبرویت از سرت بپرد

که احترام به جسمت را یاد بگیری


به خاطر خودت میگویم

دوستان زیادی داشته باش

که دنیایت را با آدم های زیادی قسمت کنی

که دنیایت تنها به یک نفر ختم نشود


به خاطر خودت میگویم

ورزش کن

کتاب بخوان

بنویس

موسیقی گوش کن

برقص

که انرژی نهفته در درونت را

به سمت درستی هدایت کنی


به خاطر خودت میگویم

گاهی دستت را بگذار در دست کودک درونت

بگذار ببرد تو را هر جا که دلش خواست

که یادت باشد زندگی شوخیه به اشتباه جدی گرفته شده ماست


به خاطر خودت میگویم

خودت را ببخش

که حق لذت بردن از زندگی را از خودت نگیری

حق دوباره شروع کردن را


به خاطر خودت میگویم

ساعتی را در روز نیایش کن

که نترسی

که در هنگام ترسیدن به دست هایی که هرگز دریغ نمیشوند بیاویزی


به خاطر خودت میگویم

خودت را دوست داشته باش

که کسی نتواند آنقدر بزرگ شود

که وسعت بکر دلت را تصاحب کند

که از آن عبور کند

که تو مالکیت بی قید و شرطتت را

بی قید و شرط واگذار نکنی


به خاطر خودت میگویم

خودت را یادت نرود

خودت را یادت نرود

خودت را یادت نرود

که از حالا 

برای سال های پیری

دچار حسرت برانگیز ترین نوع آلزایمر نشوی


| پریسا زابلی پور |مخالفین


  
  

قرار بود جای این زخم ها خوب شود...

قرار نبود که بعد از این همه سال 

یک روز صبح وقتی من حوالی خیابان ولیعصر منتظر تاکسی ام،

با عجله و بی حواس

شانه های مردانه ات را که پوشانده ای لای پولیور سرمه ای

بزنی به بازوی من،

من پرت شوم روی زمین،

کلاسور زوار در رفته ام پرت شود چند قدم آنطرفتر،

تو تازه به خودت بیایی

کلاسور را برداری، برگردی سمت من که دارم با دلخوری از روی زمین بلند میشوم

همینطور که داری کلاسور را میدهی دستم بگویی: خیلی عذر میخوام خانم

من سرم را بلند کنم که بگویم: آقا حواست کجاس؟!... که مات بمانم...

که مات بمانی...

که خیابان ولیعصر با همه آدم ها و ماشین هایش در یک آن لال شود...

که صورتت مثل کچ سفید شود و آن شکستگی بالای ابروی سمت راستت که هر وقت عصبی میشدی می پرید، شروع کند به پریدن

که من تازه بفهمم در این سال ها جزئیات صورتت را فراموش کرده بودم

نفسم بند بیاید... و تو با صدایی که انگار از ته چاه درمیاید بگویی: سلام...

من ضربان قلبم برسد به حدی که نتوانم بگویم سلام...

سرم را بیاندازم پایین

چشم بدوزم به پوتین هایی که آن سال زمستان باهم از همین خیابان ولیعصر خریدیم

تو این پا آن پا شوی

من صدایت را بشنوم که میگویی: حلالم کن

کلاسور را بدهی دستم

و به آنی پوتین هایت از جلوی چشمم فرار کنند...

قرار بود فقط فراموشت کنم

قرار ما این نبود که بعد از این همه سال

تازه از این به بعد

خواب هایم از صدای کسی که میگوید حلالم کن

با افکتِ پوتین های سرآسیمه

آشفته شود


| پریسا زابلی پور |


  
  

روزی می رسد

که بی حسی سایه می اندازد

به حسرتِ روزهایی که

حداقلِ معشوق می توانست

کثرتِ بی انداز? دلخوشی باشد...

دیگر از این حقیقت فرار نمی کنی

که آدم ها به آسانی خود را دریغ می کنند

و تو به سختی

در منگیِ پُر سوالِ ذهنت

بی جوابی قانع کننده

هضمشان می کنی...

دیگر نمی جنگی

تنها نگاه می کنی

به روزهایی که چرخ دنده هایش فرسود? تکرارند...

اسمش را می گذارند" فراموشی "

اما

شباهتی بی نظیر دارد

به اسارت...

در یک اردوگاهِ کارِ اجباری...


| پریسا زابلی پور |



  
  
   1   2   3   4   5   >>   >