هیچ ابری باریدن را اجازه نمی گیرد از آسمان. دلش که بگیرد به هر گذار و رهگذاری برسد، می بارد!
من شبیه ابری سرگردانم! بی اجازه می آیم، هوار می شوم روی این صفحه ی ساکت که سینه سپید کرده برای جوهرهای مجازی که خاطرش را مکدر می کنند.
میشد که اجازه گرفت، میشد ابر نبود، گریان نبود، میشد خورشید بود که ساعت طلوع و غروبت را اعلام کنند و همیشه منتظرت باشند.
چه پدیده ی عادی یی میشوی، روزمره و تکراری، اما آدم ها را اهلی این تکرار میکنی.
من اما ترجیح می دهم ابر باشم. بی اجازه ببارم، گاه به گاه ... آسمان خیالت را بارانی کنم...
کاش باران را دوست داشته باشی... بی چتر بیا ...
"روشنک آرامش"