تو
زیباتر از آنی
که زمستان را نشود
بی بالاپوش سر کرد!
2
به هوای ماهیِ چشمهات،
قلاب انداخته مَرد.
پلک نزن؛
آشفته میشود دَریاش!
3
عشق
قصهای بود که مادر بزرگ
شبهای زمستان برایم میبافت:
یکی از روو، دوتا از زیر،...
بالاپوشی که هیچگاه گرمم نکرد!
4
نَرم،
مثل سایشِ دست به کُرکِ ابریشم
بوسهای بودم
که به خواب هم نمیدیدند لبهات.
5
کاش در سیارهی دیگری دنیا میآمدیم
زمین را با هم کشف میکردیم
و شهرها و خیابانها و کوچههایش را.
بعد،
گُمَت میکردم!