چه شوربختْ ماهیِ کوچکی که
عاشق نهنگها میشود
حال آنکه خانهاَش
بِرکهای بیش نیست!
2
آهسته میبوسمَت
طوریکه لبهات
فکر کنند خوابِ بوسه دیدهاند!
3
هرچه سختترْ تو
نرمترْ من.
گُلِسنگ شدهام انگار!
4
ما فقط بههم فکر میکنیم:
تو، پشتِ میزِ کافهای در پاریس
من، پشتِ پنجرهی اتاقَم در تهران،
و هیچ پلی برای بههم رسیدن نیست
مگر عشق
که سال به سال دارد پیرتر میشود!
5
به سقفِ اتاقَت
مهتابی نقرهای آویختهاَم
که اگر آمدی
پایت به گلدان نگیرد
بیفتد، بشکند،...
از خواب بپرم
ببینم خواب دیدهاَم!