فکر می کنم پیر شده ام /چون پرچم آواره ی کشورم ...بی اعتبار
چون پاسپورتی که در کمدم پنهان شده/تمام عمر گریخته ام
از دست سایه ای که مرا به تاریکی می کشاند/با انگشتانش رگ های روحم را می خراشید
تنها بهانه ام جست و خیز ماهی کوچکی بود/که آوازهای کودکی ام را زمزمه می کرد
امشب اما دانستم
سایه ای که از او می گریختم/و تمام عمر به دنبالش بودم
همین ماهی کوچکی ست که در سینه ام خانه دارد ...
الیاس علوی . حدود