احساس درختی را دارم
که در مسیر کارخانه ی چوب بری قرار گرفته است...
غلامرضا بروسان
.............................................
به خانه ات دعوتم کرده ای که چی؟ حالا که دلتنگی ام آنقدر بزرگ شده است که از در تو نمی رود؟! نه عشق من این رسمش نبود پنجره خانه ات را روی ترانه های ماه و من کوک کنی و سفره بوسه هایت را بر لبان کس دیگری پهن! ببخش که نان و نمکم را نچشیده عاشقانه هایم را از این گوش گرفتی و به آن گوش ندادی...!!