چشمانت را ببند
گوش کن به صدای قلب من ، که برای تو می تپد
نفس به نفس ، سلول به سلول
تو را به خود میخواند ، ایکاش
اینجا بودی ، همین کنار م
و من یادم میرفت ، که خسته ام ...خرابم ... ویرانم ...
هر شب دوست داشتنت را بغض میکنم
حسرت نداشتنت از چشمانم میچکد
دریای غم در دلم طوفان میکند و چیزی که از من به جا میماند ویرانه ایست از جنس تاوان
تاوان دوست داشتنت ...
و با خود میگویم آدم که دلش میگیرد
دردش را به کدام پنجره بگوید
که دهانش
پیش هر غریبه ای باز نشود ؟؟
و اینکه زیادی خوب بودن اصلا خوب نیست
زیادی که خوب باشی
دیده نمیشوی ، مثل شیشه تمیز ، کسی شیشه تمیز را نمی بیند
همه به جای شیشه منظره بیرون را می بینند ..
..........................................