سفارش تبلیغ
صبا ویژن
خود پسندیدن مانع به زیادت رسیدن است . [نهج البلاغه]
لوگوی وبلاگ
 

آمار و اطلاعات

بازدید امروز :215
بازدید دیروز :342
کل بازدید :264939
تعداد کل یاداشته ها : 5422
99/4/22
4:17 ع
مشخصات مدیروبلاگ
 
لیلی یاسمنی[59]

خبر مایه
لوگوی دوستان
 

"خسته و زخمی از روزگار ، درمیان انبوهی از درد و غم سردر گریبان تنهایی و بیکسی بخواب پریشانی رفت ، وقتی چشمانش را بست سیاهی سرنوشت نحس و تاریکش دو چندان شد حوادث تلخ دوران عمرش بسان دسته های عزا و ماتم از مقابلش رد میشدند ، این همه تاریکی و تکرار عذاب ، سینه اش را به درد انداخت ، ازخستگیهای مکرر و نفس کشیدن دلش به تنگ آمد و بیرون رفت ....

پا در جاده ای تاریک و خاکی گذاشت آسمان صاف بود و نسیم خنگی میوزید برگهای جوان بهاری در میان شاخه ها به لرزش در آمده بودند ، شاخه های خمیده درختان باریکه راه کنار رودخانه را پوشانده بود ، این صحنه فکری را در ذهنش زنده کرد ، رهایی از حیات دیگر سرنوشت و آینده خود و دیگران برایش مهم نبود ... مادرم ؟ خدا بزرگ است ....

خدایا از اینهمه درد دلم به تنگ آمده است مرا ببخش شب گریه و شگوائیه اش به درگاه خداوند آسمان را به گریه انداخت ... به درختی تکیه زد و شاهد بارش باران و تگرگی تند شد ...خواست چند خطی بنویسد درخیالش ساعتهای آخرعمرش را میگذراند ... اما نتوانست و به نوشته های قبلی راضی شد در تنه درخت علامتی به یادگار کند .. امضای مرموزش ... بارش باران شدت گرفت در سکوتی مطلق از وحشت و تردید تنها صدای ضربان قلبش بود و ناله رنجش برگها زیر رگبارهای بی رحم تگرگ و لحظه ای بعد صدایی دیگر ... درنزدیکی ...

ناله پرنده ای زخمی که از بالای شاخه ای تنومند و سخت به پایین افتاده بود در عمق وجودش احساسی شعله ور شد .. پرنده ای زخمی و من ... انسانی زخمی و دردمند .. چه سرنوشت مشابهی ..چه رنج مشترکی .. چه درد نزدیکی ... صدای پرنده هر لحظه بیشتر و بیشتر و بیشتر میشد .. انگار با هر ناله اش حرفی میزد .. آخ ... بالهایم ... سینه ام .. درتردیدی میان ماندن و رفتن - انتحار و انتخابی دیگر -همدردی - در تلاطم بود .. ناله های پرنده بسان فریادهای قلب رنجورش خبر از دردی آشنا میداد به خودش جرات داد ..نه بدون آنکه بفهمد نزدیک شد و پرنده زخمی را در میان دستانش گرفت خون از بالهای زخمی اش میچکید .. دستانش ازخون پرنده رنگی شد .. تپش قلبش را .. لرزش تنش را ..حرارت تن نحیف و کوچکش را در میان دستانش احساس کرد .. به آرامی پرنده را جلوی صورتش آورد و بوسه ای بر بالهای شکسته اش زد و باران اشک از سینه بر چشمانش چکید .. بایدکاری کرد .. پرنده را به خانه آورد .. بالهایش را بست و هر روز مرهمی بر زخمش گذاشت از گرمی وجودش که سالها در فراموشی مانده بود در وجود پرنده ریخت و سردی دستانش را با تن پرنده گرمی داد ...


روزها هفته و هفته ها ماه شدند .. زخمهای پرنده آرام آرام خوب میشد .. اما جای زخمها هنوز مانده بود و هروفت میخواست بالهایش را بهم بزند زخمها را میدید و اندوهی سرد در روحش احساس میشد و او ... انگار دردهایش را فراموش کرده بود .. پرنده و او با دردی مشترک و رخمی قدیمی با احساسی از سوختن و ساختن  در کنار هم ماندند ... و عادت ... این دو سخت بهم انس کرده بودند بدون اینکه بدانند ووسعت حادثه را درک کنند ... اما پرواز عادت پرنده هاست ... وقتی خورشید غروب میکرد .. دل پرنده میگرفت و پرواز در میان درختان و آسمان را آرزو میکرد .. غروب خورشید موجی از غم را در دل پرنده و او می نشاند .. راز دل گفتن ها آغاز شد .. د یگر هیچ درختی نبود که شاهد دلتنگی های این دو نباشد .. پرنده با دیدن آسمان آبی پرواز را تجربه کرد ..غروب پرواز پرنده و روی زمین بیقراری او ...

روزی بالهایش را گشود و شاخه ای گل یاس بر سینه او گذاشت بوی آسمانی اش فضارا پر کرد .. یاس را درگلدان خونین دل گذاشت و بهانه ای شد برای شبهای بیمارش .. روزهای بسیاری سرگرم یاس میشد .. برایش قصه میگفت نوازشش میکردد و چون دلتنک محبت میگشت بوسعت تمامی نداشتن هایش یاس را میبوسیدو میبوئید ... وقتی پرنده میرفت او با یاس شبهای تارش را به روز بی خورشید و ابری پیوند میزد شبی در توهمی وحشتناک و درد آور .. یاس را به حرف آورد و گوش به شیرین زبانی و ترنم او داد .. شبهای بسیاری یاس و او از در هجران پرنده گریه سر دادند ....وقتی شب فرا میرسید تنهایی و بیکسی بر قلبها حاکم میشد وقتی زمان صفر عاشقی میشد پرنده قصه غصه میخواند و او با اشکهایش پاسخ میگفت ... پرنده گفت : روزیکه بدنیا امدم  چشم به سیاهی و رنج گشودم .. هنوز پرو بالی برای پرواز نداشتم که آشیانه ام را باد حوادث ویران کرد .. عمرم  در بیکسی و تنهایی و عذاب سپری شد .. تورااز سالیان پیش میشناسم وقتی در میان این درختان میگشتم تورا میدیدم که آواره و سرگردان نشانه راه آینده را در درونت جستجو میکردی  ... تورا میشناسم چون احساس تنهاییت رادر وجودم آشنا میبنم .. وخداوند خواست تا ما رنجهایمان را درکنارهم به قبر ببریم ...

شبی از شبها اندوه پرنده را پایانی نشد آنقدر بیقرار از تنهایی و رنج گشت که یکباره خودش را در آغوش ماتم انداخت و تا صبح در کنارهم داستان عشق خواندند .. آن شب هجران به پایان رسید پس از ان قصه ها رنگ عشق و دلنوایی گرفت .. روزها و ماهها میگذشتند گاهی پرنده گم میشد چون به پرواز میرفت دیگر بار نمی گشت ... منتظر ماندن  کار او بود و عاقبت بازگشت پرنده و شکایت از سردی و برف و بوران هوا داشت .. میگفت وسعت  آسمان انبوه دردهایم را بخاطرم میاورد .. شدت درد بینایی و درکم را محدود میکند و عاقبت خسته از اوج در نهایت سکون و قعر در رویاهایم زندگی میجویم ..گم شدنها و پیدایی بعد از ان کار پرنده بود .. نه میتوانست در کنار او بماند .. نه اینکه عادت پرواز را ترک کند و اینطرف او ... دلتنگی و هجران پرنده را تحمل میکرد ... شبی از شبها پرنده به پرواز رفت و دیگر بازنگشت .. روزهای بسیاری سپری شد و پرنده نیامد چهل روز ... گذشت ..

او که دلنوایی و هم صحبتی با پرنده را تجربه کرده بود برای رهایی از تنهایی فکر کرد پرنده دیگری بیابد ...گشت و گشت .. اما در درون وجودش و روح خسته اش پرنده اولی را آرزو میکرد . دست روزگار پرنده دیگری را به او رساند گرچه او محبت و صمیمیت قلبی را در پرنده نمی دید اما برای رهایی از تنهایی گوش به دلتنگی این پرنده داد ...

حادثه ها بی آنکه خبر دهند روح او را پشت سر هم می آزرد بعد از چند روز درد  پرنده دومی بیداد میکرد  و خبر از زخمی شدن بالش در گذشته داد ... خدایا این چه سرنوشتی است این چه تقدیری است .. باردیگر تردید .. باردیگر امتحان الهی .. آیاسالیان عمر رادرکنار پرنده ای بماند که همیشه تلخی و رنجش بالش را با خود داشت .. به خدا پناه آورد از سختی این حادثه و عاقبت تصمیم به ماندن  گرفت ...غم دل و درد وجودش را به پرنده گفت چون قصه شنید ... گفت تحمل زخم من برایت آسان نیست مرابگذار و برو.. و این پرنده نیز با رد پایی از عادت اورا تنها گذاشت ... چند روزی از اوج فلاکت و بدبختی نگذشته بود که پرنده اولی را در میان شاخه ای یافت .. پرنده از آسمان گفت  وا و از زمین .. پرنده از وحشت گم شدن و او از شکست و سکوت تلخ و بار دیگر هجران پایان گرفت  آن دو با هم پیمان مرگ وجدایی بستند ...

روزهای و ماهها پی در پی می آمدند و دوباره پرواز عادت پرنده ها.. تنهایی و بیکسی سهم زمینی ها و چاره ای جز تحمل این درد نبود .. پاییز خودش را در رنگهای زرد برگها اعلام داشت ... با غروب خورشید سوز سرما حاکم شد .. عابری خمیده درخود درباریکه راه میان درختان .. لابلای برگهای خشکیده بدنبال گمشده خود بود .. دست در سینه اش گذاشت قلبش از شدت درد میسوخت .. روزهای بسیاری است خسته از تنهایی و بی کلامی است .. هوا تاریک و تاریکتر میشود .. ستاره ها با سوسو زدنشان به کمک آمده اند ..اما نشانی از پرنده نیست .. شب از نیمه گذشته است .. ماه شاهد دربدری و رنجوری است ..فکر کرد بار دیگرسراغ آن درخت حادثه برود .. درتنه درخت علامت چند سال پیش را یافت آن شب میتوانست شب خلاصی او از درد بی پایانش باشد .. اما نشد ..

به درخت تکیه داد و فریاد به جا مانده از هزاران روز و شب های تنهایی اش را در گلویش به بغض نشست ... دلش از دست جسم و روحش زخمی بود .. مدتی شاهد رقص برگهای بی جان در شاخه ها شد  ، ماه در پشت ابری تیره پنهان گشت .. تاریکی و سیاهی مطلق اسمان را چیره شد دراز ترین شب سال سپری شد ..کوتاهترین شب عمر به سر آمد .. دربستر رودخانه خشک و خالی کنار گودال کوچکی از آب ماهی کوچکی از عطش و بی آبی لحظه های آخر عمرش را تقلا میکرد و کمی بالاتر هیاهویی در خیابان و تجمع جمعیت در کنار درختی عریان ... پیکر مشکی پوش مردی از شاخه ای آویزان بود .. او در تیره ترین شب سال با سه حرف اول اسمش زندگی را وداع کرده بود ...

ناله سرد و بی روح پرنده ای در بالای شاخه و کنارمرد قلب هر رهگذری را به درد میاورد .. در دست خشک شده  از شدت سرما کاغذ مچاله شده ای بود با قلمی سیاه در آن نوشته بود .. مرغک رخمی من لانه بیا ... پرنده زخمی من ... اندوه مرا در غم فراقت پایانی نیست ..دیروز نیامدی ... امروز آمدنت را ندیدم ... فردا دوباره خواهی رفت ... چون همراهم نشدی غمخوارم گشتی ... افسوس دیرآمدی ...

بیقراری پرنده را پایانی نبود از درد هجران ،  بالهایش را به هم زد و در باوری سخت و اشک آور شاخه گل یاس را آرام بر سینه سیاهی ها گذاشت ..اشگ بر صورت یاس جاری بود ... بادی وزید و گذر زمانی از رنجها و فریادها را به آسمان برد .. در زیر درخت حادثه انبوهی از گل یاس در شبنمی گرم غوطه ور بود ... گویی یاس کوچک قصه تلخ ، تمامی همبازیهای خود را برای مرگ مرد سیاه پوش به دلنوایی خوانده بود ...

یاس کوچک صورتش را بر سینه مرد نهاد و با شبنمی خونین در محل خواب شبانه اش نوشت ... عزیز یاسی ..چرا دیشت صدایم نکردی تا باردیگر با شیرین زبانیم آرام جانت شوم دیگر رمقی نماند و پژمرد ... با صدایی خسته از غم و دردی معصومانه نالید دوستت دارم ...کمی دورتر قلب پرنده در سینه رنجورش از طپش ایستاد و از بالای شاخه به زیردرخت افتاد و با مرگی تلخ  ،فریادها درگلویش به خاموش رفت ...."

عزیزای دلم این نوشته من نیست ... نوشته عزیز دل منه همون مشکی پوش نازنینی که اینروزا ازش دورم .. برای من نوشته بود ... و من همیشه با خوندنش گریه میکنم ... دلتنگشم برام دعا کنید ... با نظراتون مرهمی باشید بر قلب رنجور و زخمی ام ... دیگه طاقت ندارم ...خدا..............................