سفارش تبلیغ
صبا ویژن
پشیمان ترین مردم هنگام مرگ، دانشمندان بی کردارند . [امام علی علیه السلام]
لوگوی وبلاگ
 

آمار و اطلاعات

بازدید امروز :264
بازدید دیروز :342
کل بازدید :264988
تعداد کل یاداشته ها : 5422
99/4/22
6:14 ع
مشخصات مدیروبلاگ
 
لیلی یاسمنی[59]

خبر مایه
لوگوی دوستان
 

روزهای سرد و سیاه و پر از حوادث ناگوار و تلخ پی در پی سپری میشوند قلبم از اندوهی سرد لبریز است ... باد تندی که در قلبم میوزید اکنون به سرمای جانکاهی تبدیل شده که تاروپود روحم را میسوزاند ...

خانه ام  را فروخته ام خانه کوچکی که با هزاران محنت درخارج شهر با گرفته بودم فروختم و با پول ناچیزش به خانه ای اجاره ای در داخل شهر آمدم ... شاید حماقت محض .. و به گمان عده ای کار ابلهانه ای که  از من بعید بنظرمیرسد .. ولی چاره ای نداشتم ... دیگر نفس کشیدن در آن خانه ... درآن اتاقها که هر گوشه اش خاطره ای تلخ و شیرین از اوست تمام تاروپود جانم را میسوزاند ... دیگر طاقت ندارم دیگر نمیخواهم شاهد وجب به وجب خانه ای باشم که با دست تو رنگ شده ... که با نفس های تو آغشته شده ... که تک تک آجرهایش شاهد و ناظر محبت بی شائبه و مهر بی پایان  تو .. و تک تک آجرهایش شاهد تلخی شب  گریه های اندوهبار من ... روز گریه های محنت بار من بود ... دیوارهایی که تنها تکیه گاه بی پناهی بودند ... و بارها سر بر سینه ستبرشان تا صبح گریسته بودم ...

من چون کرمی بودم که به هوای پرواز به دنیا آمدم ... به هوای زیبابی و سبکی  ... به هوای پروانه شدن ... دور خودم تارتنیدم ...  وتنیدم و پیله ای ساخته ام ... پیله کوچکی پر از امید به پرواز ... آنقدر دور خود پیله تنیدم که در حصار این پیله اسیر و زندانی شدم پیله ام انقدر ضخیم شده که نای پاره کردن این پیله و پرواز را ندارم ... دیگر پرواز برایم یک مفهوم کنگ و دور از ذهنی است ... و تصویر آبی آسمان بسیار دور ...

خسته ام ... دیشت بعد از پنج سال که در اتاقک محقرمان در خارج شهر درپیله تنهایی ام میخوابیدم ... رو به سقف اتاقی خوابیدم  که مال من نبود ... و ازآن بیگانه ای بود که بابت رهنش کل بهای خانه ام را پرداخته بودم ... دیشب یک دل سیر گریه کردم و خوابیدم ... نالیدم و گریستم و خدایا ...ترا خواندم و از تو مرگ  را خواستم ... منی که تک تک سلولهایم خسته اند  ... منی که بعداز چهل سال  زندگی ، زندگی که نه ... چهل سال مشقت و اندوه و بد شانسی و بد بیاری مطلق اینک در آستانه فصل سر د زندگیم که باید به ثبات نسبی رسیده باشم ... هنوز در اوج سختی ها و مرارت ها حتی از خدا هم نا امید شده ام ... هرچند که بگویند ناامیدی کفر است ... که اگر چنین است پس ... قلبم را دستی آهنین میفشارد... به پشت سرم مینگرم به چهل سال اندوه و بی کسی و بی یاوری ...

کودکیم  در ابهامی سرد از حضور گاه به گاه پدرم درخانه سپری شد ... پدرم گاه بود و گاه نبود مثل یکی بود و یکی نبود قصه ها ... ما سه کودک بودیم که همیشه با مادرمان درخانه کوچک چهل متریمان تنها بودیم ... نوجوان که شدم پر از شر و شور و التهاب دوره خاص نوجوانی و علت غیبت های پدرم را فهمید م ... پدرم اکثرا در زندان بود ... دوره نوجوانیم با پدر دائم الخمری سپری شد که درخانه مشروب درست میکرد ... میفروخت ... درخانه مواد بسته بندی میکرد و میفروخت ... و من در اوج نوجوانی ... رنج میکشیدم ... مادر مظلوممان هرگز کلمه ای نمیگفت ... هرگز گلایه ای نمیکرد...پدرم اوج یک پدر بی مسئولیت و بی بند وبار بود ... بدمستی های شبانه اش ... هنوز هم گاهی کابوس شبهای بی  سرانجام منست ... فقر ، اندوه ، نداری ، بد مستی ، بدنامی در محل ، شلاق خوردن های مداوم پدرم گاه به گاه ... که باعث میشد... هیچ خواستگاری در خانه محقرمان را نکوبد ... دیپلم گرفتم با هزار بدبختی و نداری ... با امید به معلم شدن و نجات از این خانه  ،حق التدریس ثبت نام کردم و درعین ناباوری  اسمم در لیست اسامی پذیرفته نشدگان بود ... قلبم شکست از مسیر آموزش و پرورش تاخانه یکریز گریستم ... خدایا نمیدانم چه طوری دلت آمد ... آنروز ... سیاه ... دنبال کار گشتم و گشتم و گشتم هیچ کاری نبود ... دریک رادیولوژی یک کار تمام وقت پیدا کردم و به طور تجربی شروع به کار کردم ... پنج ماه تمام بدون حقوق از 8 صبح تا 9 شب کار کردم .. و کار کردم ...خسته شدم ... سرماه که میشد همه حقوق میگرفتند و من ... دست خالی به خانه محقرمان میرفتم... پدرم طبق معمول زندان بود ... و من ومادرم و بچه ها ... چه بگویم که چه کشیدیم ... چه بگویم از روزهاو شبهای سختی که همیشه صبحانه داشتیم .... صبحانه و ناهار و شام فقط چای شیرین بدون پنیر میخوردیم ... گاهی چای هم پیدا نمیکردیم و مادر گل سرخ دم میکرد... به تنگ آمدم ... درکنکور هم قبول نشدم ... میگویند آنهایی که کودکی و نوجوانی پرباری دارند آدمهای موفقی میشوند ...منکه هیج کدامش را نداشتم ...

با اولین خواستگارم که همسایه سالیان دور ما بودند ... بااصرارخودش وخودم و با مخالفت خانواده هایما ن ازدواج کردم به  امید نجات یافتن به امید خانه ساختن ... به امید یارو یاور داشتن ... بی هیچ مراسمی ... پدرم طبق معمول در زندان بود ... روز عقدمان درمحضر که با حضور شوهر عمه ام برگزار میشد پدرم را خواستند ... مادرشوهرم سرافرازانه و بلند گفت پدر عروس در زندان است ... خدایا خودت میدیدی که چقدر شکستم ...خدایا من با چادر نیمدار با کفش نیمدارتر .. درکنار پسری نشسته بودم که خود فرزند طلاق بود .. شاگرد راننده بود ... مادرش اور را بزرگ کرده بود و تک فرزندبود ...هیچی از دار دنیا جز یک مادر سنگدل نداشت ... و من آنروز ... پشت سر شوهر آینده ام ... مادر شوهر اینده ام ... شوهر عمه ام و عاقد که دفتر عقد بزرگی را یدک میکشید سرافکنده و مایوس و با چشمانی اشکبار راهی تنها زندان شهر کوچکمان شدم تا عقدم با اجازه پدرم و با حضور پدرم خوانده شود ... به چه جرمی ؟... نمیدانم ؟... معمولا عروسها به ارایشگاه میروند لباس سفید میپوشند .... ماشین گل میزنند ... ولی من با چادر سیاه از در بسیار بزرگ و آهنی وسرد زندان داخل شدم تا عقدم خوانده شود تنها به جرم اینکه پدرم ... نادان دائم الخمری بود که مفهوم خانواده را نمیشناخت و من فقط 20 سال داشتم ...

مامورها همه ایستاده بودند و من سربزیر و سرافکنده با طعنه های مادرشوهرم ...که زیر لفظی اش برای بله گفتنم کلمات رکیک و زننده بود ...خدایا خودت دیدی که وقتی پدرم را آوردند قلبم چگونه شکست با زیر شلواری زندان ... امد و دفتر بزرگ عقد را جلویش گذاشتند و امضا کرد و هیج نگفت ... حتی برای من آرزوی خوشبختی نکرد ... که نشدم ... شاید اگر آرزویی میکرد ... نمیدانم ...

و در اوج ناباوری یک سال بعد با کودکی در دامن .. متوجه اعتیاد شوهرم شدم ... خدایا این تقدیر شوم دست از سرم برنمیداشت من از نکبت خانه پدری فرار کرده بودم .. ولی از چاله که نه از چاهی به چاه دیگر افتاده بودم ... دیگر حتی آرزوی مرگ هم نمیتوانستم بکنم چون کودک بیگناهم آتش به جانم میزد ... کار شبانه روزی ...کار طاقت فرسا ... با کودکی که یا اسیر مهدکودک بود یا در خانه پدری اسیر کتکهای خاله و دایی ... روزهای وحشتناک ... خیلی دیر سپری شد ... به امید داشتن دختر دوباره در اوج حماقت با شوهری معتاد باردار شدم  ... پسر دومم در اوج فقر و نداری که حتی بیکار شده بودم و از مستمری بیمه بیکاری استفاده میکردم  ودر خانه  نکبت پدری بودم ودرحالیکه کارمان برای طلاق به دادگاه کشیده شده بود در دی ماهی سرد به دنیا آمد درحالیکه تنها  با  خواهرم به بیمارستان رفتم و پسر بچه تپل و زیبا و ملوسی به دنیا آوردم که 15 روز بعد پدرش او  را دید...جند دقیقه ای آمد و او را دید و رفت ... دست و پایش آنقدر کوچک و برفی بود که دلم برایش ضعف میرفت با چشمانی درشت و مژه هایی بلند .. در بغلم که میگرفتم اشگ مجالم نمیداد چقدر از زن و شوهرها بودند که حسرت یک تار موی این کوچولوی زیبارا میکشیدند ولی کوچولوی نازنین من همچون مادرش تیره بخت بود  .. پدرم طبق معمول زندان بود و تولد دومین نوه اش را خبردادند ... چه نقدیر شومی داشتم من ...

روزهای سیاه و سیاهترم پایانی نداشت ...  روزی 12 ساعت کار میکردم ... بزرگ شدن کودکانم را نمیدیدم ... مشکلات خودم بس نبود که بارکش مشکلات خانواده ام نیر بودم ... ساپورت دو خانواده برای من که هنوز سی ساله هم نشده بودم ... با  دو کودک ... باخانه ای اجاره ای ... با کار ی با نصف درآمد ... تاروپود وجودم خسته بود ... دراوج ناوری پسر کوچکم 4 ساله شده بود .. و من مراحل رشدش را ندیده بودم ... شش ماه بود که طلاق گرفته بودم که خبرمرگ شوهرم را آوردند ... حتی به مجلس ختمش هم نرفتم ... او که جوانیم را به آتش کشیده بود و رفته بود ... شوهر که نبود  بی مسئولیتی که درزندگیم پا جای پای پدرم گذاشته بود و همانی را  با جوانیم کرد که پدرم با نوجوانیم کرده بود ... گناه من چه بود که دراوج جوانی و شور و نشاطم یتیم دار شوم و بار مسئولیتی به این بزرگی شانه هایم را بشکند ... ..

واکنون چهل سالگی را پشت سر گداشته ام و در دهه آستانه  پنجاه زندگی سراسر اندوهم با کوله باری از اندوه و شکست های پیاپی ، پسر بزرگم امسال به دانشگاه میرود  و پسر کوچکم سال اول راهنمایی است ... دیگر از شور و شوق جوانی در وجودم اثری نمانده ... دو دهه پر التهاب تک تک سلولهایم را سوزانده .. در زندگی پر از نشیبم شاهد صحنه هایی بوده ام که جز در فیلمهای درام و تراژیک هندی نمیتوان دید ولی من بواقع آنها را حس کرده ام و لمس کرده ام و سوخته ام .. ولی کسی سوختنم را باور ندارد حتی کودکانم که گام به گام این مسیر تلخ و سرد با من بوده اند ... هیچ همزبانی ندارم ... هیچ کس که لااقل کمی کمی حرفم را بفهمد همدردم باشد و شانه های خسته ام را ثانیه ای به او تکیه دهم .. نمیدانم در کجا خوانده ام در یکی از این وبلاگهای گذری که سری بهشان زده بودم .. و چه زیبا نوشته بود ..

"زن که باشی گاهی دوست داری که ضعیف باشی گاهی دوست داری که تکیه بدهی گاهی دوست داری که پناه ببری .. گاهی دوست داری که سر بر روی شانه ای گریه کنی و ناله کنی از خستگی روح و جسمت ... " من نیز زنی بودم چون همه زنهای عالم ولی هرگز جنسیتم مانع این نشد که خود را مرد نبینم و انقدر در نقش مردانه مبارزه با زندگی تلخ فرو رفتم که اطرافیانم نیز به این باور رسیدند که باید به من تکیه کنند که باید من حلال مشکلات همه باشم باید ... و باید ... و دراین میان زنانگیم و  لطافتم گم شد ...  خسته ام به وسعت خستگی این زمین گرد که میلیونها سال است میگردد ... مثل اینکه انرا روی کول من گذاشته اند و ما با هم میگردیم ... خسته ام خدا ... بس است ...


90/5/8::: 11:48 ص
نظر()