سفارش تبلیغ
صبا ویژن
در گذشته مرا برادرى بود که در راه خدا برادریم مى‏نمود . خردى دنیا در دیده‏اش وى را در چشم من بزرگ مى‏داشت ، و شکم بر او سلطه‏اى نداشت ، پس آنچه نمى‏یافت آرزو نمى‏کرد و آنچه را مى‏یافت فراوان به کار نمى‏برد . بیشتر روزهایش را خاموش مى‏ماند ، و اگر سخن مى‏گفت گویندگان را از سخن مى‏ماند و تشنگى پرسندگان را فرو مى‏نشاند . افتاده بود و در دیده‏ها ناتوان ، و به هنگام کار چون شیر بیشه و مار بیابان . تا نزد قاضى نمى‏رفت حجّت نمى‏آورد و کسى را که عذرى داشت . سرزنش نمى‏نمود ، تا عذرش را مى‏شنود . از درد شکوه نمى‏نمود مگر آنگاه که بهبود یافته بود . آنچه را مى‏کرد مى‏گفت و بدانچه نمى‏کرد دهان نمى‏گشود . اگر با او جدال مى‏کردند خاموشى مى‏گزید و اگر در گفتار بر او پیروز مى‏شدند ، در خاموشى مغلوب نمى‏گردید . بر آنچه مى‏شنود حریصتر بود تا آنچه گوید ، و گاهى که او را دو کار پیش مى‏آمد مى‏نگریست که کدام به خواهش نفس نزدیکتر است تا راه مخالف آن را پوید بر شما باد چنین خصلتها را یافتن و در به دست آوردنش بر یکدیگر پیشى گرفتن . و اگر نتوانستید ، بدانید که اندک را به دست آوردن بهتر تا همه را واگذاردن . [نهج البلاغه]
لوگوی وبلاگ
 

آمار و اطلاعات

بازدید امروز :920
بازدید دیروز :526
کل بازدید :377025
تعداد کل یاداشته ها : 5619
100/1/30
9:49 ص
مشخصات مدیروبلاگ
 
لیلی یاسمنی[59]

خبر مایه
لوگوی دوستان
 

 به خاطر کار اداری  که  دارم پیاده مسیر شهرک اداری را طی میکنم ..برخلاف روزهای دیگه چون با ماشین نیستم نمیدونم چرا دلم خواست چادر  سر کنم  و دو ماسکم راه نفسم  رو  بسته اند ...

همان سه ساختمان غول پیکر سنگی معروف که روبروی هم در یک مسیر قرار دارند ...

کارم که  تمو م شد .. ناخودآگاه از جلوی ساختمان دوم رد میشم  و به جلوی  ساختمان سوم  پا سست  میکنم ..

 

به پله های عریض و طویل ساختمان  سوم میرسم ...ساختمان غمگین و  سردی که سر در آن تابلوی س . پ .ق . ا . ا غمگین  چمباتمه زده و به رهگذران  نگاه میکنه .. 

به پله ها نگاه میکنم پله هایی که در طول خدمتش  شاید میلیونها بار از آن بالا و پایین رفته ... بی اختیار پله ها رو  بالا میرم .. جمعیت سردرگم آشفته . . شاید تنها اداره ای باشه  که هیچ کس به جرات

میتونم بگم

هیچ کس با میل و رغبت پا  به اون پا  نمیگزاره  حتی کارمنداش ... به خاطر کرونا با آرنج و بازو در سنگین را فشار میدهم وداخل میشم ... بلافاصله هوای گرم ولی  بسیار سنگین اونجا  مشاممو  و پر میکنه ..

از اینکه  لحظه ای دیگه ممکنه با هاش چشم تو چشم بشم قلبم  پاهام و دستم  ویبره میشه ..

و  مراجعینی که کیپ هم  همه سرد و غمگین و گاه خشمگین و افسرده  و  سر درگریبان روی  صندلیهای آن نشسته اند ..

به مردم افسرده ای که  نگران و ناراحت در رفت و آمد شتابزده اند ...

با خودم میگم از آخرین باری که پامو اونجا گذاشتم 9 سال میگذره ...  و خاطره بد اون روز  ذهنم و خطی خطی میکنه ..

انگار هزاران اسب وحشی تو قلبم دارن یورتمه میرن و شیهه میکشن .. و صدای قرومپ قرومپ قلبم چهار ستون تنم و میلرزونه ..

محیط کلا عوض شده ...  نگهبانی دم در تو باجه ای نشسته ..  اسمشو  به نگهبانی میگم .. طعم دهنم عوض میشه با خودم میگم چقدر سال گذشته که حتی یکبار اسمش با نام فامیل به دهنم نیومده ...

منو به پشت ساختمون راهنمایی میکنه .. دوباره در سنگین و باز میکنم .. و از پله های سرازیر میشم به پشت ساختمون میرسم ..  کنار در ماشینش پارک شده ... همون پلاک آشنا ...

 ماشین سفید رنگی که با روکشهای صندلی مشکی غمگین  کنار اداره پارک شده ..  به دستگیره ش نگاه میکنم ... به  دستگیره ای که هر روز حداقل  پنج شش بار توسط دستاش لمس میشه ...

به فرمون ماشین که هر روز روبروشه  هم نفسش .. به کمربند و صندلی ای که  هر روز بغلش میکنن ... به کنترل ضبط که کجکی  و بی حوصله  جلوی دنده افتاده ...

روی سر در اداره که حیاط داره یه تابلوی کوچیک زدن ... که کلمه  "م  "  روش سنگین و سرد نشسته ... با خودم میگم  من اینجا چه میکنم ؟؟؟؟؟ از اینکه چند متر دورتر از من توی سردخونه و کشوهای

سرد و فلزی اون آدمایی با هزاران آرزو و سرگذشت افقی خوابیدن تنم  مورمور میشه ..  یاد سردخونه کهریزک و کشویی که جلو کشیدن و صدای زیپ کاور مشکی که جلوم باز کردن  و چهره آشنا با چشمان و

دهان نیمه باز " پ "  و سینه خونیش تو ذهنم پلی میشه .. قلبم تیر میکشه دوباره شیهه اسبا همه  وجودمو پر میکنه ....همهمه غریب تو سرمه ...

با خودم میگم میرم ببینمش ؟؟؟ چی بگم ؟؟؟ که چی بشه ؟؟؟ همکاراش چی فکر میکنن ... از چی و کی بگم .. یه لحظه منو جلوش بیینه پس نیفته ...!!!؟؟؟

یه دفعه نگام میفته به ساختمون دوم وسطی که بهم دهن کجی میکنه  و  پنجره باز اتاقاش که درست مشرف به  حیاطه اداره است و یاد حرفش میفتم .. نباید دوباره تو دردسر بندازمش نباید...

و بلافاصله با یه عقب گرد .. بر میگردم ... جلوی ماشینش میایستم .. زیاد نمیتونم جلو برم .. مردم مشکوک میشن ..

دلم میخواد به دستگیره ش دست بزنم ... میدونم اثر انگشتش روشه ...  اثر انگشتای ما روی هر چی که دست بزاریم میمونه ... ماشین طوری پارک شده  نمیتونم .. یعنی خیلی تابلو میشه ...

با ترس و لرز به ماشین نزدیک میشم ... یه لحظه به بهانه درست کردن چادرم جلوش مکث میکنم و دستگیره ماشین و لمس میکنم ...شاید چند صدم ثانیه ام طول نمیکشه انگار منو برق میگیره ...

 ماشین سرد و خاموش ... با پلاک آشناش  با تعجب نگام میکنه  ... اثر انگشتم  یه لحظه رو اثر انگشتش میفته ... دلم یه جوری میشه ...یه جور قیلی ویلی ... .. از فکر اینکه الان اثر انگشتامون

همدیگه رو  محکم بغل کردن و اشگ میریزن به حتم .. گریه  م میگیره از فکر احمقانم ..

از سن و سالم .. از بدبختیم ...  از این  همه بدبیاری .. از اینهمه ظلم ...  از اینکه یه آدم درست و حسابی  سر راهم نیومد ... از اینهمه دردی که روحم تحمل میکنه ودم نمیزنه .. از نجابت روحم ... از اینکه ..

همیشه بازنده ام   .. .  از اینکه تو لحظات بحرانی بیراهه هایی رو انتخاب کردم که به بدترین جاها ختم شدن ..  از اینکه .. در بدترین لحظات هیچ کس نبوده که بگه نگران نباش من هستم .. این اینهمه تنهایی

...

 تابلوی سر در اداره ..  هوای خوب و  کاملا بهاری ..  صدای پرنده ها ... به اتمسفر غمی که تو فضا پخشه ...و به اینکه فقط چند متر باهاش

فاصله دارم .. شاید ده مترم نشه ... همونی که یه ممنوعه مطلقه .. میگن نباید ببینش ..نباید صداشو بشنوی ... نباید دستاشو لمس کنی .. . راست میگن ..حق دارن .. همه حق دارن غیر از ما ...

حق نداری پعد از سالیان مدید حتی  پیچیده در چادر  سیاه لحظه ای نگاش کنی .. تو ذهنم هی اکو میشه حق نداری ... حق نداری ...

پاهای سستم توان حمل تنم   و ندارن صبحانه خوردم و لی یه ضعف عجیبی دارم ... تا مسیر تاکسی راه زیادیه ... بر میگردم ..  عینک دودی  به چشم میزنم که رهگذران اشگمو نبینن و خدا رو شکر میکنم به

خاطر ماسکی که زدم ..

دوباره در سه راهی از دور به ساختمان زرد و غمین و افسرده ای که روبرومه نگاه میکنم .. ساختمانی که  هر روز اونو  تو بدترین وضعیت ممکن تو آغوشش میگیره ... باهاش همنفسه .. همدرده ...حتی به 

این ساختمان سنگی و غمگین حسودیم میشه  ...

ساختمانی که هیچ وقت روی خوش ندیده مثل خودش  ..  مثل خودم ... و شاید نه  ،  به حتم هیچ وقت شاهد خنده مراجعینش  نبوده ...

یه لحظه گوشی رو بر میدارم شماره میگیرم .. صدای سرد خانمی جواب میده اسمشو میگم ... صداش میکنه ..  میدونم اونجاست ... دوباره خانم میگه تلفن شما رو میخواد ... نمیدونم چی میگه ..

خانمه میگه اتاق نیستن .......ده دقیقه دیگه ...

نا امید حتی از شنیدن صدای غمگین و سردش پشت تلفن دور میشم ...

برای آخرین بار به ساختمان غم نگاه میکنم ..

و برمیگردم  ......................