سفارش تبلیغ
آموزش رایگان سئو، سئو روز
آموزش رایگان سئو، سئو روز
هرگاه دو مسلمان یکدیگر را ببینند و یکی از آنان به دیگری سلام کند و با او دست دهد، محبوب ترین آنان نزد خداوند، خوش روترین آنان نسبت به دیگری است . [رسول خدا صلی الله علیه و آله]
لوگوی وبلاگ
 

آمار و اطلاعات

بازدید امروز :420
بازدید دیروز :511
کل بازدید :391034
تعداد کل یاداشته ها : 5634
100/2/27
7:35 ع
مشخصات مدیروبلاگ
 
لیلی یاسمنی[59]

خبر مایه
لوگوی دوستان
 

گفت : بیا اینم جواب آزمایشت، هیچیت نیست!

_گفتم : مگه میخواستی چی نوشته باشه توش؟

_گفت : تو کلی منو ترسوندی، فکر کردم تومور توو مغزته!

این چندمین باره که این همه راهو میکوبم میام اینجا. هر بارم که اومدم دیدم هیچیت نبوده.

_گفتم : حالا چه فرقی میکنه؟

من که زیاد دووم نمیارم. همین روزاس که همسایه ها

بعدِ چن روز نعشم رو توو خونه پیدا کنن.

_گفت : چی میگی تو؟ ایناها، نیگا کن،

نوشته هیچیت نیست!! باور نداری بیا خودت ببین!

گفتم : آزمایشا هیچی نشون نمیده.

هیچ کدومشون نمیدونه چه مرگمه!

_گفت : باشه؛ اصلا فردا میریم یه آزمایشگاه دیگه

تا خیالت راحت شه.

بعدش من برمیگردم کاشان رو پایان نامم کار کنم.

_گفتم : یه آزمایشگاه سراغ نداری که نشون بده

من چه حسی بهت دارم؟


| بابک زمانی |




  
  

گفت : اگه یه ماشین زمان داشتی

باهاش میرفتی گذشته یا آینده؟

دستامو دور لیوان چای 

سفت حلقه کرده بودم، نگاش کردم، 

_گفتم : هیچکدوم

_گفت : د بگو دیگه؟ یکیشونه انتخاب کن!

گفتم : اگه ماشین زمان داشتم، 

نه میرفتم گذشته نه میرفتم آینده.

گفت : پس چیکار میکردی دیوونه؟

گفتم : زمان رو همینجا متوقف میکردم وُ

تا ابد به بهونه ی سرد شدن این فنجون چای

همینجا پیش تو میموندم


| بابک زمانی |




  
  

یه روزایی توو زندگی هست که هر چی جلوتر میری، به گذشته نزدیک تر میشی؛

فردا که میاد به دیروزت نزدیک تر میشی، 

و پس فردا، به پری روز...

می دونی؟

آینده تنها چیزیه که آدما رو به گذشته برمیگردونه،

آدما همه شون بالاخره یه روزی به گذشته شون برمیگردن؛

یا با اشک

یا با سکوت...


| بابک زمانی |




  
  

کتابی که با دستانِ خود نوشته ام را برایم نخوان.

من بارها خواسته ام

تو را لای یکی از این صفحات پنهان کنم.

من بارها خواسته ام

در یکی از فصل های کتاب

اسلحه را بردارم

و تمام مردانِ داستان را بکُشم،

بیایم و دستانت را بگیرم

و با تو فرار کنم

تا در جنگلی زندگی کنیم وُ

دیگر نویسنده نباشم.

من بارها خواسته ام

که نروی

که نمیری

که بمانی ...

اما به من بگو

با قطاری که در آخرین صفحاتِ کتاب

به انتظارت ایستاده است

چه کنم؟


| بابک زمانی |




  
  

می گویند بوفالوها آنقدر در راهِ خود مصمم اند

و آنقدر برای رسیدن به مقصدشان، مسیرِ مستقیم خود را با تمامِ توان در دشت ادامه می دهند،

که اگر در جلوی راهشان پرتگاه بلندی باشد، از آن به پایین پرت می شوند.

این روزها فکر میکنم تفاوتی با بوفالوها ندارم

وقتی که این همه دوستت دارم.


| بابک زمانی |

................................................

بارها به خودکش? فکر کرده ام

چرا که من ?ک کارگر ساده ام

و تو آن زن?

که دوست دارد شوهرش پزشک باشد.

اما باز هم اهم?ت? نم?دهم

و حت? محکم تر از قبل

آجرها را بر د?وار م? چ?نم.

حت? ز?باتر از پ?ش آواز م?خوانم

وقت? که فرقونِ م?ت را در دست م?گ?رم.


اما وقت? که نور خورش?د درست به چشمانم م? خورد

اما وقت? که نردبان ها ز?ر پاها?م م? لرزند

اما وقت? که حت? تراز ها هم اشتباه م? کنند،

من باز هم

دق?قا به تو فکر م? کنم.


| کارل سندبرگ / ترجمه: بابک زمانی |




  
  
<      1   2   3   4   5   >>   >
پیامهای عمومی ارسال شده
+ در این هنگامه شب با خود میاندیشم در آن گوشه غمین سهر عزیز دلخسته ام در آغوش کدامین راهزن غریبه اسراف میشوی در حالیکه من در این گوشه غمگین تر شهر شهر به ذره ذره ات محتاجم ...