سفارش تبلیغ
صبا ویژن
سلیمان میان پادشاهی و مال و دانش مخیّر شد، پس دانش را برگزید و با این انتخابش ، دانش و مال و پادشاهی به او بخشیده شد . [پیامبر خدا صلی الله علیه و آله]
لوگوی وبلاگ
 

آمار و اطلاعات

بازدید امروز :226
بازدید دیروز :275
کل بازدید :272187
تعداد کل یاداشته ها : 5436
99/5/17
5:39 ع
مشخصات مدیروبلاگ
 
لیلی یاسمنی[59]

خبر مایه
لوگوی دوستان
 

"دوستت دارم" را

در دستانم می‌چرخانم

از این دست به آن دست.

پس چرا

هر وقت می‌خواهم

به دستت بدهم نیستی؟

 

چرا اینجا نیستی

تا "دوستت دارم" را

از جنس خاک کنم،

از جنس تنم،

و با بوسه بپوشانمش بر تنت؟

بگذار "دوستت دارم" را

از جنس نگاه کنم

از جنس چشمانم

و تا صبح به نفس‌های تو بدوزم.

 

عباس معروفی

 


  
  

قدر‌نشناس ِ عزیزم، نیمه ی من نیستی

قلبمی اما سزاوار تپیدن نیستی   !

 

مادر این بوسه های چون مسیحایی ولی

مرده خیلی زنده کردی، پاکدامن نیستی

 

من غبارآلود ِهجرانم تو اما مدتی ست

عهده دار ِ آن نگاه ِ لرزه افکن نیستی

 

یک چراغ از چلچراغ آرزوهایت شکست

بعد ِمن اندازه ی یک عشق، روشن نیستی!

 

لاف آزادی زدی؛ حالا که رنگت کرده فصل

از گزندِ بادهای هرزه ایمن نیستی!

 

چون قیاسش می کنی با من، پس از من هرکسی

هرچه گوید عاشقم،می‌گویی: اصلا نیستی!

 

دست وقتی که تکان دادی عجب حالی شدم

اندکی برگشتم و دیدم که با من نیستی

 

کاظم بهمنی

 


  
  

هوای چشم های من کمی تا قسمتی ابری است

ولی چندی است از باران بار آور نشانی نیست

 

نمی دانم برایت از کدامین درد بنویسم ؟

فقط این را بدان این جا نفس ها هم زمستانی است

 

چرا پرسیده ای کی این چنین کرده پریشانش ؟

مگر تو خود نمی دانی فراسوی خیالم کیست ؟

 

تمام فکر و ذکرم این که یک روزی تو می آیی

اگر چه خوب می دانم که این جز آرزویی نیست

 

مردد مانده ام این جا میان ماندن و رفتن

که بین چشم و ابرویت بلاتکلیفی محضی است

 

پل ابروت می گوید : توقف مطلقا ممنوع   !

نگاهت می دهد اما ، به من فرمان که این جا ، ایست !

 

 

"علی محمد محمدی"

 


  
  

روزی به یک درخت جوان گفت کُنده‌ای  :

باشد که میزِ گوشه‌ی می‌خانه‌ای شوی!

 

تا از غمِ زمانه بیابی فراغِ بال

ای کاشکی نشیمنِ پیمانه‌ای شوی

 

یا این‌که از تو، کاسه ی «تاری» در آورند

شورآفرینِ مطربِ دیوانه‌ای شوی

 

یا صندوقی کنند تو را، قفل پشتِ قفل

گنجی نهان به سینه‌ی ویرانه‌ای شوی

 

اما زِ سوزِ سینه دعا می‌کنم تو را

چون من مباد آن‌که «درِ» خانه‌ای شوی!

 

چون من مباد شعله‌ور و نیمه‌سوخته

روزی قرین ِ آهِ غریبانه‌ای شوی

 

چون من مباد آن‌که به دستانِ خسته‌ای

در مویِ دخترانِ کسی شانه‌ای شوی

روزی به یک درخت جوان گفت کُنده‌ای:

«باشد که میزِ گوشه‌ی می‌خانه‌ای شوی»

 

 

حسین جنتی


  
  

گویا که جهان بعد تو زیبا شدنی نیست 

حتی گره اخم خدا واشدنی نیست

 

از حاصلضرب من و تو عشق بپا شد

از خاطره ام عشق تو منها شدنی نیست

 

من با تو، همیشه همه جا ما شدنی بود

من با تو شدن، ایندفعه گویا , شدنی نیست

 

آغوش من و عشق تو و لحظه ی دیدار

رویای قشنگیست و اما شدنی نیست

 

از دوری هم، هر دو چه بیمار و خرابیم

اندازه ی این عشق که معنا شدنی نیست

 

پایان کلامم، من و تو، آخر این شعر،

با وصله و اصرار و دعا... ماشدنی نیست

 

محمدعلی بهمنی

 


  
  
<      1   2   3   4   5   >>   >