کنار دریا ماسه ها خیسند و نرم و پر وسوسه ، وسوسه می شوی اول کل دنیا را بزنی بکشی که کسی خیال نکند دیوانه شده ای ، بعد دراز بکشی روی نرمی اش و به خاطر کسی که نیست تا با هم بغلتید و بخندید گریه کنی ، بعد مثل بچه هایی که نقاشی می کشند برگردی و پاهات را توی هوا تکان تکان بدهی و با گوش ماهی ها نقاشی کنی ساحل را ! آفتاب لعنتی بی زحمت از رویاهام گمشو ، م ن عاشق هوای ابری ام ، از تمام دخترهایی هم که دوست دارند جای نقاشی کردن با گوش ماهی ها زیر خورشید داغ بخوابند و حمام آفتاب بگیرند متنفرم !
طعنه به تو نمی زنم ، ریشه ای ناشناس تر از تمام علم گیاه شناسی ، می دود توی تنم ! ریشه ای شبیه دوستت دارم ، نفرت های آنی ، بغض ، بغض ، بغض ، دلتنگی ! ریشه ای شبیه گریه های تلخ ، شبیه آرزوی دوباره عشق ورزیدن به دست های همان کسی که می خواهی سر به تنش نباشد دیگر ! نرفته بودم که رفته باشم ! رفته بودم گلدان تنم را آب و هوایی تازه بدهم ، رفته بودم که باور کنم چشم هات به نبودنم عادت نمی کنند ، اما کردند ! رهایت می کنند ، بی آنکه در آغوشت بکشند و بی آنکه رفتنت را تا محو شدنت تماشا کنند ، اینها حکایتی ست اما ، برگشتنت بی آنکه بدرقه ات کنند حکایتی ست طولانی تر ، طولانی تر از تمام علم ریاضیات ! حالا ، با پای خودم برگشته ام توی دست های تصاحب شده ات ، دنبال سهم کمی برای خودم بگردم ! شانه هایت سستند ، برگشته ام به قصه ها تکیه کنم !
خدا و دوستان که پنهان نیست از شما چه پنهان ؟ یک روز خوبم یک روز بد ، یک روز بغض عالم را از
برم یک روز الکی خوشم ، امروز مهربانم فردا روانی ، یک روز غم دنیا را می خورم یک روز به گور دنیا
می خندم ! پشت فرمان می نشینی ، تاریک و ضدنوری ، بی تفاوت و بیخود ! انگار
تمام عمرت را بغل دستت بوده ام ، که حتی برنمیگردی ببینی هنوز هستم یا در باز شده پرت شده ام توی اتوبان
! ته چشم هات هرچیزی می تواند باشد جز تمام چیزهایی که می شود حدسشان زد ! فروغی می خوانی ، بی تفاوت و بیخودی ، تاریک و
ضدنور و دور از دسترس ، دور دور ! آنقدر دور که خیال می کنم این چند سانتیمتر فاصله را باید قرن ها دوید
و آخرش هم زمین خورد و تخت گرفت خوابید ، تا به اولین خورشیدی که می زند بگویی کم آورده ام ، کم !
هواپیما که سقوط کرد ، به دو متری زمین که رسید ، تصویر خودم بعد از به زمین رسیدنم از جلوی چشمم رد شد ، که چه طور ستاره های زرد و قرمز دایره ای دور سرم می چرخند و ، هنوز زنده ام و ، هنوز می شود دوستم داشت !
دل: بی تقلا تا خرخره فرو می روم توی مرداب خودم، شاید عشق بیاید شاخه ی درختی چیزی دراز کند سمتم!
عقل: خاک بر سر همیشه آرمان گرایت کنند!
دل: همینی است که هست!
عقل: اصلا چرا عشق باید به تو ثابت کند که وجود دارد؟ چرا تو نمی خواهی ثابت کنی که عشق وجود دارد؟
دل: چه جوری؟
عقل: با اعتماد کردن!
دل: خاک بر سر همیشه آرمان گرایت کنند!