دو تا صندلی گذاشته اند آنجا ، نگاه کن ، نه آنجا نه ، یک کمی دور تر و یک کمی هم آن طرف تر ، دیدی ؟!
از آنجا به آن ور را هیچ خدایی نیافریده ، از آنجا به آن ور جهانی وجود ندارد ، این جوری نگاهم نکن ، آنجا آخر دنیاست !
دو تا صندلی گذاشته اند آخر دنیا ، این که حرف نمی زند و دود سیگارش را مثل پرنده های کمرنگ و مه گرفته به آسمان هدیه می کند تویی ،
این که حرف نمی زند و سرش روی شانه های سست توست و افق را وجب می کند منم !
ما نشسته ایم روی صندلی های آخر دنیا ، می بینی ؟ دنیا به آخر رسیده است ، از اینجا به بعد را اگر هیچ خدایی نیاید و خلق
نکند من و تو چه کنیم ؟!
من و تو ، تخته نرد بی برنده ، من و تو ، خبرهای بد ماسیده به فنجان ، من و تو ، ساعت از کار افتاده ، من و تو ،
حرف های نگفته ای که نگفته بگذاریمشان خیلی بهتر است .
دلتنگی بیماری ریشه کن شده ی قرن ماست ، ما باید به هم مجال ابتلا بدهیم ، من و تو ، هیس... !
پ.ن: حسن شماعی زاده یا Marc Anthony ؟
می دانی افسردگی یعنی چه؟ تا به حال کسوف دیده ای؟ خب این هم مثل آن است: ماه جلوی قلب می آید و قلب دیگر نوری از خودش نمی پراکند. روز روشن تبدیل به شب تاریک می شود. افسردگی هم ملایم است و هم ظلمانی. تا حدی از آن رهایی یافته ام، ظلمت رفته است و ملایمت مانده. مهدیه لطیفی
در مواجه با حرف های عاشقانه ی دیگران، حتی مثلا در یک شعر یا عکس، دو حالت در من می جوشد که
یکی صفر است و یکی یک، هیچ حد وسطی هم در کار نیست!:
یا گریه ام می گیرد از شکوه اش، یا چندش و مور مورم می شود از دم دستی بودنش..
. و می شود از من به عنوان دستگاهی در آزمایشگاه هایی تحت عنوانِ "تشخیص عشق واقعی از تقلبی"
استفاده کرد!!
قرار نبود آنقدر زنده بمانم که این فاجعه را ببینم که محسن چاوشی شعر حسین پناهی را بخواند!!
باید سعی کنم نفس عمیق بکشم...