در هیچ کیف پولی ..
در بستر سرد هیچ قاب عکس کنارِ تختی ..
لا به لای سطرهای کتابی ..
وسط یواشکی های زندگی هیچ مردی نیست ..
عاشقانه غمگینی است
که هر شب وقت شعر شدن
اشک میشود ...
....................................................
بعضی از درد ها کلمه نمی شوند؛
شعر نمی شوند.
با گذر زمان التیام نمی یابند
.به معنای واقعی درد هستند
و می چسبند به روحت،
به خرخره دلت.
یکی از این درد ها؛
مرگ عشق است! .....
.............................................
گاهی هم پیش می آید که دلت را سنگ می کنی
و از آنهایی که دوستشان داری می گذری
اما چشمان لعنتی ات نمی فهمند و هی می بارند هی میبارند ...
...................................................
یادم باشد
عاشق کسی شوم که شعر را بلد باشد
کسی که بفهمد وقتی
ستاره را به چشمانش ..
زمین را به آغوشش ...
بهار را به بودنش تشبیه میکنم ...
یعنی دیوانه واررررر دوستش دارم ...
.................................................
مطالعه مرا درخلوت خود تسلی میبخشد
مرا از سنگینی بطالت اندوه بار آزاد میکند
ودر هر زمانی میتواند مرا از مصاحبت های کسالت بار خلاص کند
هر زمان که درد خیلی کشنده و شدید باشد مطالعه چاقوی درد را کند میکند
برای منحرف کردن ذهنم از افکار مایوس کننده ، صرفا نیاز دارم به کتاب ها پناه ببرم
و به شعرها
.....................................................
چشمانت را ببند
گوش کن به صدای قلب من ، که برای تو می تپد
نفس به نفس ، سلول به سلول
تو را به خود میخواند ، ایکاش
اینجا بودی ، همین کنار م
و من یادم میرفت ، که خسته ام ...خرابم ... ویرانم ...
هر شب دوست داشتنت را بغض میکنم
حسرت نداشتنت از چشمانم میچکد
دریای غم در دلم طوفان میکند و چیزی که از من به جا میماند ویرانه ایست از جنس تاوان
تاوان دوست داشتنت ...
و با خود میگویم آدم که دلش میگیرد
دردش را به کدام پنجره بگوید
که دهانش
پیش هر غریبه ای باز نشود ؟؟
و اینکه زیادی خوب بودن اصلا خوب نیست
زیادی که خوب باشی
دیده نمیشوی ، مثل شیشه تمیز ، کسی شیشه تمیز را نمی بیند
همه به جای شیشه منظره بیرون را می بینند ..
..........................................
چقدر ضعیف اند آنهایی که وقتی اشتباه میکنند
نه توانایی اقرار به اشتباه را دارند
نه قدرت عذرخواهی
اسمش را میگذارند غرور
و به آن افتخار میکنند
چه حقیرند وحقیرانه رفتار میکنند
.....................................
درد من
مرگ مردمی است
که گدایی را قناعت
بی عرضگی را صبر و
با تبسمی بر لب
این حماقت ها را حکمت خدا
مینامند ...
مهاتما گاندی
..............................................
جنوب ایتالیا زیستگاه نوعی چتر دریایی بنام مدوز و انواع حلزون های دریایی است .
هراز گاهی این عروس دریایی حلزون های کوچک دریا را قورت میدهد و آنها را به مجرای هاضمه اش انتقال میدهد
اما پوسته سخت حلزون از او محافظت میکند و مانع هضم آن میشود حلزون به دیواره ی مجرای هاضمه عروس دریایی می چسبد
و آرام آرام از درون به بیرون میکند
زمانی که حلزون به رشد کامل خود میرسد دیگر خبری از عروس دریایی نیست چون حلزون به تدریج آن را از دورن خورده است
بعضی از ما همانند عروس دریایی هستیم که حلزون درومان ما را آرام آرام از درون میخورد ..
حلرون درون ما میتواند عصبانیت ، دلواپسی ، افسردگی ، خشم ،نگرانی ، طمع ، حرص و زیاده خواهی وکینه باشد
این حلزون ها آرام آرام در وجود ما رشد میکنند و با دندانهای خود وجود را میجوند آرامتر از آنچه که فکر میکنیم
حال هنگامی که شاید به خود بیاییم متوجه شویم چه اتفاقی در درونمان رخ داده است
کمی بیشتر برای شناخت خود وقت بگذاریم ...
بیشتر خود را بشناسیم ...