دوستانم می رنجانندم مدام
از دشمنانم چیزی در خاطرم نیست
مرحو م عباس کیارستمی
گفتم : بالاخره که فراموشش می کنی نگران نباش اینطوری نمیمونه
نفس عمیقی کشید و گفت : یاد بعضی آدمها هیچ وقت تمومی نداره با اینکه نیستن با اینکه رفتن ولی هیچ وقت
خاطره هاشون تموم نمیشه ..
گفتم : ولی همین که نیستن کم کم همه چی تموم میشه
گفت : بودن بعضی از آدما ، تازه با نبودنشون شروع میشه ...
پست ترین شخص فردی است
که عشق را در انسانی بیدار کند
بدون اینکه قصد دوست داشتن
آن انسان را داشته باشد ...
باب مارلی
باور نکن تنهاییت را
من در تو پنهانم ،تو در من
آهنگ زیبای باور نکن تنهائیت را دکتر محمد اصفهانی
از من به من نزدیک تر تو
از تو به تو نزدیک تر من
باور نکن تنهاییت را
تا یک دل و یک درد داری
تا در عبور از کوچه عشق بر دوش هم سر میگذاریم
دل تاب تنهایی ندارد
باور نکن تنهاییت را
هر جای این دنیا که باشی من باتوام تنهای تنها
من با توام هرجا که هستی
حتی اگر با هم نباشیم
حتی اگر یک لحظه یک روز با هم در این عالم نباشیم
این خانه را بگذار و بگذر
با من بیا تا کعبه دل
باور نکن تنهاییت را
من با تو ام منزل به منزل
ما آدمهای خود خواه ... ما به ظاهر آدم ، ولی حیوانهای جاه طلب در مواجه با گلها معمولا دو برخورد داریم
گلی را میبینیم محسور زیبائیش میشویم شتابزده آنرا میچینم از خانه اش از بوته اش از خاکش از آبش از خانواده اش جدا
میکنیم و با خیالی خام او را در لیوانی آب روی میزمان میگذاریم .. و اگر لطفی کنیم برای ماندگاری بیشتر قندی نیز داخل لیوان
میندازیم .. گل بیچاره و زخمی درون لیوان اسیر میشود .. دو روز نشده پلاسیده میشود .. با اینکه ساقه زخمیش داخل آب است
کم کم گلبرگهایش خشک میشود میریزد ... دور لیوان پر میشود از گلبرگهای خشکیده و پلاسیده و یک گل زشت و چروکیده داخل لیوان آب
کارمان با گل تمام شده ..دیگر حتی دیدنش عذابمان میدهد ... طراوت و زیبائیش رفته چروکیده و خسته شده آنرا بر میداریم و داخل سطل
زباله میندازیم و یا از پنجره اتاق یا ماشینمان پرتش میکنیم بیرون ، لیوان آب را هم خالی میکنیم .. به همین سادگی ..
نه احساس گناهی داریم ..نه دردی حس میکنیم .. نه تاسفی داریم ... و وقتی در زباله را بستیم حتی فکر نمیکنیم به روز اولی که محسور
زیبایی گل شدیم و او را ... نابود کردیم .. گلی که میتوانست ماهها زنده بماند نفس بکشد شاداب باشد مامن زبنورهای عسل و پروانه های
زیبا باشد ...
گلی را می بینینم محسور زیبائیش میشویم آنرا با ملایمت و دقت میچینیم به خانه میاوریم داخل لیوان آبی میگذاریم در نور مناسب تا ریشه
دهد .. هر روز رصد میکنیم ریشه اش که پا گرفت در گلدان مناسبی آنرا میکاریم آب و کود میدهیم و در نور مناسب میگذاریمش ..هر روز به او
سر میزنیم ... نازش میکنیم .. گل رشد میکند .. پر و بال میگیرد گل میدهد .. زیبا و سرحال میشود .. روحمان را جلا میدهد ..
هرسش میکنیم از زیبائیش لذت میبریم او نیز هر روز بهتر از روز قبل گل میشود ... گل
مردها نیز در مواجهه با زنان زندگیشان همینگونه اند ... گلی را از شاخه میچینند همه چیزش را از او میگیرند بعد ا ز دو روز که کارشان تمام
شد به سادگی آب خوردن به سطل زباله روانه شان میکنند بی تاسف .. بی افسوس .. بی احساس دردی حتی
و زن دیگری را ... قصه گل دوم تکرار میشود ...
و ناباورانه ادعا میکنیم گل اول را بیشتر از گل دوم دوست داریم ...؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ و دلتنگش میشویم ..بسیار دلتنگ
میاندیشم .. بیندیش ....من کدامین گل زندگیت بودم .. . ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
که این چنین پایمال و حقیر و بی غرور و سرگردانم .. در این دنیای خشن و بیرحمی که تو برایم ساخته ای...
سرپناه ، آبرو ، غروز .. تنها دارایی یک زن ... با خود میاندیشم ارزش اینهمه سرمایه گذاری رو داشتی ؟ واقعا ؟؟؟؟
روزهایم شب شده .. شبهایم چه بگویم ؟؟؟؟ چه بگویم ... که با من چه کردی ؟؟؟
دلتنگی کافی نیست .. دوست داشتن کافی نیست ... عشق مثل گل مراقبت میخواد .. عشق توجه میخواد ... نور میخواد .. هوا میخواد ..
ارزش میخواد ...
نه د عایت میکنم نه نفرینش میکنم ... حتی به خدا نیز هیچ نمیگویم .. فقط نگاهش میکنم ...فقط رو به آسمان نگاهش میکنم و ...
دیگر هیچ ذکر ی نمیگویم .. تسبیح به دست فقط ذکر شب و روزم اینست ...خدا ازت نگذره ... خدا ازش نگذره .. خدا ازت نگذره ..
خدا ازش نگذره ....
لی .. لی