هیچکس از آسمانِ گرفته
توقعِ آفتاب نمیکند.
با دلتنگیاَت کنار بیا مرد!
چه شوربختْ ماهیِ کوچکی که
عاشق نهنگها میشود
حال آنکه خانهاَش
بِرکهای بیش نیست!
2
آهسته میبوسمَت
طوریکه لبهات
فکر کنند خوابِ بوسه دیدهاند!
3
هرچه سختترْ تو
نرمترْ من.
گُلِسنگ شدهام انگار!
4
ما فقط بههم فکر میکنیم:
تو، پشتِ میزِ کافهای در پاریس
من، پشتِ پنجرهی اتاقَم در تهران،
و هیچ پلی برای بههم رسیدن نیست
مگر عشق
که سال به سال دارد پیرتر میشود!
5
به سقفِ اتاقَت
مهتابی نقرهای آویختهاَم
که اگر آمدی
پایت به گلدان نگیرد
بیفتد، بشکند،...
از خواب بپرم
ببینم خواب دیدهاَم!
اگر بروی دیگر بهانهای ندارم برای زندهگی، مثلِ ماهیگیر فقیری که با تورِ خالی رویِ بازگشت به خانه ندارد!
میانِ قابِ عکس
لبخندِ تو خالیست
کی میرسی
میوهی نارسِ پاییز؟!
2
از دور، زیباترند منظرهها.
نزدیک نیا
آتش گرفته است این خانه!
3
بیدلیل نیست اگر
باز نمیشود دری که میکوبیم
یا کسی پشتِ آن نیست
یا هست وُ، باز نمیکند
یا که اصلنْ در نیست؛ دیوار است!
4
تو ماه بودی
و اینرا میشد از مردانی فهمید
که وقتِ آمدناَت
تمییز کردنِ پنجرهها را بهانه میکردند
و زنانی که
به قهر از خانه میرفتند!
رضا کاظمی
تو
زیباتر از آنی
که زمستان را نشود
بی بالاپوش سر کرد!
2
به هوای ماهیِ چشمهات،
قلاب انداخته مَرد.
پلک نزن؛
آشفته میشود دَریاش!
3
عشق
قصهای بود که مادر بزرگ
شبهای زمستان برایم میبافت:
یکی از روو، دوتا از زیر،...
بالاپوشی که هیچگاه گرمم نکرد!
4
نَرم،
مثل سایشِ دست به کُرکِ ابریشم
بوسهای بودم
که به خواب هم نمیدیدند لبهات.
5
کاش در سیارهی دیگری دنیا میآمدیم
زمین را با هم کشف میکردیم
و شهرها و خیابانها و کوچههایش را.
بعد،
گُمَت میکردم!