امروز
در خیابانی بلند
عابری بودم
که دنبال صورتش می گشت
وسط حیاطی بزرگ
شیر آبی بودم
که خیره به دیوار روبه رویش
چکه چکه غمگین تر می شد
امروز در اتاق
کتابخانه ی کوچک را
بارها به هم ریختم
و کلمه ها
در حرارت دست هایم ذوب می شدند
این بار بیا
کمی نزدیک تر کنار هم دراز بکشیم
پیش از آن که مرگ
لب هایمان را از ما بگیرد
ناشناس
تنم
آغشته به برگ هاست
برگشته ام از جنگل
و تازه فهمیده ام
دوستی ام با شاخه ها به هزارسال پیش برمی گردد
ما
همدیگر را نشناخته خواهیم مرد
در سرزمینی
که غم
خیابان ها را جارو می زند
تنها چهره ی درخت ها برایم آشناست
در خانه ای با اتاق های کوچک درهم
که خاطره ها
چراغ آویزان از سقف را خاموش می کند
به انتظار باد می نشینم
که بی تابانه
برای بوسیدنم پرده ها را کنار می زند
ما همدیگر را
در آغوش نکشیده خواهیم مرد
و بعد در انبوه خاطره هایی که نداشیم
به هم خیره می مانیم
فکر می کنم پیر شده ام /چون پرچم آواره ی کشورم ...بی اعتبار
چون پاسپورتی که در کمدم پنهان شده/تمام عمر گریخته ام
از دست سایه ای که مرا به تاریکی می کشاند/با انگشتانش رگ های روحم را می خراشید
تنها بهانه ام جست و خیز ماهی کوچکی بود/که آوازهای کودکی ام را زمزمه می کرد
امشب اما دانستم
سایه ای که از او می گریختم/و تمام عمر به دنبالش بودم
همین ماهی کوچکی ست که در سینه ام خانه دارد ...
الیاس علوی . حدود
حواسم نیست به چیزهایی که اتفاق می افتد
آن پرنده که لحظه ای پیش
بر نوک پاهایش می رقصید
شعر تازه ی من بود
آن شاخه ای
که زیر بار شکوفه ها آه می کشید
قصه ای بود
که هنوز ننوشته بودم
می خواستم حرف بزنم
اما باد
صدایم را با خودش برد
می خواستم زبان گلدان ها را بدانم
زبان خاک را شناختم
گوزنی هستم که می خواهد
خودش را به نزدیکترین شکارچی برساند
گاهی مرگ
حرف های زیباتری دارد
از "استانبول" هیچْ نمیدانستم
مگر خیابانی که
در آن عاشقاَت شدم.
و حالا
سالهاست تمام شهر را میشناسم
مگر آن خیابان را؛ و تو را