قایقی که از دریا برنمیگردد
یا اسیرِ توفان شده است
یا غمِ قایقران!
بوی عطری آشنا
تو را یکروز بیدار خواهد کرد،
حتا اگر یکعمر
خوابیده باشی
زیرِ سنگی سرد!
به احترامِ هر قطاری که از راه میرسد
کلاه برمیدارد از سر
مردی که سالهاست
قطاری دلاَش را بُرده است!
بیقرارم
درستْ مثل اسبی که چند لحظه قبل،
حادثه را بو کشیده باشد!
من،
قایقِ شکستهای برگشته از دریا
تو، بندری مهآلود و سرد.
تا کنارت پهلو بگیرم
آتشی دستوپا کردی از من!