تو آمدی و ساده ترین سلام را همراه یادگاری هایت کردی و با پاک ترین
لبخند وجودم را به اسارت گرفتی.
تو آمدی و عمیق ترین نگاه را از میان چشمان دریایی ات بر ساحل قلبم نشاندی
و زیباترین خاطرات را زنده کردی.
تو آمدی و گرمی حضوری خورشید وار را بر طلوع آرزوهایم هک کردی...
و آمدنت همچون قاصدکی بهار را برای هستی خزان زده ام به ارمغان آورد.
اما سرانجام طوفان قاصدک زندگی ام را به یغما برد.
کاش می دانستم کدام بهانه اشتیاق رفتن را در خیالت به تماشا نشست...
تو رفتی و من در سوگ رفتنت در میان فراموشی ها گم شدم...
آری تو فراموش کردی و من هنوز هم با دیدگانی خواب زده چشم به راهت دارم
و هنوز هم مانند پنجره های منتظر باران حسرت دیدارت را با فرو ریختن
اشک هایم به دست غربت می سپارم ...
ای مقدس! من هنوز هم اصالت نگاهت را می خواهم....