در انتهای زمستان
و ابتدای بهار مرور میکنمت!
تو را چو شاخه یک گل
نه خشک ... تازه و سبز!
درست در صفحهی خوب آرزوهای کتاب زندگیام
دخیل میبندم
خدا کند که بدانی چقدر دلتنگم
خدا کند که ببینی چقدر دلگیرم
در این مسیر بلند چه فرصت خوبیست
دوباره رد شدنت
چه عیدی خوبیست
دوباره آمدنت !
از: لیلا مومن پور
روشن است که خسته ام
زیرا آدمیان در جایی باید خسته شوند
از چه خسته ام، نمی دانم
دانستنش به هیچ رو به کارم نیاید
زیرا خستگی همان است که هست
سوزش زخم همان است که هست
و آن را با سببش کاری نیست
آری خسته ام
و به نرمی لبخند می زنم
بر خستگی که فقط همین است
در تن آرزویی برای خواب
در روح تمنایی برای نیندیشیدن
"فرناندو پسوآ"
----------------------------------
به خداحافظی تلخ تو سوگند نشد
که تو رفتی و دلم ثانیه ای بند نشد
لب تو میوه ممنوع ولی لبهایم
هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند نشد
با چراغی همه جا گشتم و گشتم در شهر
هیچ کس، هیچ کس اینجا به تو مانند نشد ...
هر کسی در دل من جای خودش را دارد
جانشین تو در این سینه خداوند نشد
خواستند از تو بگویند شبی شاعرها
عاقبت با قلم شرم نوشتند: نشد!
از: فاضل نظری
التماست نمی کنم
هرگز گمان نکن که این واژه را
در وادی آوازهای من خواهی شنید
تنها می نویسم بیا
بیا و لحظه یی کنار فانوس نفس های من آرام بگیر
نگاه کن
ساعت از سکوت ترانه هم گذشته است
اگر نگاه گمانم به راه آمدنت نبود
ساعتی پیش
این انتظار شبانه را به خلوت ناب خواب های تو می سپردم
حال هم
به چراغ همین کوچه ی کوتاه مان قسم
بارش قطره یی از ابر بارانی نگاهم کافی ست
تا از تنگه ی تولد ترانه طلوع کنی
اما
تو را به جان نفس های نرم کبوتران هره نشین
بیا و امشب را
بی واسطه ی سکسکه های گریه کنارم باش
مگر چه می شود
یکبار بی پوشش پرده ی باران تماشایت کنم؟
ها؟
چه می شود؟
"از: یغما گلرویی
...
پرنده ها چطور هم جنسشان را انتخابمیکنند: بدون اینکه پدر و مادر برایشان رای بدهند!!!
به جای اینکه الفاظدیگران برای آنها عقد ببندد، قدری خودشان آواز میخوانند، آنوقت محبت ویگانگی در بین آنها این عقد را محکم میکند.
شیرینی آنها به شاخه های درختهاچسبیده است. خودشان با هم میخورند. مسئول خوراک دیگران نیستند. به جایآینه و قالی نمایش دادن، بساط آشیانه شان را به کمک هم مرتب میکنند. راستی ودوستی دارند، بعدها بچه هاشان هم با همان اخلاق آنها بزرگ میشوند.
ولی خدابه انسان تقوی و شادی طبیعت را نداده است که مثل پرنده زندگی کند
... بدبختانه ما انسانیم یعنی پرده ای بین طبیعت خاص ما و اشیا کشیده شده است ونمیخواهیم به دلخواه خودمان عادلانه پرواز کنیم. من میخواهم پرواز کنم
! نمیخواهم انسان باشم، چقدر خوب و دلکش است این هوای صاف و آزاد این اراضیوسیع وقتی که یک پرنده از بالای آن میگذرد.
من از راههای دور میرسم دراین دیار نابلد هستم. در کدام یک از این نقاط آشیانه ام را قرار بدهم. رفیقمهربان، تو برای من کجا را تعیین خواهی کرد؟؟؟
...
"نیما یوشج"