سفارش تبلیغ
صبا ویژن
اگر بر دشمنت دست یافتى بخشیدن او را سپاس دست یافتن بر وى ساز . [نهج البلاغه]
لوگوی وبلاگ
 

آمار و اطلاعات

بازدید امروز :81
بازدید دیروز :738
کل بازدید :840684
تعداد کل یاداشته ها : 6111
03/10/22
2:33 ص
مشخصات مدیروبلاگ
 
لیلی یاسمنی[59]

خبر مایه
بایگانی وبلاگ
 
مرداد 90[5] تیر 90[3] مهر 90[1] اردیبهشت 91[9] فروردین 91[1] خرداد 91[4] آبان 91[3] آذر 91[4] دی 91[2] خرداد 92[1] شهریور 92[4] تیر 92[3] مهر 92[7] اسفند 92[3] شهریور 93[3] آبان 93[1] مهر 93[1] بهمن 93[1] اسفند 93[3] اردیبهشت 94[362] فروردین 94[61] خرداد 94[203] تیر 94[22] مرداد 94[122] مهر 94[8] شهریور 94[50] دی 94[41] اردیبهشت 95[32] اسفند 94[34] بهمن 94[1] فروردین 95[80] خرداد 95[297] تیر 95[580] مرداد 95[232] شهریور 95[135] مهر 95[61] آبان 95[44] آذر 95[18] دی 95[107] بهمن 95[149] اسفند 95[76] فروردین 96[64] اردیبهشت 96[41] خرداد 96[13] تیر 96[191] مرداد 96[306] شهریور 96[422] مهر 96[215] آبان 96[49] آذر 96[69] دی 96[26] بهمن 96[138] اسفند 96[149] فروردین 97[84] اردیبهشت 97[141] خرداد 97[133] تیر 97[123] مرداد 97[80] شهریور 97[85] مهر 97[27] آبان 97[101] آذر 97[70] دی 97[27] اسفند 97[11] بهمن 97[58] فروردین 98[9] خرداد 98[3] آبان 98[16] تیر 99[9] مرداد 99[4] مهر 99[29] آبان 99[16] آذر 99[25] دی 99[40] بهمن 99[50] اسفند 99[18] فروردین 0[9] اردیبهشت 0[13] آبان 90[4] خرداد 0[7] تیر 0[29] مرداد 0[35] شهریور 0[11] مهر 0[18] آبان 0[24] آذر 0[41] دی 0[29] بهمن 0[18] اسفند 0[12] فروردین 1[11] اردیبهشت 1[4] خرداد 1[13] تیر 1[11] مرداد 1[4] شهریور 1[4] مهر 1[3] آبان 1[4] آذر 1[18] دی 1[10] بهمن 1[10] اسفند 1[1] فروردین 2[10] اردیبهشت 2[13] خرداد 2[2] تیر 2[4] مرداد 2[5] شهریور 2[25] مهر 2[9] آبان 2[54] آذر 2[17] دی 2[5] خرداد 3[10]
لوگوی دوستان
 

بزرگ تر شده ام...

چیزی که مرا نکشت،

قوی ترم کرد...

به نیمه ی پر لیوان نگاه کن:

"این منم! زنی که گریه نمیکند"


 

خاطراتم را زنده به گور کرده ام...

و خودم را که دوستت داشت،

از پنجره ای که گریه میکرد

به خیابان انداختم!


حالا به منی که دوستت ندارد بگو:

"چگونه غم ها مرا نمیکشند؟!"

وقتی در انعکاس تمام آینه ها

دستی که مرا بغل کرده است،

نبودن توست...

چیزی نگو...

به نیمه ی خالی لیوان نگاه کن

"این منم! زنی که گریه نمیکند"


| اهورا فروزان |


  
  

یک روز به خانه برمیگردی،

در حالی که خودت را در خانه ی مردی که دوستت ندارد جا گذاشته ای...

فراموش کرده ای چطور باید گریه کنی،

دست هایت را گشوده ای

تا کسی که نیست را در آغوش بکشی!

آینه ها تو را انکار می‌کنند

و فکر میکنی به اینکه

دلت بیشتر از هر کسی

برای خودت تنگ می شود...

چیزی جز نفس کشیدن برایت نمانده...

و هربار که عطری آشنا

جنازه ای را از زیر خرابه های خاطراتت بیرون میکشد

لبخند میزنی و میدانی...

زنی که دست به قتل عام موهایش زده است چیزی برای از دست دادن ندارد.


 

| اهورا فروزان |




  
  

دخترم...

بزرگ ترین آرزویم آرامش توست، و این فقط درصورتی ممکن است که زندگی کردن در لحظه را یاد بگیری!

مثلا وقتی خوشحالی از ته دل بخندی، وقتی غصه داری گریه کنی، وقتی ناراحتی دلیلش را بگویی...

احساس را نباید سرکوب کرد، مریضی می آورد! پریشانی می آورد...

دخترم!

گاهی دنیا بی رحم تر از آن میشود که فکرش را بکنی. و این همان وقتی است که همه ی توانش را جمع

میکند تا تورا به زانو دربیاورد...

برای ایستادنت بجنگ!

میگویند زن جنس ضعیف است، باور نکن دخترم!

زن ها همیشه قوی تر از مرد ها بوده اند...

شجاع تر، قدرتمند تر، باهوش تر...

زن ها فقط یک نقطه ضعف بزرگ دارند، که همیشه همه چیز را قربانی اش میکنند و آن چیزی نیست جز "عشق"

دنیا را هم که به نامشان کنی باز هم یک نفر را میخواهند تا به او تکیه کنند، میخواهند کسی دوستشان داشته باشد، میخواهند دیده شوند...

میخواهند برای یک نفر خاص مهم باشند...

بعدها برایت مینویسم که "عشق" برای زن ها هم نقطه ضعف است، هم نقطه ی قوت...


 

| اهورا فروزان |




  
  

چشمم غروب صحنه‌ی کوچ پرنده هاست

بر گونه ام هبوط غم انگیز شبنم است 

این آسمان که از تن من کسر می‌کنید

بی شک برای پر زدنم وسعتش کم است

 

 

دور تنم هراس پریدن تنیده اید

بال و پر زنانگی‌ام را بریده اید

دورم هزار مرتبه زندان کشیده اید

آزادی ام چقدر مه آلود و مبهم است


در آینه زنی ست که می‌ترسد از خودش

بر شانه اش مزارع خنجر نشسته اند

در آینه به صورت خود چنگ می زند

کابوس و واقعیت و افسانه در هم است؛


"حوا منم که سرکشی از من سرشته شد

مریم منم، که پاکی ام از قبله ها گذشت

یوکابدم* که نیل به دلشوره ام گریست

هاجر منم که گریه ی من بغض زمزم است..."


 
اما حقیقت آنچه شما دیده اید نیست!

"مریم منم، که تهمت بی جا شنیده ام

حوا منم که رانده شدم از بهشت تو

این  قصه سال هاست گرفتار ماتم است

 

دختر شدم که سرزنشم پاکدامنی ست

تا زن شدن که ارزش من بچه آوری ست

مادر شدم که کودک من سهم دیگری ست

هرکس مرا زمین زده در شرع محرم است


در شهر پرسه می‌زنم و درد می‌کشم

در کوچه راه می‌روم و گریه می‌کنم

در خانه چای می‌خورم و ضجه می‌زنم

سهم من از زنانگی ام یک جهان غم است


 
ایمان بیاورید ، به زخمی که می‌زنید

ایمان می آورم که خدا رفته قبل ما

این جا فقط خودت به خودت فکر میکنی

این بی کسی برای دلم مثل مرهم است

 

دیگر فقط تو مانده ای و زخم های من

حالا نشسته ام به تماشای رفتنت...

تردید کرده ای که نمیرم! ولی برو

این ضربه محض مردن من...آه!محکم است

| اهورا فروزان |

یوکابد : مادر موسی پیامبر

 

 


  
  

در سرم جنگجوی غمگینی است

سرنوشتش سقوط در چاه است

شورش بغض های من قطعی ست

به گمانم که جنگ در راه است


جنگ گاهی هجوم خاطره هاست

در زنی که قشنگ می خندد

اشک هایش به حرف می افتند

چشم هایش دهان که می بندد


جنگ گاهی نبودنت اینجاست

مثل طرحی کبود بر لب من...

ماشه ات را سریع تر بچکان!

گم شو از خواب های هرشب من


رفتنت را مرور می‌کردم

به جهنم سلام می‌کردی...

بعد فرمان حمله می‌دادی

عشق را قتل عام می‌کردی


رفتنت اوج جنگ در من بود

خواهش و التماس از دشمن

رفتی و من به چشم خود دیدم

درد هایی قوی تر از مردن....


مرگ هایی شبیه دل تنگی

زخم هایی شبیه یک بن بست...

در سرم جنگجوی غمگینی ست

که زنش را به دست خود کشته ست!


| اهورا فروزان |


  
  
<   <<   71   72   73   74   75   >>   >