[ و مردى را دید که براى زیان دشمن خویش مى‏کوشید و به خود زیان مى‏رسانید بدو فرمود : ] تو کسى را مانى که به خود نیزه‏اى فرو برد تا آن را که پس وى سوار است بکشد . [نهج البلاغه]
لوگوی وبلاگ
 

آمار و اطلاعات

بازدید امروز :14
بازدید دیروز :39
کل بازدید :846362
تعداد کل یاداشته ها : 6111
03/12/8
6:26 ص
مشخصات مدیروبلاگ
 
لیلی یاسمنی[59]

خبر مایه
بایگانی وبلاگ
 
مرداد 90[5] تیر 90[3] مهر 90[1] اردیبهشت 91[9] فروردین 91[1] خرداد 91[4] آبان 91[3] آذر 91[4] دی 91[2] خرداد 92[1] شهریور 92[4] تیر 92[3] مهر 92[7] اسفند 92[3] شهریور 93[3] آبان 93[1] مهر 93[1] بهمن 93[1] اسفند 93[3] اردیبهشت 94[362] فروردین 94[61] خرداد 94[203] تیر 94[22] مرداد 94[122] مهر 94[8] شهریور 94[50] دی 94[41] اردیبهشت 95[32] اسفند 94[34] بهمن 94[1] فروردین 95[80] خرداد 95[297] تیر 95[580] مرداد 95[232] شهریور 95[135] مهر 95[61] آبان 95[44] آذر 95[18] دی 95[107] بهمن 95[149] اسفند 95[76] فروردین 96[64] اردیبهشت 96[41] خرداد 96[13] تیر 96[191] مرداد 96[306] شهریور 96[422] مهر 96[215] آبان 96[49] آذر 96[69] دی 96[26] بهمن 96[138] اسفند 96[149] فروردین 97[84] اردیبهشت 97[141] خرداد 97[133] تیر 97[123] مرداد 97[80] شهریور 97[85] مهر 97[27] آبان 97[101] آذر 97[70] دی 97[27] اسفند 97[11] بهمن 97[58] فروردین 98[9] خرداد 98[3] آبان 98[16] تیر 99[9] مرداد 99[4] مهر 99[29] آبان 99[16] آذر 99[25] دی 99[40] بهمن 99[50] اسفند 99[18] فروردین 0[9] اردیبهشت 0[13] آبان 90[4] خرداد 0[7] تیر 0[29] مرداد 0[35] شهریور 0[11] مهر 0[18] آبان 0[24] آذر 0[41] دی 0[29] بهمن 0[18] اسفند 0[12] فروردین 1[11] اردیبهشت 1[4] خرداد 1[13] تیر 1[11] مرداد 1[4] شهریور 1[4] مهر 1[3] آبان 1[4] آذر 1[18] دی 1[10] بهمن 1[10] اسفند 1[1] فروردین 2[10] اردیبهشت 2[13] خرداد 2[2] تیر 2[4] مرداد 2[5] شهریور 2[25] مهر 2[9] آبان 2[54] آذر 2[17] دی 2[5] خرداد 3[10]
لوگوی دوستان
 

داستان از این قرار است

وقتی کسی سعی می کند خودش را از ما دور کند ما می دویم به دنبالش...

قطعا کسی که پا به فرار گذاشته قدرت دو چندانی پیدا کرده در دویدن?

قطعا دنبال کردن آدمی که از ما گریخته عصبیتی به همراه دارد که دویدن را سخت می کند پس دست به بازی دیگری میزنیم...

با مظلوم نماییِ سازمان یافته? آدم رفته را از نصف راه برمیگردانیم...

آدمی که نصفش رفته و نصف دیگرش به ترحم و عذاب وجدان مانده یکجور سردی و دلزدگی دارد

که با خروار خروار محبت های دو چندان شده ما گرم که هیچ حتی وِلَرم هم نمیشود...

از این به بعد رابطه میشود کولی دادن و کولی گرفتن...

آدم یکبار رفته چند بار دیگر هم میرود

با هر بار رفتنش کفه وادادن هایمان را سنگین تر می کنیم و برش میگردانیم...

یک روز دیگر نه جای خالی برای این کفه می ماند، نه توانی بر شانه هایمان و نه شأن و آرامش و قدرتی

که جذب کند طرف مقابل را...

آدمی که ماه ها پیش روحاً رفته امروز به تمامی میرود...

گاهی ما با دیر رها کردن از خودمان و دیگری یک هیولا میسازیم

با قدرت ویرانگریِ نا محدود ...


 

| پریسا زابلی پور |


  
  

نمی توانم با " کمی دوست داشتن "  زندگی کنم

من " دوست داشتنِ زیاد " می خواهم

دوست داشتنِ تمام و کمال

یک جور غرق شدن...

یک جور دیوانگی محض...

مثل تسلیم تنی تشنه، به خُنکای قطره های باران

مثل شنیدن هزار بار? یک آهنگ تکراری

مثل یک موج سواری داغ، درآشوب دریایی طوفانی

مثل رفتن تا انتهای راهی که بازگشتی ندارد...

من با " کمی دوست داشتن " زنده نمی مانم

با کمی دلخوشی، با کمی لذت

من یک التهابِ داغِ نفس گیر می خواهم

یک آغوشِ گرم در سردترین فصل سال...

چرا نمی فهمی ؟!

آنهایی که با " کمی دوست داشتن " زندگی کرده اند، مرده اند ...


| پریسا زابلی پور |



  
  

بهم گفت: من کلی به تو بدهکارم

بهش گفتم: پس زودتر بدهیتو صاف کن

گفت: فقط تو بگو چه جوری

با خنده گفتم: شوخی بود

اصرار کرد نه بگو ..

چشمامو بستم ..

یه سری خاطرات در هم و برهم اومد جلوی چشمم... 

همونایی که باعث شد اینی که الان هستم بشم...

فکر کردم بدبختی ماجرا همینه... بعضی بدهیا هیچ وقت صاف نمیشه

وقت و احساسی که تلف شده، روح و روانی که زخمی شده...

تازه آخرشم مجبوری بگی یه تجربه بود که باید از سر میگذروندم

چشمامو باز کردم ..

بهش گفتم: تو بدهی به من نداری

اونیکه بدهکاره منم به خودم ...

تویی به خودت  ...


پریسا زابلی پور


  
  

یک روز با تو قراری خواهم گذشت

منو را سُر خواهم داد جلو

به تو اصرار خواهم کرد یکی را انتخاب کنی

خواهم گفت با دلتنگی چطوری...؟

اشک های گاه و بیگاه هم بد نیست ..

مزه اش شور است ولی تا میلِ تو چه باشد...

مرور خاطره ها...؟ این یکی کمی به تلخی میزند...

اگر از این ها خوشت نیامده برویم سراغ انتظار،

فکر نکنم باب طبع تو باشد...

اگر طرفدار مزه شیرینی خیالبافی را  پیشنهاد می کنم...

بی اعتمادی چطور...؟ نه سنگین است سر دل آدم می ماند...

اصلا منو را ول کن

من ذائقه تو را میدانم

آقا...!

یک فنجان بی حسی بیاورید بی شیر و شکر

منهم همان همیشگی: دوست داشتنِ تلخ لطفا


| پریسا زابلی پور |




  
  

تقصیری نداشتی

تو عاشق بودی

بی آنکه بدانی

رسم این دنیا، حذف عاشق هاست

و ساختن تندیسِ یادبودشان


تو تقصیری نداشتی

تو باور کردی

و نمی دانستی

که " هیچکس ها " با باورهای تو " کسی "  نمیشوند

تو تقصیری نداشتی

تو ساده بودی

و بی خبر از اینکه

درواز? سادگی، بی چفت و بست است


تو تقصیری نداشتی

تو تنها بودی

و نفهمیدی

تنهایی، خواستن های رانده شده را

چه میزبان گشاده رویی ست

تو تقصیری نداشتی

قلبت خام بود

و برای پخته شدن، یک حرارت خوب لازم داشت

فقط حواست نبود، شعله را زیاد کردی

دلت کمی ته گرفت

حالا بوی سوختگی همه دنیا را برداشته


تو تقصیری نداری

آتشنشان ها

همیشه دیر میرسند ..


| پریسا زابلی پور |




  
  
<   <<   46   47   48   49   50   >>   >