بر شهوت چیره شو، تا حکمتت کامل گردد . [امام علی علیه السلام]
لوگوی وبلاگ
 

آمار و اطلاعات

بازدید امروز :19
بازدید دیروز :39
کل بازدید :846367
تعداد کل یاداشته ها : 6111
03/12/8
6:32 ص
مشخصات مدیروبلاگ
 
لیلی یاسمنی[59]

خبر مایه
بایگانی وبلاگ
 
مرداد 90[5] تیر 90[3] مهر 90[1] اردیبهشت 91[9] فروردین 91[1] خرداد 91[4] آبان 91[3] آذر 91[4] دی 91[2] خرداد 92[1] شهریور 92[4] تیر 92[3] مهر 92[7] اسفند 92[3] شهریور 93[3] آبان 93[1] مهر 93[1] بهمن 93[1] اسفند 93[3] اردیبهشت 94[362] فروردین 94[61] خرداد 94[203] تیر 94[22] مرداد 94[122] مهر 94[8] شهریور 94[50] دی 94[41] اردیبهشت 95[32] اسفند 94[34] بهمن 94[1] فروردین 95[80] خرداد 95[297] تیر 95[580] مرداد 95[232] شهریور 95[135] مهر 95[61] آبان 95[44] آذر 95[18] دی 95[107] بهمن 95[149] اسفند 95[76] فروردین 96[64] اردیبهشت 96[41] خرداد 96[13] تیر 96[191] مرداد 96[306] شهریور 96[422] مهر 96[215] آبان 96[49] آذر 96[69] دی 96[26] بهمن 96[138] اسفند 96[149] فروردین 97[84] اردیبهشت 97[141] خرداد 97[133] تیر 97[123] مرداد 97[80] شهریور 97[85] مهر 97[27] آبان 97[101] آذر 97[70] دی 97[27] اسفند 97[11] بهمن 97[58] فروردین 98[9] خرداد 98[3] آبان 98[16] تیر 99[9] مرداد 99[4] مهر 99[29] آبان 99[16] آذر 99[25] دی 99[40] بهمن 99[50] اسفند 99[18] فروردین 0[9] اردیبهشت 0[13] آبان 90[4] خرداد 0[7] تیر 0[29] مرداد 0[35] شهریور 0[11] مهر 0[18] آبان 0[24] آذر 0[41] دی 0[29] بهمن 0[18] اسفند 0[12] فروردین 1[11] اردیبهشت 1[4] خرداد 1[13] تیر 1[11] مرداد 1[4] شهریور 1[4] مهر 1[3] آبان 1[4] آذر 1[18] دی 1[10] بهمن 1[10] اسفند 1[1] فروردین 2[10] اردیبهشت 2[13] خرداد 2[2] تیر 2[4] مرداد 2[5] شهریور 2[25] مهر 2[9] آبان 2[54] آذر 2[17] دی 2[5] خرداد 3[10]
لوگوی دوستان
 

تو می تونی بهم بگی بذارش کنار

اما نمی تونی بگی دوستش نداشته باش!

حتی نمی تونی بپرسی با وجود همه بدیایی که کرد چرا باز دوستش دارم...؟!

می دونی این دو تا هیچ ربطی به هم ندارن!

شبیه دلی که شکسته اس... اما تنگ!

شبیه خاطره ای که تلخه... اما عزیز!

شبیه رویایی که کوتاهه... اما شیرین!

دوست داشتن همینه

یه حس ساده و بی دلیله...

از عشقای بزرگ حرف نمیزنم!

از یه حس ناخودآگاه، یه هیجان شیرین میگم...

شاید بگی یه روز تموم میشه

آره شاید

ولی تا اون روز نمی تونی بگی دوستش نداشته باش...!


| پریسا زابلی پور |




  
  

روزی می رسد

که بی حسی سایه می اندازد

به حسرتِ روزهایی که

حداقلِ معشوق می توانست

کثرتِ بی انداز? دلخوشی باشد...

دیگر از این حقیقت فرار نمی کنی

که آدم ها به آسانی خود را دریغ می کنند

و تو به سختی

در منگیِ پُر سوالِ ذهنت

بی جوابی قانع کننده

هضمشان می کنی...

دیگر نمی جنگی

تنها نگاه می کنی

به روزهایی که چرخ دنده هایش فرسود? تکرارند...

اسمش را می گذارند" فراموشی "

اما

شباهتی بی نظیر دارد

به اسارت

در یک اردوگاهِ کارِ اجباری


| پریسا زابلی پور |




  
  

قرار بود جای این زخم ها خوب شود...

قرار نبود که بعد از این همه سال 

یک روز صبح وقتی من حوالی خیابان ولیعصر منتظر تاکسی ام،

با عجله و بی حواس

شانه های مردانه ات را که پوشانده ای لای پولیور سرمه ای

بزنی به بازوی من،

من پرت شوم روی زمین،

کلاسور زوار در رفته ام پرت شود چند قدم آنطرفتر،

تو تازه به خودت بیایی

کلاسور را برداری، برگردی سمت من که دارم با دلخوری از روی زمین بلند میشوم

همینطور که داری کلاسور را میدهی دستم بگویی: خیلی عذر میخوام خانم

من سرم را بلند کنم که بگویم: آقا حواست کجاس؟!... که مات بمانم...

که مات بمانی...

که خیابان ولیعصر با همه آدم ها و ماشین هایش در یک آن لال شود...

که صورتت مثل کچ سفید شود و آن شکستگی بالای ابروی سمت راستت که هر وقت عصبی میشدی می پرید، شروع کند به پریدن

که من تازه بفهمم در این سال ها جزئیات صورتت را فراموش کرده بودم

نفسم بند بیاید... و تو با صدایی که انگار از ته چاه درمیاید بگویی: سلام...

من ضربان قلبم برسد به حدی که نتوانم بگویم سلام...

سرم را بیاندازم پایین

چشم بدوزم به پوتین هایی که آن سال زمستان باهم از همین خیابان ولیعصر خریدیم

تو این پا آن پا شوی ..

من صدایت را بشنوم که میگویی: حلالم کن

کلاسور را بدهی دستم

و به آنی پوتین هایت از جلوی چشمم فرار کنند...

قرار بود فقط فراموشت کنم

قرار ما این نبود که بعد از این همه سال

تازه از این به بعد

خواب هایم از صدای کسی که میگوید حلالم کن

با افکتِ پوتین های سرآسیمه

آشفته شود


| پریسا زابلی پور |




  
  

چقدر صدای آمدنِ پاییز

شبیه صدای قدم های تو بود

ملتهب، مرموز، دوست داشتنی...

چقدر هوای پاییز شبیه دست های توست

نه گرم، نه سرد، همیشه بلاتکلیف...

چقدر صدای خش خش برگ ها

شبیه صدای قلب من است

که خواست، افتاد، شکست...

چقدر این پیاده روها پر از آرزوهای من است

نارنجیِ یکدست، پُر از آدم های دست در دست،مست...

چقدر پاییز شبیه دلتنگی ست

شبیه کسی که بود، رفت

کسی که دیگر نیست


| پریسا زابلی پور |


  
  

به خاطر خودت میگویم

تنهایی کافه رفتن را یاد بگیر

تنهایی مهمانی رفتن را

تنهایی سفر رفتن را

تنهایی خرید کردن را

تنهایی خوابیدن را

که اگر تقدیرت سال ها تنها ماندن بود

از همه این چیزها جا نمانی


به خاطر خودت میگویم

ساز بزن

که انگشتانت به وقت نبودنش

چیزی را لمس کند که خوش آهنگ باشد

که بتوانی بی شراب و بی یار هم مست شوی

به خاطر خودت میگویم

خانه ات را با گلدان و شمع و عود و موسیقی

سبز و روشن و زنده نگه دار

که کاشانه ات آرامشکده ات باشد


به خاطر خودت میگویم

هر روز به آشپزی کردن عادت کن

که آشپزی کردن به خاطر آن بشقاب روبرویت از سرت بپرد

که احترام به جسمت را یاد بگیری


به خاطر خودت میگویم

دوستان زیادی داشته باش

که دنیایت را با آدم های زیادی قسمت کنی

که دنیایت تنها به یک نفر ختم نشود

به خاطر خودت میگویم

ورزش کن

کتاب بخوان

بنویس

موسیقی گوش کن

برقص

که انرژی نهفته در درونت را

به سمت درستی هدایت کنی


به خاطر خودت میگویم

گاهی دستت را بگذار در دست کودک درونت

بگذار ببرد تو را هر جا که دلش خواست

که یادت باشد زندگی شوخیه به اشتباه جدی گرفته شده ماست


به خاطر خودت میگویم


خودت را ببخش

که حق لذت بردن از زندگی را از خودت نگیری

حق دوباره شروع کردن را


به خاطر خودت میگویم

ساعتی را در روز نیایش کن

که نترسی

که در هنگام ترسیدن به دست هایی که هرگز دریغ نمیشوند بیاویزی


به خاطر خودت میگویم

خودت را دوست داشته باش

که کسی نتواند آنقدر بزرگ شود

که وسعت بکر دلت را تصاحب کند

که از آن عبور کند

که تو مالکیت بی قید و شرطتت را

بی قید و شرط واگذار نکنی


به خاطر خودت میگویم

خودت را یادت نرود

خودت را یادت نرود

خودت را یادت نرود

که از حالا 

برای سال های پیری

دچار حسرت برانگیز ترین نوع آلزایمر نشوی


| پریسا زابلی پور |




  
  
<   <<   46   47   48   49   50   >>   >